چت کردن با آسنات18
آسنات18 از قزوین ١ ساعت قبل

وعشق
آنقدرها هم که فکر می کردیم
عادلانه نبود
زن همسایه عاشق شد
پیراهن بلندتری دوخت
من عاشق شدم
گریه های بلند تری سر دادم
در عصر ما همه همیشه دیر می رسند
یکی به اتوبوس
یکی به قطار
یکی
به یکی.

#رویا_شاه_حسین_زاده
آسنات18 ١ ساعت قبل

عزیزای من

رایکا ١ ساعت قبل

لیلیوم ١ ساعت قبل

الهی چ زیبا

علی شاهکار ١ ساعت قبل

عضو چت اورداپ
چت کردن با آسنات18
آسنات18 از قزوین ١٧ ساعت قبل
زحمت دارد
آدم بودن را می‌گویم
این را می‌شود از مترسک‌ها آموخت
آن‌ها تمام عمر می‌ایستند
تا آدم حسابشان کنند!

#صادق_هدایت
آسنات18 ١ ساعت قبل

هستی عزیز من پسر کوهستان عزیز

**پسرکوهستان** ٢ ساعت قبل

زحمت دارد آدم بودن

هستی1 ۴ ساعت قبل

مهربونم

آسنات18 ۴ ساعت قبل

لیلیوم عزیزکم

لیلیوم ۴ ساعت قبل

آسنات18 ۴ ساعت قبل

عضو چت اورداپ
چت کردن با آسنات18
آسنات18 از قزوین ٣٠ بهمن ٩٧
چهارده ساله که بودم
عاشق پستچی محل شدم..
خیلی تصادفی رفتم در را باز کنم ونامه را بگیرم، او پشتش به من بود
وقتی برگشت قلبم مثل یک بستنی، آب شد و زمین ریخت!
انگار انسان نبود، فرشته بود!
قاصد و پیک الهی بود، از بس زیبا و معصوم بود!
شاید هجده نوزده سالش بود
نامه را داد، با دست لرزان امضا کردم و آنقدر حالم بد بود که به زور خودکارش را از دستم بیرون کشید و رفت
از آن روز، کارم شد هر روز برای خودم نامه نوشتن و پست سفارشی!
تمام خرجی هفتگی‌ام، برای نامه های سفارشی می رفت
تمام روز گرسنگی می کشیدم، اما هر روز؛ یک نامه سفارشی برای خودم می فرستادم، که او بیاید و زنگ بزند، امضا بخواهد، خودکارش را بدهد و من یک لحظه نگاهش کنم و برود
تابستان داغی بود
نزدیک یازده صبح که می شد، می دانستم الان زنگ میزند!
پله ها را پرواز میکردم و برای اینکه مادرم شک نکند، میگفتم برای یک مجله مینویسم و آنها هم پاسخم را میدهند
حس میکردم پسرک کم کم متوجه شده است
آنقدر خودکار در دستم می لرزید که خنده اش میگرفت
هیچ وقت جز سلام و خداحافظ حرفی نمیزد
فقط یک بار گفت:چقدر نامه دارید! خوش به حالتان!
و من تا صبح آن جمله را تکرار میکردم و لبخند میزدم و به نظرم عاشقانه ترین جمله ی دنیا بود، چقدر نامه دارید! خوش به حالتان! عاشقانه تر از این جمله هم بود؟
تا اینکه یکروز وقتی داشتم امضا میکردم، مرد همسایه فضول محل از آنجا رد شد
ما‌ را که دید زیر لب گفت: دختره ی بی حیا رو ببین با چه ریختی اومده دم در! شلوارشو! متوجه شدم که شلوارم کمی کوتاه است، جوراب نپوشیده بودم و قوزک پایم بیرون بود
آنقدر یک لحظه غرق شلوار کهنه ام شدم که نفهمیدم پیک آسمانی من، طرف را روی زمین خوابانده و باهم گلاویز شده اند!
مگر پیک آسمانی هم کتک میزند؟
مردم آنها را از هم جدا کردند، از لبش خون می آمد و می لرزید، موهای طلاییش هم کمی خونی بود
یادش رفت خودکار را پس بگیرد، نگاه زیرچشمی انداخت و رفت
کمی جلوتر موتور پلیس ایستاده بود
همسایه ی شاکی، گونه اش را گرفته بود و فریاد می زد
از ترس در را بستم، احساس یک خیانتکار ترسو را داشتم!
روز بعد پستچی پیری آمد، به او گفتم آن آقای قبلی چه شد؟
گفت: بیرونش کردند! بیچاره خرج مادر مریضش را میداد، به خاطر یک دعوا!
دیگر چیزی نشنیدم
اوبه خاطر من دعوا کرد!
کاش عاشقش نشده بودم!
از آن به بعد هر وقت صبح ها صدای زنگ در میشنوم، به دخترم میگویم:من باز میکنم!
سالهاست که با آمدن اینترنت، پستچی ها گم شده اند
دخترم یکروز گفت: یک جمله عاشقانه بگو لازم دارم
گفتم:چقدر نامه دارید! خوش به حالتان!
دخترم فکر کرد دیوانه ام!

#چیستا_یثربی
هستی1 ٢ ساعت قبل

اره عزیزم مهربونم

آسنات18 ٢ ساعت قبل

هستی جون اره خواهری واقعا خیلی عالی و تاثیرگذاره

هستی1 ٢ ساعت قبل

اسی عاشق این متنم.

آسنات18 ۴ ساعت قبل

بانو جانم

بانوی دی ۴ ساعت قبل

الهیی..

آسنات18 ۴ ساعت قبل

ممنونم

عضو چت اورداپ
چت کردن با آسنات18
آسنات18 از قزوین ٢ اسفند ٩٧
عشق‌های اول را فراموش کنید
برای عشق اول شعر و قصه زیاد ساخته‌اند؛ برای اولین تپش‌های دل و بغض و بی‌قراری‌ها و مسخره‌بازی‌هایش ولی شما باور نکنید
عشق‌های اول سوتفاهم‌های بانمکی هستند که گاهی از به یاد آوردنشان هم خنده‌مان می‌گیرد و ته دلمان خوشحالیم که ناکام ماند
عشق فقط عشقِ آخر
همین‌که امروز دچارش شده‌اید و دست و دلتان را می‌لرزاند
همین دلشوره کوچک که گاهی منطقی‌ست و شاید بی‌پروایی‌اش کمتر باشد اما مال امروز است
#عشق_آخر را عشق است که نه قرار است عروس رویاها شود و نه شاهزاده سوار بر اسب سپید
فقط می‌تواند خوشحالت کند... با تو زیر باران قدم بزند؛ فلافل و بلال و لبو بخورد؛ به گربه‌ها غذا بدهد؛ به جاده بزند یا اصلا فقط کاری کند که هردو خوشحال باشید

عشق یعنی همین

یعنی کسی ترا بلد باشد
عشق‌های اول به درد فراموشی و گاهی #خاطره_بازی می‌خورند
این #عشق_آخر است که امشب، شب اوست حتی اگر هیچ سالگرد و مناسبتی را به خاطر نسپارد
#دم_عشق_آخر_گرم
__________
لیلیوم ٢ ساعت قبل

عزیزم

آسنات18 دیروز

النازجون گل گفتی خواهر علیرضا ممنوون

علیرضا99 دیروز

جالب بود

الناز33 دیروز

عشق فقط عشقِ آخر مخصوصا اگه عشق اولتون عشق اخرتون هم باشه

آسنات18 دیروز

حانیه جون خب زوده هنوز برای شما تجربه ی یه عشقی که ازایناییکه گفتی جدا باشه

حانیه 79 دیروز

کلا عشق وجود نداره.....عشق من ب فرزندم عشق من ب مادرم عشق من ب خدا اینا عشقای اول و آخر منن ن چیز دگ

عضو چت اورداپ
چت کردن با آسنات18
آسنات18 از قزوین ١٢ بهمن ٩٧
ملا نصرالدین هر روز از علف خرش کم می‌کرد تا به نخوردن عادت کند.
پرسیدند، نتیجه چه شد؟
گفت، نزدیک بود عادت کند که مرد!
حکایت ما و گِرانیست،
داریم عادت میکنیم، انشالا که نمیریم!


چت اورداپ


آسنات18 ١٧ بهمن ٩٧

شاکارو نوشتم شاهمار چرا پس مریم جونم

maryam p r ١٧ بهمن ٩٧

آسنات18 ١٧ بهمن ٩٧

شاهمار سلام فاطمه ی ماهم ممنونم عزیزدلم همچنین مهربان جان نوشته ها و حرفهات به دلای شکستمون میشینن عزیزدلم

فاطمه 1381 ١۶ بهمن ٩٧

سلام آسنات جان امیدوارم خوب باشی عزیزم دلت شادولبت خندون من از این روزگار پرهیایو وپرصدانمی ترسم زیراان قدرصداست که صدا به کسی نرسد اما میترسم از سکوت روزگار ان گه که صدای شرمندگی پدر صدای زجه مادروصدای بچه ای رو بشنوم من ازسکوت روزگارمیترسم

علی شاهکار ١۶ بهمن ٩٧

آسنات18 ١۶ بهمن ٩٧

یاسمین، مریم و صبای نازم

عضو چت اورداپ
چت کردن با آسنات18
آسنات18 از قزوین ٢۵ بهمن ٩٧
حبیب آقا، نه کافه رفته است،
نه کتاب خوانده است و نه سیگار برگ برلب گذاشته و کلاه کج بر سر.
نه با فیلم تایتانیک گریه کرده است
و نه ولنتاین میداند چیست.
اما صدیقه خانم که مریض شد، شبها کار میکرد و صبح‌ها به کار خانه میرسید.
در چشمانش خستگی فریاد میزد،
خواب یک آرزو بود.
اما جلوی بچه ها و صدیقه خانوم ذره ای ضعف بروز نمیداد.
حبیب آقا عشق را معنا میکرد،
نمایش نمیداد...


#شروین راوی
آسنات18 ٢٧ بهمن ٩٧

نه رضی لیلیووووم جانم خدانکنهههه [sm10]موقت

لیلیوم ٢٧ بهمن ٩٧

فدای خودت و امیر علی جان عروس خوشگلم

موقت ٢۶ بهمن ٩٧

reza _ 13 ٢۶ بهمن ٩٧

یا خدا مگه حبیب بیب بیب آقا هم قضیه داره !؟

آسنات18 ٢۶ بهمن ٩٧

رضا این متن رو تو اینستامم پست کردم بعد امیرعلی جای اینکه ب عمق قضیه پی ببره، اومده کامنت گذاشته گفته حبیب کیع؟؟؟؟؟

reza _ 13 ٢۶ بهمن ٩٧

حبیب بیب بیب ...

عضو چت اورداپ
چت کردن با آسنات18
آسنات18 از قزوین ٣٠ بهمن ٩٧
سلام..
امروز منتظر پرشدن اتوبوس دانشگاه بودم که حرکت کنه سمت جاده ی تهران کرج...
درست یه ردیف جلوتر از من یه دخترو پسری نشسته بودن(که مسیر من نزدیک تر بود و من باید زودتر از اونها پیاده میشدم)... یه پسر هیکلی و تپل که شیطنت از مدل حرف زدنش میبارید و یه دختر با ظاهری ساده و چشمایی روشن..... و البته نگران..
چندلحظه بعد از نشستن متوجه شدم دختر داره هاج و واج ب گوشیش ک دست دوست پسرش بود نگاه میکنه و مدام با ناراحتی و کلافگی تکرار میکنه که "گوشی منو بده،تو چیکار داری من چیا گفتم ب فلانی؟گفتم بده گوشیمو" ... انگار بیشتر از این خجالت میکشید تو فضای بسته ی اتوبوس و توی اون شلوغی، رو سروکله ی پسره بپره و مصمم تر گوشی رو از دستش بگیره.

اما پسر خیلی آرام و با طمانینه به کار خودش ادامه داد و همچنان مشغول چک کردن گوشی دختر بود و یه لبخند کجی ام کنج لبش نشونده بود ک هر از گاهی صدای خنده های بلندشم میومد..انگار داشت جون میگرفت از شنیدن اونهمه عجز و التماس ، و انگار که معنای انسان بودن و ازاد بودن رو تو وجود اون دختر کشته بود ...
تو دلم چقدر تاسف خوردم و چقدر حالم بد شد برای دختران سرزمینم....که چقدر ساده خودشون رو خوار و ذلیل کردن برای پسرانی که براحتی ارزش و منزلت طرف مقابلشون رو زیر پا میذارن با رفتارهای اینچنینی...
تو دلم برای اون دختر ارزوی حفظ بها و حرمت کردم و برای اون پسر آرزوی درک این قضیه که ای کاش صرفا به نر بودنش اکتفا و افتخار نکنه!

حال دختران سرزمین من خوب نیست ... این را از حال و روز دخترک ساده لوحِ اتوبوس و همه ی آن دخترکانی که خودشان هم نمیدانند چه مرگشان است و درحال قدم زدن درپیاده روهای این شهرند میتوان فهمید...
من به مقصد رسیدم ... اما اون دوتا جوون موندنو اون اتوبوس و آینده ای با یک علامت سوال بزرگ و یک دنیا انزجار و ترس و سکوت...
هستی1 ١۶ ساعت قبل

عزیزی اسنات

آسنات18 ١۶ ساعت قبل

النازم هستی جونم خدانکنه زندگی جانم اخه دخترافغان چیزی که من داشتم طی اون یک ساعت با چشمای خودم میدیدم اینطور نشون میداد

هستی1 ١۶ ساعت قبل

اسنات جان فدای دلت ابجی

دخترافغان ١۶ ساعت قبل

من که چیزی نفهمیدم بنظرمم نمیشه فهمید ما که ازعمق داستان خبرنداریم

الناز33 ١۶ ساعت قبل

حال دختران سرزمین من خوب نیست

آسنات18 ١ اسفند ٩٧

رضا لیلیوم عزیزم اره واقعا دلگیره این اتفاقات

عضو چت اورداپ
چت کردن با آسنات18
آسنات18 از قزوین ٢٩ بهمن ٩٧
اینقدر دوست داشتناتون از همدیگه پنهون کنید تا تهش بمیرید خاکتون کنن مورچه ها بخورنتون
آسنات18 ٣٠ بهمن ٩٧

سارایی

سارا 890 ٢٩ بهمن ٩٧

آسنات18 ٢٩ بهمن ٩٧

نهههه این یه پست دلسوزانه س مسعود وای نه توروخدا دختر مهربان نیستم ک من اصن خیلیم بدم مهساجوون پرنیای عزیزم

parnya ٢٩ بهمن ٩٧

مهسا 29 ٢٩ بهمن ٩٧

راست میگی عزیزم

مسعودآریایی ٢٩ بهمن ٩٧

خودت که مهربونی......پستات خشانتیه.....اصن ب تو باید بگیم....دخترمهربان

عضو چت اورداپ
چت کردن با آسنات18
آسنات18 از قزوین ١۶ بهمن ٩٧
الیاس درباره ی ترس از آدم‌ها، عقیده ی جالبی داشت. یک‌بار به من گفت از هرکس که کمتر گریه کند بیشتر می ترسد. گفت به‌نظر او وحشتناک‌ترین و خطرناک‌ترین آدم‌های این دنیای عوضی کسانی هستند که حتا یک‌بار هم گریه نکرده‌اند...

# مصطفی مستور
# حکایت عشقی بی‌قاف بی‌شین بی‌نقطه
آسنات18 ١۶ بهمن ٩٧

ارفین ١۶ بهمن ٩٧

آسنات18 ١۶ بهمن ٩٧

لیلیوم جانم

لیلیوم ١۶ بهمن ٩٧

آسنات18 ١۶ بهمن ٩٧

بانوی دی عزیزم و یاسمین مهربونم

بانوی دی ١۶ بهمن ٩٧

عضو چت اورداپ
چت کردن با آسنات18
آسنات18 از قزوین ١١ بهمن ٩٧
امروز مجبور شدم به سربازی شلیک کنم ... که وقتی روی زمین افتاد اسم زنش را صدا می‌کرد.

ماریا ... ماریا ... و بعد جلو چشمان من مُرد. به گردنش آویزی بود که عکس عروسی خودش و دخترک کم‌سنی در آن بود. حدس زدم ماریاست. از خودم بدم آمد. من معمولا پای افراد را نشانه می‌گیرم. سعی می‌کنم آن‌ها را نکشم. فقط زخمی کنم تا دنبال ما نیایند. اما وقتی پای این سرباز را نشانه گرفته بودم، ناگهان خم شد و گلوله به سینه‌اش خورد. حالا ماریای کوچکش چه‌قدر باید منتظر او بماند. چه قدر باید شال و پیراهن گرم ببافد که یک روز مردش از جنگ برگردد.
ماریا حتی نمی‌داند که مردش زیر باران برای آخرین بار فقط اسم او را صدا زد.
جنگ بدترین فکر بشر است ... از بچگی فکر می‌کردم مگر آدم‌ها مجبورند با هم بجنگند و حالا می‌بینم بله. گاهی مجبورند ... چون آن‌ها که دستور جنگ را می‌دهند زیر باران نیستند.
میان گل‌ولای نیستند و با فکر چشمان سبز ماریا نمی‌میرند. آن‌ها در خانه‌های گرم‌شان نشسته‌اند. سیگار می‌کشند و دستور می‌دهند ... کاش اسلحه‌ام را به سمت رییسانی می‌گرفتم که در خانه‌های گرم‌شان نشسته‌اند. بچه‌هایشان در استخر شنا می‌کنند و آنها با یک خودنویس گران، حکم مرگ هزاران همسر ماریاها را امضا می‌کنند. راحت‌تر از نوشتن یک سلام.

جنگ را شرورترین افراد برمی انگیزانند
و شریفترین افراد اداره میکنند.

# آندره مالرو
reza rezaei ١۴ بهمن ٩٧

چشم میگم آسی..آسی آسی

آسنات18 ١۴ بهمن ٩٧

باچه بوگو

reza rezaei ١۴ بهمن ٩٧

باشه من میگم آسی چون بهت میاداااا

آسنات18 ١۴ بهمن ٩٧

با چیزای دیگه هم میشد تکنولوژی رو پیشرفته کرد رضا باشه اصن تو بگو آسی همون کیه ک چیزی بگه

amirrr ١٣ بهمن ٩٧

من جنگ و دوس دارم . جنگ خیلی چیزا رو درست کرده از کشور تا تکنولوژی

reza rezaei ١٣ بهمن ٩٧

نه بابا من کو تنبل هستم؟ خب آسی بهت میاد تا آسنات

عضو چت اورداپ
چت کردن با آسنات18
آسنات18 از قزوین ١١ بهمن ٩٧
عمه بلقیس به همه چیز کار داشت...
به اینکه دختر همسایه تازگی ها زیر ابرویش را برداشته ، به اینکه زن مطلقه ای که طبقه ی دوم زندگی میکرد بعد از نیمه شب برگشته ، به اینکه فلانی توی مهمانی دامن کوتاه پوشیده...
عمه بلقیس زن نجیبی بود و دوست داشت که همه ی دنیا مثل او به مقوله ی نجابت نگاه کنند.
هرکس حرکتی میکرد که با عرف و سنت های او‌ نمیخواند عمه بلقیس لبش را میگزید و روی گونه هایش میزد اما هیچ پاسخ صریحی برای رد آن نداشت.
اگر خیلی به چالش میکشیدی اش و ثابت میکردی که فلان کار آنقدرها هم بد نبوده میگفت:وااا خدا مرگم بده،همسایه ها چی فکر میکنند؟؟!!! چون اصولآ اینکه بقیه چه فکری میکنند در فرهنگ عمه بلقیسی از اینکه خود آدم چه فکری میکند مهم تر است.
"عمه بلقیسی" فرهنگ غالب کشور ماست.
عمه بلقیس ها همه جا هستند و به همه چیز کار دارند.به عقاید دیگران،به لباس پوشیدن دیگران،به آدامس خوردن دیگران،به اینکه کی با کی رفت و با کی آمد.
عمه بلقیس ها داعیه دار فرهنگ و شرافت و نجابت و همه چیزهای اینجوری هستند ...
آسنات18 ١٣ بهمن ٩٧

النازی و فقط خوب ازدنظرشان خودشان هستند و افکار محجورانه شان

الناز33 ١٢ بهمن ٩٧

به همه چیز کار دارند ... رفتارت .. کردارت .. خوب و بد بودنت

آسنات18 ١٢ بهمن ٩٧

لیدا گلی

لیدا30 ١٢ بهمن ٩٧

هشتک عمه بلقیس نباشیم جالب بود

آسنات18 ١٢ بهمن ٩٧

reza _ 13 ١١ بهمن ٩٧

خشتک، ببخشید هشتک عمه بلقیس ...

عضو چت اورداپ
چت کردن با آسنات18
آسنات18 از قزوین ٨ بهمن ٩٧
هیچ‌وقت تو را ترک نمی‌کنم
حتی اگر
توی این دنیا نباشم
هروقت
به دوست‌داشتن فکر می‌کنم
ابدیت
و تمامی شب‌ها
با نام تو
بر سینه‌ام
سنجاق می‌شود.

می‌دانی ؟
می‌دانی از وقتی دلبسته‌ات شده‌ام
همه‌جا
بوی پرتقال و بهشت می‌دهد ؟
هرچه می‌کنم
چهار خط برای تو بنویسم
می‌بینم واژه‌ها
خاک بر سر شده‌اند
هرچه می‌کنم
چهار قدم بیایم
تا به دست‌هایت برسم
زانوهایم می‌خمد .
نه این‌که فکر کنی خسته‌ام ،
نه این‌که تاب راه رفتن نداشته باشم
نه .
تا آخرش همین است
نگاهت به لرزه‌ام می‌اندازد.


عباس معروفی
آسنات18 ١١ بهمن ٩٧

**بهار** ١٠ بهمن ٩٧

آسنات18 ١٠ بهمن ٩٧

ممنونم بانوی عزیزممم هستی ماهم

هستی1 ٩ بهمن ٩٧

بانوی دی ٩ بهمن ٩٧

دلت همیشه غرق عشق و شادی باشه

آسنات18 ٩ بهمن ٩٧

علی اقای شاهکار

عضو چت اورداپ
چت کردن با آسنات18
آسنات18 از قزوین ٧ بهمن ٩٧
معلمم در سيزده سالگى،
سؤالى پرسيد و گفت
انتظار ندارم بتوانی به سؤال من پاسخ دهی...
اما اگر در پنجاه سالگى هم نتوانی پاسخى براى آن بيابی،
در اين صورت، حتم بدان که زندگی را ضايع کرده‌ای...

"به خاطر چه چیزی بايد از شما ياد کنند؟"
آسنات18 ٩ بهمن ٩٧

عزیزکم

parnya ٨ بهمن ٩٧

گل..

آسنات18 ٨ بهمن ٩٧

عزیزای من

علی شاهکار ٨ بهمن ٩٧

بانوی دی ٨ بهمن ٩٧

3پیده ٨ بهمن ٩٧

عضو چت اورداپ
چت کردن با آسنات18
آسنات18 از قزوین ٨ بهمن ٩٧
پشت منو میخارونی؟
- اینجا؟
پایین تر، پایین تر
- اینجا؟
یکم چپ
- اینجا؟
آخ، آره، همونجا همونجا
parnya ٨ بهمن ٩٧

آسنات18 ٨ بهمن ٩٧

خزانی حانیههه منمممم

حانیه 79 ٨ بهمن ٩٧

آسنات دلم بخواست

خزان بوشهر ٨ بهمن ٩٧

خیلی کیف میده

آسنات18 ٨ بهمن ٩٧

خیییلییی حانیهه

حانیه 79 ٨ بهمن ٩٧

خیلییییی حال میده

عضو چت اورداپ
چت کردن با آسنات18
آسنات18 از قزوین ٩ دي ٩٧
درست مثلِ اینکه از پرنده‌ای در قفس سوال کنی‌ چه اتفاقی افتاده، بعد بنشینی برای آرزوهایش دعا کنی‌!
آدم‌ها از یکدیگر هیچ چیزی نمی‌‌دانند...
هیچ چیز ...
هستی1 ٧ بهمن ٩٧

آسنات18 ۶ بهمن ٩٧

علیرضا99 ۶ بهمن ٩٧

آسنات18 ٢٢ دي ٩٧

مرسی عزیزای دل

avin boukan ٢٢ دي ٩٧

مسعودآریایی ٢٢ دي ٩٧

دلت شاد......

عضو چت اورداپ
چت کردن با آسنات18
آسنات18 از قزوین ۶ بهمن ٩٧
خدایا آسمانت چند؟
تمام ابرهایت را خریدارم ...


چت اورداپ

آسنات18 ٧ بهمن ٩٧

علیرضا لوووسییی دورت بگردممم دلم واست یه ذره شده خواهرییی

لوسی ٧ بهمن ٩٧

دونه ای یا کیلویی؟آسی خرررررره چ خوب ک میبینمت ، باریکلا ، یهو کوجا غیبت زد بعد این همه مدت؟

علیرضا99 ٧ بهمن ٩٧

قشنگه

آسنات18 ٧ بهمن ٩٧

هستی1 ٧ بهمن ٩٧

آسنات18 ۶ بهمن ٩٧

نرگسی اونقدرا ام نه

عضو چت اورداپ
چت کردن با آسنات18
آسنات18 از قزوین ٧ بهمن ٩٧
هیچ‌وقت تو را ترک نمی‌کنم
حتی اگر
توی این دنیا نباشم
هروقت
به دوست‌داشتن فکر می‌کنم
ابدیت
و تمامی شب‌ها
با نام تو
بر سینه‌ام
سنجاق می‌شود.

می‌دانی ؟
می‌دانی از وقتی دلبسته‌ات شده‌ام
همه‌جا
بوی پرتقال و بهشت می‌دهد ؟
هرچه می‌کنم
چهار خط برای تو بنویسم
می‌بینم واژه‌ها
خاک بر سر شده‌اند
هرچه می‌کنم
چهار قدم بیایم
تا به دست‌هایت برسم
زانوهایم می‌خمد .
نه این‌که فکر کنی خسته‌ام ،
نه این‌که تاب راه رفتن نداشته باشم
نه .
تا آخرش همین است
نگاهت به لرزه‌ام می‌اندازد.


عباس معروفی
مهسا 29 ٧ بهمن ٩٧

آسنات18 ٧ بهمن ٩٧

عزیزای من

لوسی ٧ بهمن ٩٧

علیرضا99 ٧ بهمن ٩٧

عضو چت اورداپ
چت کردن با آسنات18
آسنات18 از قزوین ۵ بهمن ٩٧


چت اورداپ


آسنات18 ۶ بهمن ٩٧

ای جان چ خوب امین به جایی هم رسید؟هستی جان جز صبر دعای بهتری نمیشه کرد برای خانوادش ، برای تو برای تو برای تو ... ...

لیلیوم ۶ بهمن ٩٧

هستی جون عزیزم

آقای شماره1 ۶ بهمن ٩٧

الهی هستی جونیم

amin333 ۶ بهمن ٩٧

ترم سه دانشگاه، تو دانشگاه

حانیه 79 ۶ بهمن ٩٧

وای هستی فک نمیکردم پسر داییت که فوت شده همو میخاستییین خیلی سخته خدا رحمت کنه

بنفشه95 ۶ بهمن ٩٧

خواهش آسنات جان

عضو چت اورداپ
چت کردن با آسنات18
آسنات18 از قزوین ١ بهمن ٩٧
بچه ها خیلی کنجکاوم که بدونم تصورتون از شخصیت و ویژگیهای رفتاری من چجوریه
آسنات18 ۶ بهمن ٩٧

هستی جون مهربونی از توعه فداتشم ممنونم خواهری

هستی1 ۶ بهمن ٩٧

زیاد شناختی ندارم....ولی مهربون هستی..ندیدم دخالتی توی کار کسی کنی

آسنات18 ۶ بهمن ٩٧

الناز جونم مرسی فداتشم عزیزدلمی مسعود شاید یه کمی

مسعودآریایی ۶ بهمن ٩٧

زیاد شناختی ندارم.......ولی فک کنم.مظلومی

الناز33 ۶ بهمن ٩٧

دوستت دارم..با جنبه..مهربون

آسنات18 ۶ بهمن ٩٧

عضو چت اورداپ
چت کردن با آسنات18
آسنات18 از قزوین ٢ بهمن ٩٧
صبح هنگام
آن زمان که مشتی آب بر صورتت پرت می کنی،
و از بی حوصلگی حوله را فراموش می کنی،
هنگامی که به کنار پنجره اتاقت میروی،
و به افق می نگری،
هنگامی که آن قطره های به جای مانده را
از صورتت را پاک می کنی،
از جانب من وجدانت را ببوس
اگر بیدار بود ..

#علی حجازی
هستی1 ۶ بهمن ٩٧

yasi banoo ٢ بهمن ٩٧

آسنات18 ٢ بهمن ٩٧

مریم و الناز عزیزم

maryam.mir ٢ بهمن ٩٧

الناز33 ٢ بهمن ٩٧

آسنات18 ٢ بهمن ٩٧

بانوی عزیزم مسعودی هستی نازم

عضو چت اورداپ
آسنات18
آسنات18
لطفا عضو شوید
من پریشان تر از آنم ک تو میپنداری شده آیا تهِ یک شعر تَرَک برداری؟
تاریخ عضویت: 18 آبان 94
تولد: 18 مهر
محل زندگی:
جنسیت:خانم، متأهل
تحصیلات:علوم انسانی، در حال تحصیل (حقوق)
عضو ویژه
آسنات18
موزیک مورد علاقه آسنات18


تشکر و قدردانی رسمی آسنات18

توسط وبمستر اورداپ در تاریخ 17 آذر 97

تشکر وخیرمقدم بابت حضور مجدد شما

توسط وبمستر اورداپ در تاریخ 11 ارديبهشت 95

تشکر وقدردانی دوست عزیز بابت حضور مداوم و گرمتون

توسط وبمستر اورداپ در تاریخ 14 آذر 94

تشکر و قدردانی رسمی آسنات18

تصاویر ارسال شده آسنات18