وبلاگ نوشته ها

پستهایی که گاها توی وبلاگ ها و دنیای نت میبینم و جالب انگیز بنظر میاد رو اینجا میزارم.
اگه دوست ندارید مجبور نیستید بخونید‌.

فقط کامنت    

چت کردن با colonel
colonel از فارس ١۴ شهريور ٠٠
از وبلاگ قندک میرزا،بلاگفا

ستخدام
مدیر حراست ما نظر لطفی به من داره. بهم گفت: «فلانی یک جوان خوب سراغ نداری؟ می‌خواهیم یک نفر رو استخدام کنیم.» بهش گفتم: «یک جوان خوب و امین می‌شناسم. خیلی خوش اخلاق و سلامت است. انسان معتقدی است ولی با همه فکری میسازد و خیلی به مردم سخت نمیگیرد. اما به ظاهرش خیلی میرسد. موهایش را بلند می‌گذارد و روغن می‌زند و تقریبا نیمی از درآمدش را صرف عطر می‌کند و البته دو نفر از عموهایش از معاندین اسلام هستند.» خندید و گفت: «بابا این که میگی اصلاً با ما و شرایطمون سازگار نیست، اینجا همه بچه هیئتی و مسلمون و انقلابی هستند، اصلاً نمیشه نزدیک اداره ما هم بیاد.» بهش گفتم: «اینهایی که من گفتم مشخصات پیامبر اسلام (ص) بود.» هر دو نفر ساکت شدیم و دیگه صحبتی نکردیم...
عضو چت اورداپ
چت کردن با colonel
colonel از فارس ٢١ خرداد ٠٠
از وبلاگ هفت دقیقه
بلاگ اسکای


خر درون

ببین ما که پیر شدیم رفت، ولی شما یادتون باشه نذارید هراسم بی سر و پایی وارد زندگیتون بشه.

این ادمای بی سر و پا مثل یه کرم از روحتون، اعصابتون، وقتتون، ارامشتون تغذیه میکنه و چشم باز میکنی میبینی هیچی ازت نمونده.

یه روح خسته و یه قلب شکسته و یه عمر رفته براتون گذاشته.

اگر ننه باباتون میگن این آدم تو نیست، گوه نخورید بگید این همونه که من میخوام.

ننه بابات تو رو تر و خشک کردن میدونن یه ماهت چقدر خرج داره، میدونن اگه رختخوابت یه پر قوش کج باشه خوابت نمیبره، میدونن چطور میشه خرت کرد، چطور میشه پیچوندت، همه اینا رو میدونن چون عمری رو گذاشتن و تو شبیه خودشونی. وقتی تو یه خانواده بزرگ میشی اخلاق و منش و رفتار و کردارت شبیه خانوادته دیگه. انعکاس ننه بابات میشه تو.

من مریض ها (اکثرا دختر و تینیجر) داشتم کیس خودکشی که من فلان پسر رو میخوام اینا نمیذارن.

البته شما ها که منو میخونید سن خر پیر رو دارید دیگه.

ما ها عاشق شدیم، مودبانه و محترمانه روی درخواستمون پافشاری کردیم فکر کردیم دانشجوییم خیلی حالیمونه، غافل از اینکه گوه خوری زیادی بود. هنوزم همون خری هستیم که بودیم.

خلاصه که اگه جوونید، خوشگلید قشنگید ارزش خودتون رو پایین نیارید خودتون رو دست کم نگیرید.

شاید تنهایی سخت باشه ولی برای یه آدمی که سرش به تنش بیاره صبر کنید.

والا ارزشش رو داره و بعد ها پشیمون نمیشید.

این کرم ها و انگل ها، آدم های سمی زندگی شما هستن.

عشق همون بهم ریختگی هورمونه قشنگا، زیاد جدیش نگیرید.

کسی نمیتونه بیست سی سال عاشق کسی باشه، اینا عادت و وابستگیه.

اگه دیدید خر درونتون داره جفتک میندازه یه لیوان کافور براش دم کنید بشینید دو دو تا چهارتا کنید ببینید آدم حسابیه واقعا؟
mahdie ٣٠ تير ٠٠

maryam.mir ٢۵ خرداد ٠٠

عالی لایک ...گل گل

پینار ٢٢ خرداد ٠٠

متن زیباییست... و قابل تفکر و تامل

زهره 21 ٢١ خرداد ٠٠

دوبار خوندمش

عضو چت اورداپ
چت کردن با colonel
colonel از فارس ٢۵ خرداد ٠٠
از وبلاگ دکه عمر
بلاگ اسکای

سال ۱۳۷۳ بود
نیمه دومی بودم و یکسال دیرتر رفتم مدرسه
دوم راهنمایی بودم.
اون سال درس عربی شروع قاعده و قانون یک زبان اجباری مزخرف بود.
یک معلمی داشتیم که اخلاق رو از فاشیست های آلمان نازی به عاریت گرفته بود.
از محاسن اخلاقی مزخرفش همین بس که کتک میزد و شیوه کتک زدنش هم سیلی بود.
هر اشتباه درسی،شش تا سیلی چپ و راست.
اینقدر توی این روش تنبیهی حرفه ای بود که توی کسر ثانیه شش تا تو گوشی رو نثار دانش آموز بدبخت میکرد.
دستش هم سنگین بود،طوری که بچه ها،با سیلی اول گیج میشدن و تا چندساعت گوش هاشون سوت میکشید و جای انگشتای پلیدش هم روی صورتشون موندگار بود.

یبار منو برد پای تخته
از اول لیست دفتر کلاسی
من اولین بودم
بن مضارع فلان جفنگ عربی رو پرسید.
بلد نبودم
حکم داد به دوازده تا سیلی
از ضربه سوم به بعد هیچی حالیم نمیشد.
گیج و منگ بودم.
توی اوج بچگی حس میکردم مغرورم داره لگد مال میشه.
چیزی متوجه نشدم.
چشم باز کردم دیدم رو تخت بیمارستانم.
بعد شش ساعت به هوش اومدم.
چندتا از دنده هام شکسته بود و لبم هم چاک خورده بود.
حین محاکمه،ناخودآگاه دستم به دفاع از خودم بالا اومده بود و یک سیلی محکم شده بود به صورت معلم عربی
اون آشغال عوضی هم رگ دیوونگیش میگیره و منو زیر مشت و لگد میندازه.
مدیر و چندتا از معلمها جنازه منو از زیر دست و پای اون حرومزاده بیرون میکشن.
دوروز بعد از بیمارستان مرخص شدم.
بابام منو برد خونه.
هیچی بهم نگفت.
تو راه برام یک کفش هم خرید.
فردا صبح،دورتر معمول رفتیم مدرسه.
با بابام رفتیم.

بابام رفت تو دفتر،دست معلم عربی رو گرفت و آورد تو حیاط
مدیر مدرسه اومد جلو
ولی با نهیب بابام روبرو شد.
یک نعره زد که مدیر سرجاش خشک شد.
بابام ارتشی بود
هیکل دار و پر دل و جرات
به معلم عربی گفت
یک سوال میپرسم.بهتره درست جواب بدی
وگرنه بجای شش تا سیلی،یک چک افسری توی گوشت میزنم پرده گوشت پاره بشه.
کی بهت اجازه داده،این بچه که سرجمع سی کیلو وزنش نیست رو بزنی؟
ارث پدریت رو ازش طلب داشتی؟
ملعم اومد جواب بده
دست بابام رفت تو هوا
معلم از ترس دستشو گرفت دور صورتش و نشست رو زمین
بابام بهش گفت
اگه روزی،روزگاری،دوباره دستت روی پسرم بلند بشه،شلوارت رو به کله ت می‌پیچم.
کاری میکنم بزاری از این شهر بری.
بعد هم دست منو گرفت و از مدرسه آورد بیرون
منو برد سینما...
اون روز فهم
mahdie ٣٠ تير ٠٠

maryam.mir ٢۵ خرداد ٠٠

الهی چقدر کتک خوردی ...خدا بابات برات حفظ کنه ستار عزیز

colonel ٢۵ خرداد ٠٠

اون روز فهمیدم فقط یک پدر میتونه مثل کوه پشت سر پسرش باشه. هیچوقت یادم نمیره از اون روز به بعد هیچ معلمی توی اون مدرسه،دانش آموزی رو تنبیه نکرد. چون میترسیدن که نکنه اولیای دانش آموز بیاد و اونطور سردرختی شونو بریزه....

عضو چت اورداپ
چت کردن با colonel
colonel از فارس ١٩ تير ٠٠
از وبلاگ دکه عمر
بلاگ اسکای

یروزی داشتم توی نت وبلاگهای قدیمی رو میخوندم.
یجور مرض دارم که توی نت موقع بیکاری برم وبلاگهایی که خیلی وقته آپدیت نشدن رو پیدا کنم و بخونم.
اتفاقی با بلاگ اسکای اشنا شدم و بالاخره اینجا وبلاگ زدم.
روزهای اول هر چیزی خیلی قشنگه
روز اول کار،دوستی،ازدواج،رانندگی
اینجا هم روزای اولش عالی بود.
با چندنفر آشنا شدم،توی وبلاگشون میرفتم
با چندنفر صمیمی شدم،تماس داشتیم باهم
اون چندنفر مبدل شدن به بیست سی نفر
اما کم کم حضورشون کم رنگ شد تا به هیچ تنزل پیدا کرد.
حالا یا گرفتاری داشتن یا اینکه مشمول اصل تکراری شدن شدیم.
یکی جواب ایمیلش دیر شد ول کرد رفت
یکی توقعش از حد گذشت
یکی اصلا نیومده بود که بمونه
خلاصه قصه شد عین حکایت فواره
تا یک جا اوج میگیره و در نهایت میشه صفر.
شکایتی ندارم
چون قرار نبوده همه چی همیشه پایدار باشه
آدما پیش همدیگه تکراری میشن
اونم ماها که به دنبال تنوع طلبی مسیرمون یکی شده بود.
بهرحال گرفتاری داریم همه ما
آدما تو دنیای حقیقیشون تمایل دارن از هم فاصله بگیرن،مجازی که جای خود داره.
تازه مجازی یک آپشن هم داره به نام نقاب زدن
یعنی که گاها آدما تو مجازی،خود واقعیشون نیستن.
دوست دارن چیزی که ایده آل هست براشون باشن.
همین باعث میشه که به اجبار از هم فاصله بگیرن.
شاید دلیل اینکه وبلاگها بعد یه مدتی متروکه میشن همینه
دوره نوجوونی و جوونی خیلی دوست و رفیق داشتم.
بعدش کم کم همه اسیر زندگی شدیم و خیلی کم میشد همدیگه رو ببینیم.
یادمه توی تعطیلات نوروز
یکی از همون رفقا،تصادف بدی کرد و به رحمت خدا رفت.
جوون بود بدبخت..
توی مراسم خاکسپاریش،شاید هشتاد درصد اون دوست و رفیقها اومده بودن.
این وسط یک شیر خر خورده ای هم پیشنهاد داد یک گروه واتساپی ایجاد بشه از همه ما تا اقلا از احوالات هم باخبر بشیم.
شب نشده دیدم به یک گروه اضاف شدم.
اون شب و شب بعدش تا صبح بساط خنده و مسخره بازی و یادآوری خاطرات عهد عتیق برپا بود.
یکهفته گذشت
چندنفری باهم بحثشون شد.
دعوا میکردن
یکی زنش شاکی شده بود
یکی بچه ش گوشی بابا رو دید زده بود و تصاویر قبیحه ارسالی رو دیده بود
یکی از همون ایام قدیم چشم دیدن فلانی رو نداشت...
خلاصه که کم کم ملت یا لفت دادن یا شده بودن عضو خنثی
امروز دیدم از اون جماعت،فقط من موندم و دوتا دیگه...
میدونید ملت
ما همه بعد یک مدتی،مشمول اصلا تکراری
colonel ٣٠ تير ٠٠

خوبی از خودتونه مهدیه خانم...

mahdie ٣٠ تير ٠٠

چه خوبه این صفحه

لیلیوم ١٩ تير ٠٠

درسته ،خیلی برامون پیش اومده ک از رفاقت های دوران مدرسه گفتیم اما این گروهای واتس آپ یا جایی ندیدم برای کسی دووم بیاره ،انگار اون رفاقت ها مال همون زمون بوده نباید بکشونیمشون ب این دوره

عضو چت اورداپ
چت کردن با colonel
colonel از فارس ٢٨ خرداد ٠٠
از وبلاگ یادداشت های دادو
بلاگ اسکای

شعور اجتماعی
داستان شعور اجتماعی در کشور ما دقیقا مشابه همان داستان فیل مولوی است و برداشت های متفاوت !! و بدبختی ما از آنجا ناشی می شود که هر کسی دوست دارد برداشتش را به دیگری تحمیل کند و حتی پای آن بجنگد !!



همه هم از توهین به این شعورِ نسبی (!) ، کمی تا قسمتی ، دلگیر - ناراحت و شاکی هستند !! یکی از تائید صلاحیت ناراحت هست و یکی از نحوه تبلیغات و یکی از نحوه رای گیری و عده ای از رای دادن دیگران و عده ای از رای ندادن دیگران !!! همه ی این ناراحتی نشان می دهد که پای شعور اجتما ی این کشور می لنگد !!
پینار ٢٠ تير ٠٠

لیلیوم ١٩ تير ٠٠

عضو چت اورداپ
ایجاد کننده
  • colonel
  • آقا متأهل فارس
  • مشغول به کار علوم ریاضی و فنی مکانیک

زاران گونه جانوری ، در آسیا به ویژه جنگل های استوایی جنوب و جنوب شرقی آن زندگی می کنند که گونه های بسیاری از آنها در معرض نابودی قرار دارند که برخی از آنها عبارتند از پاندای بزرگ ،ببر و پلنگ برفی.

ضرب المثل

آستین بالا زدن (برای انجام کاری اعلام آمادگی کردن)

مسابقه
برای شرکت در مسابقه، شماره شما باید در سیستم ثبت شود

سوال شماره 29818 تأیید کننده: amir♥
کدام تیم در مقابل تیم مس کرمان شکست خورد و اهالی اون جا مجسمه ی الاغ رو ....رنگی کردند ؟
(1) استقلال - آبی
(2) سپاهان - زرد
(3) هیچکدام
(4) رو گزینه یک فکر کن
پاسخ صحیح را به صورت
شماره سوال:پاسخ صحیح
به شماره 5000 2853 080 909 پیامک کنید.
مثال: از چپ به راست بخوانید 29818:3
هر روز یک نفر از کسانی که پاسخ صحیح داده باشند به قید قرعه، عضو ویژه اورداپ خواهند شد.
در صورت ویژه بودن امتیاز آن به شما اضافه خواهد شد.

صفحات ایجاد شده توسط اعضا