رضا مشهدی

چت کردن با رضا مشهدی


چت اورداپ

!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!
آوااااای بهار دیروز

مبارکاااااااااباااشهه

neda.ns دیروز

تولدتون مبارک

گجت گالیور دیروز

تولدت مبارک برادر مومن من

دختر شوخ دیروز

سلامت باشید

الناز33 دیروز

پیش پیش مبارک باشه میلادت

رومیسا76 دیروز

عید میلاد سعید

عضو چت اورداپ
چت کردن با رضا مشهدی
در میان بنی اسرائیل عابدی به نام «برصیصا»زندگی می کرد،او زمانی طولانی عبادت کرده بود و در این راستا به حدی از قرب الهی رسیده بود که مردم بیماران روانی را نزد او می آوردند،او دعا می کرد،آنها سلامتی خود را باز می یافتند.
روزی زن جوان بیماری را که از یک خانواده ی با شخصیت بود،برادرانش نزد او آوردند و بنا شد آن زن مدتی در نزد برصیصا بماند تا شفا یابد.
شیطان از فرصت استفاده کرده و به وسوسه گری پرداخت و آنقدر زن را به نظر او زینت داد که آن مرد عابد به آن زن تجاوز کرد چیزی نگذشت که معلوم شد آن زن باردار است،عابد خود را در تنگنای سخت دید،برای اینکه گناهش کشف نگردد آن زن را کشت و در گوشه ای از بیابان دفن کرد.
برادران آن زن از این جنایت هولناک آگاه شدند و این خبر در تمام شهر پیچید و به گوش امیر رسید امیر با جمعی به تحقیق پرداختند پس از قطعیت خبر،آن عابد را از عبادتگاهش فرو کشیده و فرمان اعدام او صادر گردید.در روز معینی در حضور جمعیت بسیار،عابد را بالای چوبه ی دار بردند وقتی که او در بالای چوبه ی دار قرار گرفت،شیطان در نظرش مجسم شد و به او گفت:«این من بودم که تو را به این روز افکندم،و اگر آنچه را می گویم اطاعت کنی تو را از این مهلکه نجات خواهم داد.:»
عابد گفت:چه کنم؟
شیطان گفت:تنها یک سجده برای من انجام دهی کافی است.
عابد گفت:در این حالت که می بینی ، نمی توانم سجده کنم.
شیطان گفت:اشاره ای کفایت می کند.
عابد با گوشه ی چشم خود ،یا بادستش اشاره کرد و شیطان را اینگونه سجده کرد و هماندم جان سپرد و از دنیا رفت. در میان بنی اسرائیل عابدی به نام «برصیصا»زندگی می کرد،او زمانی طولانی عبادت کرده بود و در این راستا به حدی از قرب الهی رسیده بود که مردم بیماران روانی را نزد او می آوردند،او دعا می کرد،آنها سلامتی خود را باز می یافتند.
روزی زن جوان بیماری را که از یک خانواده ی با شخصیت بود،برادرانش نزد او آوردند و بنا شد آن زن مدتی در نزد برصیصا بماند تا شفا یابد.
شیطان از فرصت استفاده کرده و به وسوسه گری پرداخت و آنقدر زن را به نظر او زینت داد که آن مرد عابد به آن زن تجاوز کرد چیزی نگذشت که معلوم شد آن زن باردار است،عابد خود را در تنگنای سخت دید،برای اینکه گناهش کشف نگردد آن زن را کشت و در گوشه ای از بیابان دفن کرد.
برادران آن زن از این جنایت هولناک آگاه شدند و این خبر در تمام شهر پیچید و به گوش امیر رسید امیر با جمعی به تحقیق پرداختند پس از قطعیت خبر،آن عابد را از عبادتگاهش فرو کشیده و فرمان اعدام او صادر گردید.در روز معینی در حضور جمعیت بسیار،عابد را بالای چوبه ی دار بردند وقتی که او در بالای چوبه ی دار قرار گرفت،شیطان در نظرش مجسم شد و به او گفت:«این من بودم که تو را به این روز افکندم،و اگر آنچه را می گویم اطاعت کنی تو را از این مهلکه نجات خواهم داد.:»
عابد گفت:چه کنم؟
شیطان گفت:تنها یک سجده برای من انجام دهی کافی است.
عابد گفت:در این حالت که می بینی ، نمی توانم سجده کنم.
شیطان
عضو چت اورداپ
چت کردن با رضا مشهدی
محصولات ارایشی بهداشتیbut:
محصولات ارایشی بهداشتیbut:
https://t.me/joinchat/aaaaaegogmusp2azh6m0na
جهت سفارش محصول با شماره09371724005تماس حاصل فرمایید.
امید زمانی
عضو چت اورداپ
چت کردن با رضا مشهدی
♻️حضرت سلیمان و مورچه عاشق

روزی حضرت سلیمان مورچه‌‌ای را در پای کوهی دید که مشغول جابجا کردن خاکهای پایین کوه بود.

از او پرسید: چرا این همه سختی را متحمل می‌‌شوی؟

مورچه گفت: معشوقم به من گفته اگر این کوه را جابجا کنی به وصال من خواهی رسید و من به عشق وصال او می‌‌خواهم این کوه را جابجا کنم.

حضرت سلیمان فرمود: تو اگر عمر نوح هم داشته باشی نمی‌‌‌توانی این کار را انجام بدهی.
مورچه گفت: تمام سعی‌‌ام را می‌‌کنم!!

حضرت سلیمان که بسیار از همت و پشتکار مورچه خوشش آمده بود برای او کوه را جابجا کرد.
مورچه رو به آسمان کرد و گفت: خدایی را شکر می‌‌گویم که در راه عشق، پیامبری را به خدمت موری در می‌‌آورد...

تمام سعیمان را بکنیم، پیامبری همیشه در همین نزدیکی است...

#زیبا ترین داستانهای (طنز ، پندآموز ، عاشقانه و...)


آیدی کانال
t.me/dastanshab2

تبادل داستان
@graphic74
عضو چت اورداپ
چت کردن با رضا مشهدی
سخنی با دوستان



بِسْم اللهِ الْرَّحْمنِ الْرَّحیم



جوانی در بنی اسرائیل زندگی می کرد و به عبادت حق تعالی مشغول بود روزها را به روزه و شبها را به نماز و طاعت، تا بیست سال کارش همین بود تا که یک روز فریب خورده و کم کم از خدا کناره گرفت و عبادتها را تبدیل به معصیت و گناه کرد و از جمله گنه کاران قرار گرفت و در این کار بیست سال باقی ماند یک روز آمد جلو آئینه خود را ببیند.

نگاه کرد دید موهایش سفید شده از معصیتهای خود بدش آمد واز کرده های خود سخت پشیمان گردید. گفت خدایا بیست سال عبادت و بیست سال معصیت کردم.

اگر برگردم بسوی تو آیا قبولم می کنی. صدائی شنید که می فرماید: «اجبتنا فاحببناک ترکتنا فترکناک و عصیتنا فامهلناک و ان رجعت الینا قبلنا»

تا آن وقتی که ما را دوست داشتی پس ما هم تو را دوست داشتیم. ترک ما کردی پس ما هم تو را ترک کردیم، معصیت ما را کردی ترا مهلت دادیم

پس اگر برگردی بجانب ما، تو را قبول می کنیم. پس توبه نمود و یکی از عبّاد قرار گرفت. از این مرحمتها از خدا نسبت به همه گنه کاران بوده و هست.



بازآ بازآ هرآنچه هستی بازآی

گر کافر و گبر و بت پرستی بازآی

این درگه ما درگه نامیدی نیست

صدبار اگر توبه شکستی بازآی



ثمراة الحیوة ج ۳، ص ۳۷۷



ماه مبارک رمضان ماه بازگشت به خداست...قدر این ماه را بدانیم .....یاعلی

*****************************************

زیبا ترین داستانهای (طنز ، پندآموز ، عاشقانه و...)


آیدی کانال
t.me/dastanshab2

تبادل داستان
@graphic74
عضو چت اورداپ
چت کردن با رضا مشهدی
حکمت عبادت




بِسْم اللهِ الْرَّحْمنِ الْرَّحیم



روزی جوانی نزد حضرت موسی ع آمد و گفت: ای موسی ع خدا را از عبادت من چه سودی می رسد؟ که چنین امر و اصرار بر عبادت اش دارد؟

حضرت موسی ع گفت: یاد دارم در نوجوانی از گوسفندان شعیب نبی چوپانی می کردم. روزی بز ضعیفی بالای صخره ای رفت که خطرناک بود و ممکن بود در پایین آمدن از آن صخره اتفاقی بر او بیفتد. با هزار مصیبت و سختی به صخره خود را رساندم و بز را در آغوش گرفتم و در گوشش گفتم: ای بز ، خدا داند این همه دویدن من دنبال تو وصدا کردنت برای برگشتن به سوی من، به خاطر سکه ای نقره نیست که از فروش تو در جیب من می رود. می دانی موسی ع از سکه ای نقره که بهای نگهداری و فروش تو است، بی نیاز است. دویدن من به دنبال تو و صدا کردنت به خاطر ، خطر گرگی است که تو نمی بینی و نمی شناسی و او هر لحظه اگر دور از من باشی به دنبال شکار توست.

ای جوان بدان که خدا را هم از عبادت من و تو سود و زیانی نمی رسد، بلکه با عبادت می خواهد از او دور نشویم تا در دام شیطان گرفتار آییم.

وَ مَنْ‌ يَعْشُ‌ عَنْ‌ ذِکْرِ الرَّحْمٰنِ‌ نُقَيِّضْ‌ لَهُ‌ شَيْطَاناً فَهُوَ لَهُ‌ قَرِينٌ‌ و هر کس از یاد خدا روی‌گردان شود شیطان را به سراغ او میفرستیم پس همواره قرین اوست (زخرف 36)

الانوار النعمانیه


********************************



زیبا ترین داستانهای (طنز ، پندآموز ، عاشقانه و...)


آیدی کانال
t.me/dastanshab2

تبادل داستان
@graphic74
عضو چت اورداپ
چت کردن با رضا مشهدی
رضا مشهدی از خراسان رضوی ٢۶ ارديبهشت ٩۶
داستان طنز تصادف:

یک روز یک زن و مرد ماشینشون با هم تصادف ناجوري می کنه. بطوریکه ماشین هردوشون بشدت آسیب میبینه. ولی هردوشون بطرز معجزه آسایی جون سالم بدر می برن.

وقتی که هر دو از ماشینشون که حالا تبدیل به آهن قراضه شده بیرون میان، رانندهء خانم بر میگرده میگه:


- آه چه جالب شما مرد هستید!…. ببینید چه به روز ماشینامون اومده! همه چیز داغون شده ولی ما سالم هستیم! این باید نشونه ای از طرف خدا باشه که اینطوری با هم ملاقات کنیم و ارتباط مشترکی رو با صلح و صفا آغاز کنیم!

مرد با هیجان پاسخ میگه:

- اوه … “بله کاملا” …با شما موافقم این باید نشونه ای از طرف خدا باشه!

بعد اون خانم زيبا ادامه می ده و می گه:

- ببین یک معجزه دیگه! ماشین من کاملن داغون شده ولی این شیشه مشروب سالمه. مطمئنن خدا خواسته که این شیشه مشروب سالم بمونه تا ما این تصادف خوش یمن که مي تونه شروع جريانات خيلي جالبي باشه رو جشن بگیریم!

و بعد خانم زيبا با لوندي بطری رو به مرد میده.

مرد سرش رو به علامت تصدیق تکان میده و در حاليکه زير چشمي اندام خانم زيبا رو ديد مي زنه درب بطری رو باز می کنه و نصف شیشه مشروب رو می نوشه و بطری رو برمی گردونه به زن.

زن درب بطری رو می بنده و شیشه رو برمی گردونه به مرد.

مرد می گه شما نمی نوشید؟!


زن لبخند شيطنت آميزي مي زنه در جواب می گه:

- نه عزيزم ، فکر می کنم الان بهتره منتظر پلیس باشيم !!!
مینوی مهربون ٢۶ ارديبهشت ٩۶

اینه حیله ی زنانگی بنرسید از تیزبینی ما زن ها

عضو چت اورداپ
چت کردن با رضا مشهدی
رضا مشهدی از خراسان رضوی ٢۶ ارديبهشت ٩۶
جنگ جهانی اول مثل بیماری وحشتناکی تمام دنیا رو گرفته بود

یکی از سربازان به محض این که دید دوست تمام دوران زندگی اش در باتلاق افتاده

و در حال دست و پنجه نرم کردن با مرگ است از مافوقش اجازه خواست تا برای نجات دوستش برود و او را از باتلاق خارج کند

مافوق به سرباز گفت : اگر بخواهی می توانی بروی اما هیچ فکر کردی این کار ارزشش را دارد یا نه ؟

دوستت احتمالا مرده و ممکن است تو حتی زندگی خودت را هم به خطر بیندازی !!!

حرف های مافوق در سرباز اثری نداشت

سرباز به نجات دوستش رفت به شکل معجزه آسایی توانست به دوستش برسد او را روی شانه هایش کشید و به پادگان رساند

افسر مافوق به سراغ آن ها رفت

سربازی را که در باتلاق افتاده بود معاینه کرد و با مهربانی و دلسوزی به دوستش نگاه کرد

و گفت : من به تو گفتم ممکنه که ارزشش را نداشته باشه دوستت مرده!

خود تو هم زخم های عمیق و مرگباری برداشتی

سرباز در جواب گفت : قربان ارزشش را داشت

منظورت چیه که ارزشش رو داشت !؟ می شه بگی؟

سرباز جواب داد: بله قربان ارزشش رو داشت

چون زمانی که به او رسیدم هنوز زنده بود من از شنیدن چیزی که او گفت احساس رضایت قلبی می کنم

اون گفت : مایکل من می دونستم منو تنها ول نمی کنی و بری …
داستان کوتاه و شنیدنی چشم براه سرباز

*******************************
زیبا ترین داستانهای (طنز ، پندآموز ، عاشقانه و...)


آیدی کانال
t.me/dastanshab2

تبادل داستان
@graphic74
fatemeh30 ٢۶ ارديبهشت ٩۶

قبلا شنیده بودم ولی بازم خوندم چون قشنگه

♥وحید♥ ٢۶ ارديبهشت ٩۶

یه ذرشو خوندم

هیلیا78 ٢۶ ارديبهشت ٩۶

بانوی دی ٢۶ ارديبهشت ٩۶

عضو چت اورداپ
چت کردن با رضا مشهدی
رضا مشهدی از خراسان رضوی ٢۶ ارديبهشت ٩۶
آلفرد نوبل از جمله افراد محدودی بود که این شانس را داشت

تا قبل از مردن آگهی وفاتش را بخواند !

حتما می دانید که آلفرد نوبل مخترع سلاح مرگبار دینامیت است

زمانی که برادرش لودویگ فوت شد روزنامه‌ها اشتباهاً فکر کردند که نوبل معروف مخترع دینامیت مرده است

آلفرد وقتی صبح روزنامه ها را می‌خواند با دیدن آگهی صفحه اول میخکوب شد :

آلفرد نوبل دلال مرگ و مخترع مر‌گ آور ترین سلاح بشری مرد !

آلفرد نوبل خیلی ناراحت شد

با خود فکر کرد : آیا خوب است که من را پس از مرگ این گونه بشناسند؟

سریع وصیت نامه‌اش را آورد

جمله‌های بسیاری را خط زد و اصلاح کرد

پیشنهاد کرد ثروتش صرف جایزه‌ای برای صلح و پیشرفت‌های صلح آمیز شود …
داستان زیبا و جالب وصیت نامه آلفرد نوبل مخترع دینامیت
***********************
بانوی دی ٢۶ ارديبهشت ٩۶

عضو چت اورداپ
چت کردن با رضا مشهدی
رضا مشهدی از خراسان رضوی ٢۶ ارديبهشت ٩۶
یکی از دانشجویان دکتر حسابی به ایشان گفت :

شما سه ترم است که مرا از این درس می اندازید

من که نمی خواهم موشک هوا کنم فقط می خواهم در روستایمان معلم شوم و به بچه های زادگاهم خدمت کنم !

دکتر حسابی جواب داد :

تو اگر نخواهی موشک هواکنی

و فقط بخواهی معلم شوی قبول

تا اینجا هیچ مشکلی وجود ندارد

ولی تو نمی توانی به من تضمین بدهی که یکی از شاگردان تو در روستای زادگاهت نخواهد موشک هوا کند !!!
داستان جالب و قشنگ پاسخ دکتر حسابی

*****************
زیبا ترین داستانهای (طنز ، پندآموز ، عاشقانه و...)


آیدی کانال
t.me/dastanshab2

تبادل داستان
@graphic74
عضو چت اورداپ
چت کردن با رضا مشهدی
رضا مشهدی از خراسان رضوی ٢٣ ارديبهشت ٩۶
در یک عصر سرد و برفی وقتی اسمیت داشت از کار برمی گشت

کنار جاده پیر زنی را دید که ماشینش خراب شده و ترسان توی برف ایستاده بود

اون زن برای او دست تکان داد تا متوقف شود

اسمیت پیاده شد و خودشو معرفی کرد و گفت من اومدم کمکتون کنم

زن گفت صدها ماشین از جلوی من رد شدند ولی کسی نایستاد، این واقعا لطف شماست

وقتی که او لاستیک رو عوض کرد و درب صندوق عقب رو بست و آماده رفتن شد

پیر زن پرسید : من چقدر باید بپردازم؟

اسمیت به پیر زن گفت : شما هیچ بدهی به من ندارید من هم در این چنین شرایطی بوده ام

و روزی یک نفر هم به من کمک کرد همون طور که من به شما کمک کردم

اگر واقعا می خواهی که بدهیت رو به من بپردازی نگذار زنجیر عشق به تو ختم بشه !

چند مایل جلوتر پیر زن کافه کوچکی رو دید و رفت تو تا چیزی بخوره و بعد راهشو ادامه بده ولی نتونست

بی توجه از لبخند شیرین زن پیشخدمتی بگذره که می بایست هشت ماهه باردار باشه و از خستگی روی پا بند نبود

او داستان زندگی پیشخدمت رو نمی دانست و احتمالا هیچ گاه هم نخواهد فهمید

وقتی که پیشخدمت رفت تا بقیه هزار دلار شو بیاره پیر زن از در بیرون رفته بود

درحالی که بر روی دستمال سفره یادداشتی رو باقی گذاشته بود

وقتی پیشخدمت نوشته زن رو می خوند اشک در چشمانش جمع شده بود

در یادداشت چنین نوشته بود :

شما هیچ بدهی به من ندارید من هم در این چنین شرایطی بوده ام و روزی یک نفر هم به من کمک کرد همون طور که من به شما کمک کردم

اگر تو واقعا می خواهی که بدهیت رو به من بپردازی باید این کار رو بکنی نگذار زنجیر عشق به تو ختم بشه !

همان شب وقتی زن پیشخدمت از سرکار به خونه رفت در حالی که به اون پول و یادداشت زن فکر می کرد به شوهرش گفت :

باورت می شه اسمیت همه چیز داره درست می شه
داستان کوتاه زنجیر عشق

—------------------------—
زیبا ترین داستانهای (طنز ، پندآموز ، عاشقانه و...)


آیدی کانال
t.me/dastanshab2

تبادل داستان
@graphic74
عضو چت اورداپ
چت کردن با رضا مشهدی
رضا مشهدی از خراسان رضوی ٢٣ ارديبهشت ٩۶
روزی از روزها جانی با خانواده اش برای دیدن پدربزرگ و مادربزرگ به مرزعه رفته بودند

مادربزرگ یک تیر و کمون به جانی داد تا باهاش بازی کنه

موقع بازی جانی به اشتباه یه تیر به سمت اردک خانگی مادربزرگش پرت کرد که به سرش خورد و اونو کشت

جانی وحشت زده شد لاشه رو برداشت و برد پشت دیوار قایم کرد

وقتی سرشو بلند کرد دید که خواهرش سالی همه چیزو دیده ولی حرفی نزد

مادربزرگ به سالی خواهر جانی گفت توی شستن ظرف ها کمکم کن

ولی سالی گفت : مامان بزرگ جانی بهم گفته که می خواد تو کارای آشپزخونه کمک کنه

و زیر لبی به جانی گفت : اردکه رو یادت میاد؟

جانی سریع رفت و ظرفا رو شست

بعد از ظهر اون روز پدربزرگ گفت که می خواد بچه ها رو ببره ماهیگیری ولی مادربزرگ گفت :

متاسفانه من برای درست کردن شام به کمک سالی احتیاج دارم

سالی لبخندی زد و گفت : نگران نباشید چونکه جانی به من گفته می خواد کمک کنه

و زیر لبی به جانی گفت : اردکه رو یادت میاد؟

سالی رفت ماهیگیری و جانی تو درست کردن شام کمک کرد

چند روزی به همین منوال گذشت و جانی مجبور بود علاوه بر کارای خودش کارای سالی رو هم انجام بده

تا اینکه نتونست تحمل کنه و رفت پیش مادربزرگش و همه چیز رو بهش گفت

مادربزرگ لبخندی زد و اونو در آغوش گرفت و گفت: عزیزدلم می دونم چی شده

من اون موقع کنارپنجره بودم و همه چیز رو با چشم های خودم دیدم اما چون خیلی دوستت دارم همون لحظه بخشیدمت

من فقط می خواستم ببینم تا کی می خوای به سالی اجازه بدی به خاطر یه اشتباه تو رو در خدمت خودش بگیره!
داستان کوتاه او پشت پنجره بود

همیشه گفتن حقیقت بهترین راه است

—---------------------------------

زیبا ترین داستانهای (طنز ، پندآموز ، عاشقانه و...)


آیدی کانال
t.me/dastanshab2

تبادل داستان
@graphic74
عضو چت اورداپ
چت کردن با رضا مشهدی
رضا مشهدی از خراسان رضوی ٢٣ ارديبهشت ٩۶
[forwarded from داستان شب (reza m.....)]
پیر مرد تهی دست زندگی را در نهایت فقر و تنگدستی می گذراند

و با سائلی برای زن و فرزندانش قوت و غذایی ناچیز فراهم می کرد

از قضا یک روز که به آسیاب رفته بود

دهقان مقداری گندم در دامن لباس اش ریخت و پیرمرد گوشه های آن را به هم گره زد

و در همان حالی که به خانه بر می گشت با پروردگار از مشکلات خود سخن می گفت

و برای گشایش آنها فرج می طلبید و تکرار می کرد :

ای گشاینده گره های ناگشوده عنایتی فرما و گره ای از گره های زندگی ما بگشای

پیر مرد در حالی که این دعا را با خود زمزمه می کرد و می رفت

یکباره یک گره از گره های دامنش گشوده شد و گندم ها به زمین ریخت او به شدت ناراحت شد

و رو به خدا کرد و گفت :

من تو را کی گفتم ای یار عزیز

کاین کره بگشای و گندم را بریز

آن گره را چون نیارستی گشود

این گره بگشوندنت دیگر چه بود

پیر مرد نشست تا گندم های به زمین ریخته را جمع کند

ولی در کمال ناباوری دید دانه های گندم روی همیانی از زر ریخته است

پس متوجه فضل و رحمت خداوندی شد و متواضعانه به سجده افتاد و از خدا طلب بخشش نمود

تو مبین اندر درختی یا به چاه

تو مرا بین که منم مفتاح راه
داستان کوتاه رحمت خدا
—-------------------------------

زیبا ترین داستانهای (طنز ، پندآموز ، عاشقانه و...)


آیدی کانال
t.me/dastanshab2

تبادل داستان
@graphic74
عضو چت اورداپ
چت کردن با رضا مشهدی
رضا مشهدی از خراسان رضوی ٢١ ارديبهشت ٩۶
بهترین و افسانه ای ترین تنیسور جهان آرتور اش هنگامی که برای جراحی قلب خود در بیمارستان بود

با سهل انگاری پرستاران با تزریق خون آلوده به بیماری ایدز مبتلا شد

طرفداران آرتور از سر تا سر جهان نامه هایی محبت آمیز برایش فرستادند

یکی از دوستداران وی در نامه خویش نوشته بود :

چرا خدا تو را برای ابتلا به چنین بیماری خطرناکی انتخاب کرده؟

آرتور اش در پاسخ این نامه چنین نوشت :

در سر تا سر دنیا

بیش از پنجاه میلیون کودک به انجام بازی تنیس علاقه مند شده و شروع به آموزش می کنند

حدود پنج میلیون از آن ها بازی را به خوبی فرا می گیرند

از آن میان قریب پانصد هزار نفر تنیس حرفه ای را می آموزند

و شاید پنجاه هزار نفر در مسابقات شرکت می کنند

پنج هزار نفر به مسابقات تخصصی تر راه می یابند

پنجاه نفر اجازه شرکت در مسابقات بین المللی ویمبلدون را می یابند

چهار نفر به مسابقات نیمه نهایی راه می یابند

و دو نفر به مسابقات نهایی

وقتی که من جام جهانی تنیس را در دست هایم می فشردم هرگز نپرسیدم که خدایا چرا من؟

و امروز وقتی که از این بیماری لاعلاج درد می کشم باز هم اجازه ندارم که از خدا بپرسم : چرا من؟

—---------------------------------------------
زیبا ترین داستانهای (طنز ، پندآموز ، عاشقانه و...)


آیدی کانال
t.me/dastanshab2

تبادل داستان
@graphic74
حسینhossen ٢١ ارديبهشت ٩۶

المیرا-77 ٢١ ارديبهشت ٩۶

آپامه جان ٢١ ارديبهشت ٩۶

عجب انسان متفاوتی

naghme ٢١ ارديبهشت ٩۶

عضو چت اورداپ
چت کردن با رضا مشهدی
رضا مشهدی از خراسان رضوی ٢١ ارديبهشت ٩۶
دختری کنجکاو می پرسید : ایها الناس عشق یعنی چه؟

دختری گفت : اولش رویا آخرش بازی است و بازیچه

مادرش گفت : عشق یعنی رنج پینه و زخم و تاول کف دست

پدرش گفت : بچه ساکت باش بی ادب! این به تو نیامده است

رهروی گفت : کوچه ای بن بست

سالکی گفت : راه پر خم و پیچ

در کلاس سخن معلم گفت : عین و شین است و قاف، دیگر هیچ

دلبری گفت : شوخی لوسی است

تاجری گفت : عشق کیلو چند؟

مفلسی گفت : عشق پر کردن شکم خالی زن و فرزند

شاعری گفت : یک کمی احساس مثل احساس گل به پروانه

عاشقی گفت : خانمان سوز است بار سنگین عشق بر شانه

جاهلی گفت : عشق را عشق است

پهلوان گفت : جنگ آهن و مشت

رهگذر گفت : طبل تو خالی است یعنی آهنگ آن ز دور خوش است

دیگری گفت : از آن بپرهیزید یعنی از دور کن بر آتش دست

چون که بالا گرفت بحث و جدل توی آن قیل و قال من دیدم

طفل معصوم با خودش می گفت : من فقط یک سوال پرسیدم!

گاهی شاید یک جمله کوتاه معانی زیادی داشته باشد

—------------------------------------—
زیبا ترین داستانهای (طنز ، پندآموز ، عاشقانه و...)


آیدی کانال
t.me/dastanshab2

تبادل داستان
@graphic74
عضو چت اورداپ
چت کردن با رضا مشهدی
رضا مشهدی از خراسان رضوی ٢١ ارديبهشت ٩۶
مدت ها پیش کشاورز فقیری برای پیداکردن غذا یا شکاری به دل جنگل رفت

هنوز مسیر زیادی را طی نکرده بود که صدای فریاد کمکی به گوشش رسید

او صدا را دنبال کرد تا به منبع آن رسید و دید که پسر بچه ای در باتلاقی افتاد و آهسته و آرام به سمت پایین می رود

آن پسربچه به شدت وحشت زده بود و با چشمانش به کشاورز التماس می کرد تا جانش را نجات دهد

کشاورز با هزار بدبختی با به خطر انداختن جان خودش بالاخره موفق شد پسرک را از مرگ حتمی و تدریجی نجات دهد و او را از باتلاق بیرون بکشد

فردای آن روز وقتی که کشاورز روی روی زمینش مشغول کار بود،کالسکه سلطنتی مجللی در کنار نرده های ورودی زمین کشاورز ایستاد

دو سرباز از آن پیاده شدند و در را برای آقای قد بلندی که لباس های اشرافی بر تن داشت بازکردند

زمانی که آن مرد با لباس های گران قیمتی که برتن داشت پایین آمد خود را پدر پسری که کشاورز روز گذشته او را از مرگ نجات داده بودمعرفی کرد

اوبه کشاورز گفت که می خواهد این محبتش را جبران کند وحاضر است در عوض کار بزرگی که او انجام داده هرچه بخواهد به او بدهد

کشاورز با مناعت طبعی که داشت به مرد ثروتمند گفت که او این کار را برای رضای خدا وبه خاطر انسانیت انجام داده و هیچ چشم داشتی در مقابل آن ندارد

در همین موقع پسرکشاورز از ساختمان وسط زمین بیرون آمد

مرد ثروتمند که متوجه شد کشاورز پسرس هم سن وسال پسر خودش دارد به پیرمردگفت که می خواهد یک معامله با او بکند

مردثروتمند گفت حال که تو پسرم را نجات دادی من هم پسر تو را مثل پسر خودم می دانم

پس اجازه بده هزینه تحصیل او را در بهترین مدارس ودانشگاه ها بپردازم

کشاورز موافقت کرد و پسرش پس از چند سال از دانشگاه علوم پزشکی لندن فارغ التحصیل شد و به خاطر کشف یکی از بزرگ ترین ومهم ترین داروهای نجات بخش جهان که پنی سیلین بود به عنوان یک دانشمند مشهور شناخته شد

آن پسر کسی نبود جز الکساندر فلیمینگ

چند سال گذشت …

دست بر قضا پسر مرد ثروتمند به بیماری لاعلاجی مبتلا شد و این بار الکساندر پسر کشاورز که امروز یک دانشمند برجسته بود با داروی جدیدش بار دیگر جان آن پسر را نجات داد

جالب است بدانید که آن مرد ثروتمند و نجیب زاده کسی نبود جز لرد راندلف چرچیل و پسرش هم کسی نبود جز وینستون چرچیل
داستان کوتاه و زیبا محبت زنجیره ای

—-------------------------------------------------
زیبا ترین داستانهای (طنز ، پندآموز ، عاشقانه و...)


آیدی کانال
t.me/dastanshab2

تبادل داستان
@graphic74
عضو چت اورداپ
چت کردن با رضا مشهدی
رضا مشهدی از خراسان رضوی ٢١ ارديبهشت ٩۶
شیخ دانایی برای جمعی سخن می گفت و پند می داد

در بین پندها لطیفه ای برای حضار تعریف کرد همه دیوانه وار خندیدند

بعد از لحظه ای او دوباره همان لطیفه را گفت و تعداد کمتری از حضار خندیدند

او مجددا لطیفه را تکرار کرد تا این که دیگر کسی در جمعیت به آن لطیفه نخندید

او لبخندی زد و گفت :

وقتی که نمی توانید بارها و بارها به لطیفه ای یکسان بخندید

پس چرا بارها و بارها به گریه و افسوس خوردن در مورد مسئله ای مشابه ادامه می دهید؟

گذشته را فراموش کنید و به جلو نگاه کنید !
داستان کوتاه تکرار افسوس

—----------------------------------------

زیبا ترین داستانهای (طنز ، پندآموز ، عاشقانه و...)


آیدی کانال
t.me/dastanshab2

تبادل داستان
@graphic74
عضو چت اورداپ
چت کردن با رضا مشهدی
رضا مشهدی از خراسان رضوی ٢١ ارديبهشت ٩۶
چهار تا رفیق میخوستن سوار تاکسی بشن ولی پولی نداشتن که بدن! با خنده ﻗﺮﺍﺭ میذارن وقتی به مقصدشون رسیدن چهارتایی پیاده بشن و فرار کنن!
وقتی به مقصد میرسن چهارتایی شون در های ماشین رو باز میکنن و شروع میکنن به فرار! ﻣﯿﺮﻥ ﺗﺎ ﻣﯿﺮﺳﻦ ﺑﻪ ﯾک ﺳﺎﺧﺘﻤﻮﻥ ﺗﺎﺭﯾﮏ اینقدر تاریک که ﻫﯿﭽﮑسی کس دیگه ای رو نمی دید فقط صدای نفس نفس زدنشون شنیده می شد!
یکی از اون چهارتا زد رو شونه ﺑﻐﻠﯿﺶ ﮔﻔﺖ ﻓﮑﺮﺷ رو بکن الآن ﺭﺍﻧﻨﺪﻩ ﭼﻪ ﺣﺎﻟﯽ داره !
طرف برگشت گفت: بابا راننده منم، فقط بگین چی شده !؟
پاپیروس ٢١ ارديبهشت ٩۶

لیلیوم ٢١ ارديبهشت ٩۶

رضا مشهدی ٢١ ارديبهشت ٩۶

سلام دوست عزیز حالتو خوبه؟ از کانالم دیدن کنید لطفا مممنون . ***

حبیب الله ٢١ ارديبهشت ٩۶

ایناز74 ٢١ ارديبهشت ٩۶

محدثه خانم 00 ٢١ ارديبهشت ٩۶

عضو چت اورداپ
چت کردن با رضا مشهدی
رضا مشهدی از خراسان رضوی ٢١ ارديبهشت ٩۶


ﺍﺯ ﺧﺎﻧﻤﯽ ﭘﺮﺳﯿﺪﻧﺪ : ﺷﻨﯿﺪﻩ ﺍﻡ ﭘﺴﺮ ﻭ ﺩﺧﺘﺮﺕ ﻫﺮ
ﺩﻭ ﺍﺯﺩﻭﺍﺝ ﮐﺮﺩﻩ ﺍﻧﺪ، ﺁﯾﺎ ﺍﺯ ﺯﻧﺪﮔﯽ ﺧﻮﺩ ﺭﺍﺿﯽ
ﻫﺴﺘﻨﺪ ؟
ﺧﺎﻧﻢ ﺟﻮﺍﺏ ﺩﺍﺩ : ﺩﺧﺘﺮﻡ ﺯﻧﺪﮔﯽ ﺧﻮﺷﯽ ﭘﯿﺪﺍ ﮐﺮﺩﻩ
ﮐﻪ ﻣﻦ ﻫﻤﯿﺸﻪ ﺑﺮﺍﯾﺶ ﺁﺭﺯﻭ ﻣﯽ ﮐﺮﺩﻡ . ﺍﺑﺪﺍ ﺩﺳﺖ
ﺑﻪ ﺳﯿﺎﻩ ﻭ ﺳﻔﯿﺪ ﻧﻤﯽ ﺯﻧﺪ .
ﺻﺒﺤﺎﻧﻪ ﺭﺍ ﺩﺭ ﺭﺧﺘﺨﻮﺍﺏ ﻣﯽ ﺧﻮﺭﺩ . ﺑﻌﺪ ﺍﻇﻬﺮﻫﺎ ﻫﻢ
ﺩﻭ ﺳﻪ ﺳﺎﻋﺘﯽ ﻣﯽ ﺧﻮﺍﺑﺪ . ﻋﺼﺮ ﺑﺎ ﺩﻭﺳﺘﺎﻧﺶ ﺑﻪ
ﮔﺮﺩﺵ ﻣﯽ ﺭﻭﺩ ﻭ ﺷﺐ ﻫﻢ ﺑﺎ ﺗﻔﺮﯾﺤﺎﺗﯽ ﻣﺜﻞ ﺳﯿﻨﻤﺎ
ﻭ ﺗﻠﻮﯾﺰﯾﻮﻥ ﺳﺮ ﺧﻮﺩ ﺭﺍ ﮔﺮﻡ ﻣﯽ ﮐﻨﺪ . ﯾﻘﯿﻦ ﺩﺍﺭﻡ
ﮐﻪ ﺩﺍﻣﺎﺩﻡ ﻫﻢ ﺑﺎ ﺩﺍﺷﺘﻦ چنین ﻫﻤﺴﺮﯼ ﺳﻌﺎﺩﺗﻤﻨﺪ ﺍﺳﺖ !
ﭘﺮﺳﯿﺪﻥ ﻭﺿﻊ ﭘﺴﺮﺕ ﭼﻄﻮﺭ ﺍﺳﺖ ؟
ﮔﻔﺖ : ﺍﻭﻩ ﺍﻭﻩ !!! ﺧﺪﺍ ﻧﺼﯿﺐ ﻧﮑﻨﺪ ! ﺑﻼ ﺑﺪﻭﺭ ، ﯾﮏ
ﺯﻥ ﺗﻨﺒﻞ ﻭ ﻭ ﻭﺍﺭﻓﺘﻪ ﺍﯼ ﺩﺍﺭﺩ ﮐﻪ ﺍﻧﮕﺎﺭ ﺧﺎﻧﻪ ﺷﻮﻫﺮ
ﺭﺍ ﺑﺎ ﺗﻨﺒﻞ ﺧﺎﻧﻪ ﺍﺷﺘﺒﺎﻩ ﮔﺮﻓﺘﻪ ﺍﺳﺖ .
ﺩﺳﺖ ﺑﻪ ﺳﯿﺎﻩ ﺳﻔﯿﺪ ﮐﻪ ﻧﻤﯽ ﺯﻧﺪ . ﺍﺻﺮﺍﺭ ﺩﺍﺭﺩ ﮐﻪ
ﺻﺒﺤﺎﻧﻪ ﺭﺍ ﺩﺭ ﺭﺧﺘﺨﻮﺍﺏ ﺑﺨﻮﺭﺩ .
ﺗﺎ ﻇﻬﺮ ﺩﻫﻦ ﺩﺭﻩ ﻣﯽ ﮐﻨﺪ . ﺑﻌﺪ ﺍﻇﻬﺮ ﻫﺎ ﺑﺎﺯ ﺗﺎ
ﻏﺮﻭﺏ میخوابه ! ﻋﺼﺮ ﻫﻢ ﺍﺯ ﺧﺎﻧﻪ ﺑﯿﺮﻭﻥ
ﻣﯽ ﺭﻭﺩ ﻭ ﺗﺎ ﻧﺼﻔﻪ ﺷﺐ ﻣﺸﻐﻮﻝ ﮔﺮﺩﺵ ﺍﺳﺖ . ﺑﺎ
ﻭﺟﻮﺩ ﺍﯾﻦ ﺯﻥ ، ﭘﺴﺮﻡ ﺑﺪﺑﺨﺖ ﺍﺳﺖ .
نگار712 ٢١ ارديبهشت ٩۶

اون وقت ک میگن هیچ جا خونه بابا نمیشه واسه همینه ، سینگلی و ریاست را عشقه

آوااااای بهار ٢١ ارديبهشت ٩۶

دختراخوبن

عضو چت اورداپ
چت کردن با رضا مشهدی
رضا مشهدی از خراسان رضوی ٢١ ارديبهشت ٩۶
مردی هنگام غروب به کلانترى می رود تا گم شدن همسرش را اطلاع بدهد…

مرد : زنم از صبح رفته خرید ولى هنوز برنگشته خونه !

پلیس : قدش چقدره ؟
مرد : تا حالا دقت نکردم !

پلیس : لاغره ؟ چاقه ؟

مرد : یک کم شاید لاغر یا چاق !؟

پلیس : رنگ چشمهاش ؟

مرد : دقیقاً نمی دونم !؟

پلیس : رنگ موهاش ؟

مرد : راستش موهاشو هى رنگ می کنه !!

پلیس : چى پوشیده بود ؟

مرد : پیراهن !؟ … یا مانتو !؟ … نمی دونم !!

پلیس : با ماشین رفته بود ؟

مرد : بله

پلیس : اسم ، رنگ و شماره ماشین ؟

مرد : یک مگان مشکى 1600 تیپ2 -4سیلندر با115 اسب بخار – حداکثر گشتاور خروجی:151نیوتن متر-5 دنده با سرعت 193 کیلومتر برساعت- مونتاژ داخلی-استاندارد آلایندگی: یورو3

(مرد ناگهان می زند زیر گریه!!!)

پلیس : گریه نکنید آقا! آروم باشید. ما ماشینتون رو براتون پیدا می کنیم !
آوااااای بهار ٢١ ارديبهشت ٩۶

خیلی بده

عضو چت اورداپ
رضا مشهدی
رضا مشهدی
چت اورداپ
تاریخ عضویت: 29 ارديبهشت 95
تولد: 9 خرداد
محل زندگی:
جنسیت:،
تحصیلات:هنر
عضو ویژه
رضا مشهدی
فقط بارسا
موزیک مورد علاقه رضا مشهدی


تشکر و قدردانی رسمی رضا مشهدی

تاکنون هیچ قدردانی به نام ایشان نشده

تصاویر ارسال شده رضا مشهدی