صرفا جهت دیونه بازی |چت روم فیلتر نشده|شبکه اجتماعی جدید

Just for crazy play
دانلود آهنگ دیوونه بازی مکان باند
چت تصویری
چت روم جدید
چت روم شلوغ
چت روم فیلتر نشده
شبکه اجتماعی جدید
nhsjhk s;sd
]j v,l
h,vnh
همه چی درهم
شبکه اجتماعی اورداپ
قدیمی ترین چت روم ایران
u;s gojd
u;s s;sd
به جمع میلیونی ما بپیوندید
امضا ستار:satar

فقط کامنت    

چت کردن با sattar
sattar از فارس ٢۴ تير ٩٧
.....وصف الحال الاناریه..........

فی السنوات الماضی شرحی بر زندگانی انارک وادی مشروح بگردید...
لیک چو افعالش زیاده مزید ببودی تکلیف بگشتی بر شرح مجددش و خداوند بخیر کناد....
چونان قبل روزها و شبها و نیمه شبها در وادی طی الارض بکردی و سکوت را اختیار بداشتی و هیچ نگفتی...چونانکه بر وی شک برفتی که شاید لال ببودی و الله اعلم...
لیک بناگاه دهانش باز بکردی و گیر بدادی خلق الله را و سین جیم بکردی اهالی وادی و به غلط کردم انداختی اورداپیان را...
فی المثل کامی سیتی نامی را به صلابه کشیدی که فلان حرف چه باشد و فلان پست را چه سبب....
و وی را ملتمس بگردادی...چونان که اهالی بر حال ان کامی زار بزدندی و ماه حسن را زنده بکردندی و خدایشان هدایت کناد...
دگر فعل ان انارک چنین ببودی که تا تصویر میوه ای را بدیدی بگفتی که ان را دوست همی داشتمی و میوه نیز مرا دوست بداشتی و گر تصویر انار بدیدی؛دل از کف بدادی و غش و ضعف بکردی .... چونانکه که عاشق به معشوق بنگریستی و مجنون به لیلا و والله اعلم...
نقل بباشد که درگیر پایان نامه اش بگشتی تا سند فرهیختگی کسب کند...لیک همه عمرش در وادی و افعال خبیثش تلف بکردی و هیچ بر ان امر مشتاق نبودی و خدایش شفایش دهد...
.
.
.
.
.............
عضو چت اورداپ
چت کردن با sattar
sattar از فارس ٢٨ خرداد ٩٧
.....الوداع یا شپش............

نقل است که روزی در وادی ولوله ای برپا بگشتی و همهمه ای در خلق بیوفتادی که حیران شدندی جمله اورداپیان و انگشت حسرت در دماغ خویش فرو نمودندی و مدهوش زین خبر .....
و خبر چنین ببودی.....
حضرت قدیس محمد رضا یزدی از دیار ایساتیس بخواستی که از وادی هجرت بکردندی و معلوم نبودی که کی به وادی وارد بشدی....
چونان که در بالا نقل بگشت همگان حیران ببودی زین فعل وی....وخدایش لعنت کناد....
نقلهای بسیاری بشدی که ذیلا مشروح ببودی...

عده ای بگفتند که اصلا هجرتی در کار نبودی و آن ممل ملعون بخواستی با اکانتی ناشناس در وادی بچرخیدی و و ازارها برساندی اهالی را والله اعلم...

عده ای نیز بگفتند از فرط کثرت شپشهایی که در تنبانش بیوفتادی قصد هجرت بکردی تا در وادی دیگری چاره بیافتی زین درد بی درمانش که امان از کف ش ببردی والله اعلم...

عده ای نیز نقل بکردند که مورد غضب خدایگان حجت قرار بگرفتی و تا با اردنگ از وادی بیرونش نراندی،خویش مصمم بگشتی به ترک وادی والله اعلم...

عده ای نیز بگفتندی که وی عیال اختیار بکردی و چون بس زن ذلیل ببودی از ترس بانویش جرأت نداشتی که به وادی وارد بشدی و قصد هجرت بکردی والله اعلم....

معدودی نیز بگفتندی که مبلغی گزاف از وادی مختلس بشدی و چونان که رسم باشد قبل رسوا گشتن و به بند اوفتادن بخواستی که الفراری بکردی و باقی عمر نحس خویش را با ان مبلغ به عیش و عشرت بگذراندی والله اعلم...

لیک یگانه دلیلی که بر وی وارد بگشتی همان شپش زدگی ببودی که وی را نحیف و ضعیف بکردی و در بستر بیانداختی و رو به قبله بگرداندی و خدایش لعنت کناد.....

............
زئوس11011 ١ تير ٩٧

خیلی قسنگ می نویسی

sattar ٣٠ خرداد ٩٧

عضو چت اورداپ
چت کردن با sattar
sattar از فارس ٢٠ ارديبهشت ٩٧
.......خشم خدایان.....................

گویند که اندر وادی اورداپ بزرگی بزیستی حجت نام فاتح صولت که بر آن وادی حکم براندی و خدایگانش بودی و اهالی را جملگی سرور و سالار ببودی و بر گفتارش کس نتوانستی تخطی بداشتی....
شبی بخسبیدی و سحرگاهان بربخواستی و مصمم بگشتی بر رتق و فتق امور وادی...
چون بدیدی که وادیش در رنکینگ گوگل بسیار افت بداشتی غضبناک بگشتی و هروله کنان به اورداپ شدی و ندا ندادی که یا اهل الاورداپ....
خواهم که وادی را ویران کنم و خاکش در توبره بریزم...
که شما بسیار ناسپاس بودی که برنخواهم امد از پس هزینه های این وادی...
پس خراجی بر گردن شما بودی بباید بپرداختی بصورت شرکت در نظر سنجی...
ونظر سنجی جمله ای از سوالات بودی که بعقل جن خطور نکردی و اباطیلی بودی که در صندوق هیچ عطاری یافت نگشتی...
و جمله اهالی که متعهد ببودی به بقای وادی بباید جواب بدادی سوالات را و فرقی نداشتی که صحیح باشد یا خطا...
و مهلتی بدادی تا صبح بهرام شید (سه شنبه)که یا وادی پابرجا بماندی و یا خاکش به توبره برفتی و الله اعلم.....

............
nafas 6 ٢٨ خرداد ٩٧

آوای بهار ٢٧ خرداد ٩٧

محمدرضاا ٢۴ ارديبهشت ٩٧

فاطمه123 ٢۴ ارديبهشت ٩٧

admin ٢١ ارديبهشت ٩٧

پینار ٢١ ارديبهشت ٩٧

ممنون

عضو چت اورداپ
چت کردن با sattar
sattar از فارس ٢٢ ارديبهشت ٩٧
........عجایب اورداپ........ِِِِِِِِ.........

اندر وادی اورداپ عجایبی ببودی بس عجیب که حیرت بر اهالی افزون بکردی و خوفی به جانشان روان بداشتی که کس را زان سِر علمی نبودی و بیشتر به سحر و جادو شباهت بداشتی والله اعلم...

زین جمله شبحی ببودی که پنهان زه دیده اهالی بر وادی بچرخیدی و از پست و کامنت و کاربر و صفحه والی ماشاالله هرچه را به مذاقش خوش بیامدی در طرفهٌ العینی ببلعیدی و کوفت بنومودی و خدایش زهر هلاهل کناد....
نقل است که آن شبح لعین فرمانبردار حجت خدایگان ببودی و از مدیران قدیس نیز دستور همی گرفتی و خواسته هاشان اجابت بکردی من باب بلع هر چیزی....
بعض اهالی که من طریق علوم غریبه دستی بر آتش داشتندی نیز از برای خویش شبحی بساختندی در ابعاد کوچک که تنها بتوانستی کامنت اهالی را قورت بدادی و محو بکردی و کاری دگر نتوانستی انجام بدادی به جهت نداشتن علم بیشتر زین علوم...
و خدایشان هر دو قوم را لعنت کناد.......

....................
آوای بهار ٢٧ خرداد ٩٧

صباااا ٢٧ خرداد ٩٧

sattar ٢۶ ارديبهشت ٩٧

samim ٢۶ ارديبهشت ٩٧

admin ٢۴ ارديبهشت ٩٧

آوااااای بهار ٢۴ ارديبهشت ٩٧

عضو چت اورداپ
چت کردن با sattar
sattar از فارس ٢۶ ارديبهشت ٩٧
با پیشرفت در همه چیز و همه جا توقع دارید داستان قدیمی چوپان دروغگو به همان شکل سنتی باقی بماند؟!

یک
با شنیدن صدای گرگ آمد گرگ آمد، مردم بیل و چماق به دست به طرف محل صدا رفتند. وقتی به آنجا رسیدند دیدند چوپان دارد به آنها می خندد و فهمیدند گرگی در کار نبوده است...
شب شده بود. چوپان، کنار لاشه های گوسفندانش، هنوز داشت گریه می کرد!

دو
ده پر از ولوله شده بود. مردم و جلوتر از همه کدخدا بیل و چماق و داس به دست به طرف تپه ای که گوسفندان می چریدند می دویدند. چوپان با دیدن مردم به صدای بلند شروع به خندیدن کرد...
...دو روز بعد تا چوپان حواسش سر جا بیاید، نگهداری از گوسفندان با سر، یک دست و یک پای شکسته برایش کمی سخت شده بود.

سه
با شنیدن فریاد گرگ آمد گرگ آمد. مردم چماق هایشان را که برای روز مبادا پنهان کرده بودند برداشتند و به کمک چوپان رفتند. ولی دیدند از گرگ خبری نیست و چوپان دارد به آنها می خندد.
با شکایت اتحادیه چوپانان مقیم ده و جمعی از نیروهای مردمی، چوپان دروغگو به جرم نشر اکاذیب و تشویش اذهان عمومی به دو سال انفصال دائم(!) از هرگونه خدمات گوسفندی، محکوم شد.

چهار
چوپان دروغگو فریاد زد: گرگ آمد گرگ آمد. نیم ساعت طول کشید تا مردم با بیل و داس خود را به تپه ای که گوسفندان بودند برسانند.
و بعد از خوردن یک کباب حسابی، نشستند و با گرگ چپق هم کشیدند!

پنج
چوپان دروغگو فریاد زد: گرگ آمد گرگ آمد. ولی وسط گرگ آمد دوم صدایش قطع شد. مردم خیلی نگران شدند که نکند این بار واقعا گرگ آمده است و همه برای کمک رفتند.
در راه زن چوپان را دیدند که دارد برمی گردد و با خودش چیزهایی می گوید: مرتیکه فلان فلان شده! توی ده یک ذره آبرو برای ما باقی نگذاشته است.

شش
گرگ ها پنج روز بود که تا فاصله پنجاه و پنج متری گوسفندان می آمدند و تا چوپان فریاد می زد گرگ آمد گرگ آمد درمی رفتند. مردم فکر می کردند چوپان دروغ می گوید و نسبت به او بی اعتماد شدند.

روز ششم که گرگ ها با یک کامیون آمدند و گوسفندها را بردند، هم چوپان فریاد زد گرگ آمد گرگ آمد و هم مردم آمدند. اما دیر رسیده بودند.

فقط یک برگه چرکنویس از گرگ ها به جا مانده بود که متوسط زمان رسیدن مردم به محل چرا محاسبه شده بود.
صباااا ٢٧ خرداد ٩٧

الناز33 ٢٨ ارديبهشت ٩٧

داستان روز بود

نرگس23 ٢٧ ارديبهشت ٩٧

عضو چت اورداپ
ایجاد کننده

عدد 2520 را می توان بر 1 تا 10 تقسیم نمود بدون آنکه خارج قسمت کسری داشته باشد.

ضرب المثل

ذکرالعیش،نصف العیش ( یاد کردن و وصف خوشی گذشته ،برابر با نیمی از آن خوشی است)

مسابقه
برای شرکت در مسابقه، شماره شما باید در سیستم ثبت شود

سوال شماره 19881 تأیید کننده: افشین.
ادالت کلد داروی :
(1) ضد درد
(2) ضد افسردگی
(3) ضد درد و تب
(4) سرما خوردگی.
پاسخ صحیح را به صورت
شماره سوال:پاسخ صحیح
به شماره 5000 2853 080 909 پیامک کنید.
مثال: از چپ به راست بخوانید 19881:1
هر روز یک نفر از کسانی که پاسخ صحیح داده باشند به قید قرعه، عضو ویژه اورداپ خواهند شد.
در صورت ویژه بودن امتیاز آن به شما اضافه خواهد شد.

صفحات ایجاد شده توسط اعضا