چت کردن با آوای بهار
میگم یه چیزی بگم؟

درمورد پست ها نمیشه یه کارسومی هم انجام داد؟غیر کامنت و لایک...خب خدایی تاکی کامنت زدن..تاکی لایک...ی حرکت سومی
اثرات خوابه فک کنم
همه جای دنیا پست همینه؟
سامان اندی ۵ ساعت قبل

یه امکان دیگه داره پست حذف کردنه .... دونفری حمله به پستها اصلاهم بلاک نمیشن

yasi banoo ۵ ساعت قبل

مطمئن باش

زهره 21 ۵ ساعت قبل

از پستا درس بگیر

parnya ۵ ساعت قبل

*ارش* ۶ ساعت قبل

اسکرینشات بگیر

سامان اندی ۶ ساعت قبل

همین مومده مثلا امکان ارسال صدا وویس باشه و مدرک جمع کنی کلیپ بسازی پوستمونو بکنی. کلیپ پاها چی شد؟

عضو چت اورداپ
چت کردن با آوای بهار
قبلنا که عهد راستان بود و حساب کتابا سرجاش....واعظی خیلى معروفى بود که هرجا منبر مى‏رفت مردم زیادى پاى منبرش مى‏نشستند و مجلسش جاى سوزن انداختن نداشت.

تعریف مى‏کرد که : منو به شهرى براى سخنرانى دعوت کردن، ولى چون جاى مناسبى نداشتن. یه زمین خیلی بزرگ چمن و براى جلسه انتخاب کردن و شاید نصف مردم اون شهر- که در اون زمان چهل ‏هزار نفر جمعیت داشت‏ -در اون مجلس شرکت کردن

از قضا، روحانى پیر هشتاد ساله‏ اى هم بود که از قدیم براى مردم این شهر منبر مى‏رفت و خیلى مورد احترام بود. البته پاى منبرش بیست یا بیست‏وپنج نفر بیشتر نمى‏نشستند. ایشونو هم دعوت کرده بودند تا قبل منبر من منبر بره. قرار هم این بود که ایشون تا ساعت نه شب منبر بره
چون در اون شهر منبر دیگه ای هم نداشتم، یک‏شب ساعت هشت‏ونیم به مجلس رفتم. این شیخ هم منبر بود و واقعانی حواسش به ساعت نبود که از نه گذشت و طولش داد.

من هم که بعد از گذشت مدتى کلافه شده بودم تو باطن خودم گفتم: پیرمرد خیال کرده این جمعیت براى اون جمع شده! تو هشتاد سال این‏جا منبر رفتى، پنجاه نفر هم پاى منبرت نیومدن.



حالا براى چه چسبیده‏ اى به این منبر؟ این جمعیت براى من اومدند... با این ریش سفیدش حیا نمى‏کنه وقت مردم را گرفته....

ساعت حدود نه‏وبیست دقیقه بود که شیخ از منبر اومد پایین و من رفتم که منبر روشروع کنم. در راه رفتن، ما معمولا به هم برمى‏خوردیم ولى اون شب چون واقعانی عصبانى و ناراحت بودم، مقدارى راهم را کج کردم تا اونو نبینم ترراه.....

رفتم بالاى منبر، ولى به جان حضرت سید الشهداء، هرچه فکر کردم تواین 20 سال اول منبر چه مى‏گم و چطور شروع مى‏کنم، یادم نیومد.



هرچه به ذهنم فشار آوردم نه بسم اللّه یادم اومد نه حتى یک روایت یا آیه. مردم منو نگاه مى‏کردنو صلوات مى‏فرستادن و من هم مردم رو.

شصتم خبردارشد از کجا خوردم....خلاصه، به بهانه این‏که عرقم رو پاک کنم، عبایم رو کشیدم روى صورتم و گفتم: <<<<<<خدایا، با همه وجود غلط کردم>>>>>. آبروى من و نبر، من اشتباه کردم! بعددیدم تمام محفوظاتم برگشت.

خوندم این داستانو بدوس
parnya ۵ ساعت قبل

افرین مطالعه خوبس تو بدوس

سامان اندی ۶ ساعت قبل

نخونده قبولت داریم

آوای بهار دیروز

وووی رفرش زدم اسم خودمو دیدم ترسیدم چرا ...تشکر خودمم خیلی کیف بردم ازداستانش

maryam.mir دیروز

زهره 21 دیروز

لیدا بیا اینو به جای من بخون

سامان اندی دیروز

عضو چت اورداپ
آوای بهار
آوای بهار
051-48888 دعا کنیدآزمون قبول شم....روزوروزگارتون خوش. زندگی آتشگهی دیرینه پابرجاست.
تاریخ عضویت: 29 فروردين 96
تولد:
محل زندگی:
جنسیت:،
تحصیلات:
عضو ویژه
آوای بهار
موزیک مورد علاقه آوای بهار


تشکر و قدردانی رسمی آوای بهار

توسط وبمستر اورداپ در تاریخ 14 آبان 97

بابت حضور گرم شما در اورداپ متشکریم

توسط وبمستر اورداپ در تاریخ 3 شهريور 97

بابت حضور گرم شما در اورداپ متشکریم

توسط وبمستر اورداپ در تاریخ 14 تير 97

تشکر و قدردانی رسمی آوای بهار

توسط وبمستر اورداپ در تاریخ 8 خرداد 97

از حضور گرم شما در اورداپ متشکریم

توسط وبمستر اورداپ در تاریخ 31 ارديبهشت 97

بابت حضور گرم شما در اورداپ متشکریم

توسط وبمستر اورداپ در تاریخ 11 بهمن 96

میلاد تو شیرین ترین بهانه ایست که می توان با آن به رنجهای زندگی هم دل بست و در میان این روزهای شتابزده عاشقانه تر زیست... تولدت مبارک دوست عزیز

توسط وبمستر اورداپ در تاریخ 12 دي 96

تشکر و قدردانی رسمی آوااااای بهار

توسط وبمستر اورداپ در تاریخ 1 مهر 96

دوستان بزرگ همچون کوهند که هرچه از آنها دورتر شویم عظمت آنها نمایان تر میشود !

توسط وبمستر اورداپ در تاریخ 3 ارديبهشت 96

بالاتر از حرمت نون و نمک ،باید حرمت لحظه هایی که باهم بودیم رو نگه داریم. تشکر از حضورت

تصاویر ارسال شده آوای بهار