artiin

غمگینم مانند قماربازی که درحال نگریستن به ورقهایی است که با رو کــردن هیـچ یک از آنها امیدی بــه بازگشت زنـــدگی از دســت رفته اش ندارد

  چت کردن با artiin
artiin از تهران ١٧ تير ٩٨


چت اورداپ



می گویند مردانِ با احساس شاعر می شوند و مردانِ بی احساس، سرباز جنگ،

اما تکلیف سربازِ درون خواب های من چیست؟

هر شب می بینمش که در پایان جنگ به زمین افتاده و به اسلحه دشمن می نگرد که پیشانی اش را هدف گرفته است!

از او می پرسند آخرین حرفت را بزن، آخرین خواسته ات، اما او فقط عکسی را از جیبش بیرون می آورد و می بوسد...

نمی دانم عکس همسرش است، یا معشوقه اش، یا مادرش، یا فرزندش؛

نمی دانم در چه تاریخی کشته میشود،در چه ساعتی،

نمی دانم کسی را دارد که برایش اشک بریزد یا نه؟

اما وقتی کسی که دیگر چیزی برای از دست دادن ندارد و تنها خواسته اش بوسیدن صاحب یک عکس باشد، چگونه می توان گفت که او بی احساس است؟

گلوله شلیک می شود و در پیشانی او جان می دهد،اما صدای شلیک از میدان می گذرد، سنگر ها، پل ها و شهر را سلام می دهد، و در اتاق من، به سرم اصابت می کند...

نمی دانم ساعت چند است،نمیدانم امشب چندم ماه است،فقط وقتی با سردرد از خواب می پرم، می بینم که هیچکسی را ندارم که دلواپسم شود، آرامم کند و بگوید تمام شد، فقط یک خواب بود...

تنها یک عکس برایم مانده که یادم می اندازد، من همان شاعرم که هیچ چیز برای از دست دادن نداشت جز بوسه ای که باید زودتر می زد،

جز دستانی که باید محکمتر می گرفت،

جز بیشتر بمان هایی که باید بیشتر می گفت،

و حالا تمام این حسرت ها، پیشانی ام را هدف گرفته اند و با هر اشک و آهی شلیک می شوند، و صدای آن از اتاق می گذرد، شهر، پل ها، سنگرها و سربازی را سلام می دهد، که با لب هایی که هنوز روی عکس مانده، جان داده است...
الناز33 ٢٠ ساعت قبل

آقااا فک نمیکنی غیبتت طولانی شد؟!

قره داغ ٢٠ ساعت قبل

بهش بگین بره با بالش هم قد خودش بازی کنه

سوگند ٢٠ ساعت قبل

sahariii ٢٠ ساعت قبل

قشنگه متن

maryam p r ٢٠ ساعت قبل

دنیا000001 ۶ مرداد ٩٨

عضو قدیمی سایت
  چت کردن با artiin
artiin از تهران ١٢ مرداد ٩٨
http://up.bia4music.ir/music/95/4/Saeid Soleymanian & Mojtaba Ranjbar- santoori 2MusicOrdup
تو مدت هاست مرا دوست نداری!
روبه رویم نشسته ای،
اما رفته ای...
بی آنکه چمدانت را بسته باشی
بی آنکه خداحافظی کنی
یا برایم دست تکان بدهی...
حرفی نمانده برای گفتن
شعری نمانده که بخوانیم
حوصله ای نمانده که از آن سر برویم...
تو مدت هاست دوستم نداری..
نگاهت را ندزد!
خودم چمدانت را میبندم...
اشک هایم را تا میکنم،
میگذارم لای لباس هایت...
تکه ای از من
به درد روز های دلتنگی ات میخورد...
فرار میکنم
از قتل عام بغض ها..
میروم خودم را به خواب میزنم..
چمدانت را بردار
خداحافظی ات را بنویس..
بعد خودت را بردار
آغوشت را بردار
زندگی ام را بردار
برو...
بیدار می شوم
که دست خطت را بغل کنم!
"عزیزم خداحافظ:
دست هایم را جا میگذارم
برای تو...
برای روزهایی که نیستم
اشک هایت را پاک کنم"
تو مدت هاست مرا دوست نداری..
چمدانت را باز کن!
لباس هایت جیغ میکشند،
اشک هایم خودکشی دسته جمعی کرده اند
و تو...
دستی نداری
تا جنازه هایشان را به گور بسپاری.
asal24 ١٧ مهر ٩٨

آخرین حضور: 21 مرداد 98 گلللللللل

مهسا 29 ١٠ مهر ٩٨

کجایی نیستی

ساقه طلایی ١٠ مهر ٩٨

**پسرکوهستان** ١٠ مهر ٩٨

لیلیوم ١٠ مهر ٩٨

عه عزیز دلمون برات تنگ شد

maryam p r ١٠ مهر ٩٨

عضو قدیمی سایت
  چت کردن با artiin
artiin از تهران ٩ مرداد ٩٨


چت اورداپ



می‌دونی،
من آدم بی‌عقل و درکی نیستم ولی...
ولی بی‌خیال خیلی چیزا نشدم،
فقط باهاشون کنار اومدم.
شاید دلیلش لجبازی باشه،
نمی‌دونم.
مثلا با نداشتنت کنار اومدم،
با دوست داشتنت کنار اومدم،
دلمو دل‌داری دادم که هی دل‌دل نکنه،
کنار اومدم با بی‌قراری‌های پی در پی برای اینکه هی ببینمت.
کنار اومدم با حس و حال خوشی که با فکر کردن به تو توی تمام وجودم جاری می‌شه،
کنار اومدم با... با زندگیِ خصوصی شیرینم با خیال تو...
می‌دونی،
یه جمع و تفریق ساده‌ست!
من که بی فکر تو نمی‌تونم زنده بمونم،
پس با اینکه مدام توی دهکده‌ی کوچیک ذهنم جا خشک کرده باشی،
کنار اومدم.
راضیم به اینکه نباشی و باشی،
راضیم به اینکه خوش‌بخت باشی هرچند نه در کنار من،
راضیم به لبخندی که می‌شینه گوشه‌ی لبت و دلیلش من نیستم...
روز به روز بیشتر خودمو قانع می‌کنم،
بیشتر سعی می‌کنم لبخند بزنم،
بیشتر تلاش میکنم تا مدام تو گیر و دار فکر و ذکر تو باشم.
در حالی که ندارمت،
خوشحالم که زندگیت پر از خوشحالی باشه.
آخه عشق،
گاهی وقتا فقط غم و غصه می‌سازه،
منم نمی‌خوام دلیل غمای تو باشم!
می‌دونی،
عادت کردم به این تنهایی‌ای که تو توش موج می‌زنی...
عادت کردم که به اینکه وانمود کنم که کنارمی و دستت رو گرفتم.
عادت کردم به تظاهر به اینکه زندگی،
چه با تو و چه بی تو راه خودشو طی میکنه.
عادت کردم، به خیلی چیزا عادت کردم...
این شاید بزرگترین گناه من باشه،
که وقتی که تموم دنیا به من حرف از گذشتن و رفتن می‌زنن،
من می‌مونم و نمی‌گذرم.
آره،
میدونی نسیمِ پاییزیِ من،
من لجبازم.
یه دنده‌ام و مغرورتر از اونیم که به حرف کسی گوش کنم.
من با نبودنت کنار ‌اومدم،
به عاشق تو بودن... عادت کردم.
من مثل پرنده‌ایم که از دسته جدا شده و به عشق بارون، خودشو توی دریاچه غرق کرده.
هه...
چه دیوونه‌ی رومانتیک و لجبازیم،
نه؟
parnya ٣١ شهريور ٩٨

دیونه رومانتیک لجباز یکی همیشه اینو بهم میگفت

yaldaffffff ٣١ شهريور ٩٨

berry silver ٣١ شهريور ٩٨

maryam p r ٣١ شهريور ٩٨

لیلیوم ۶ شهريور ٩٨

آرتین گل

maryam p r ۶ شهريور ٩٨

عضو قدیمی سایت
  چت کردن با artiin
artiin از تهران ١٣ تير ٩٨


چت اورداپ


ﺑﻪ ﻃﺮﺯ ﻋﺠﻴﺐ ﻭ ﺍﺣﻤﻘﺎﻧﻪ ﺍﻱ ﺩﻟﻢ ﺑﺮﺍﻳﺖ ﺗﻨﮓ ﺍﺳﺖ !
ﺩﻟﺨﻮﺷﻲ ﻫﺎ ﮐﻢ ﻧﻴﺴﺖ !
ﺁﺩﻣﻬﺎﻱ ﺩﻭﺭُ ﺑﺮﻡ ﻫﻢ ﮐﻢ ﻧﻴﺴﺘﻨﺪ !
ﻣﻲ ﺁﻳﻨﺪ ﻟﺒﺨﻨﺪﻱ ﺭﻭﻱ ﻟﺒﻢ ﻣﻴﻨﺸﺎﻧﻨﺪ ﻭ ﻣﻴﺮﻭﻧﺪ !
ﻭﻟﻲ ﺩﻟﺘﻨﮕﻲ ﻋﺠﻴﺒﻲ ﻫﻤﻴﺸﻪ ﻭ ﻫﻤﻪ ﺟﺎ ﻫﻤﺮﺍﻩ ﻣﻦ ﺍﺳﺖ ... !
ﻧﻤﻴﺪﺍﻧﻢ ﺍﻳﻦ ﺭﻭﺯﻫﺎﻳﺖ ﭼﻄﻮﺭ ﻣﻴﮕﺬﺭﺩ ... ﻧﻤﻴﺪﺍﻧﻢ ﺗﻮ ﻫﻢ ﺩﻟﺘﻨﮕﻲ ﻳﺎ ﻧﻪ؟ !
ﻣﻴﺪﺍﻧﻢ ﮐﻪ ﻣﻴﺨﻮﺍﻧﻲ !
ﻭ ﻣﻴﺪﺍﻧﻢ ﮐﻪ ﻧﻤﻴﺪﺍﻧﻲ ﭼﻘﺪﺭ ﺍﻳﻦ ﺩﻟﺘﻨﮕﻲ ﺑﺮﺍﻳﻢ ﺯﺟﺰﺁﻭﺭ ﺍﺳﺖ !
ﺁﻧﻬﺎ ﮐﻪ ﮐﻤﺘﺮ ﻣﺮﺍ ﻣﻴﺸﻨﺎﺳﻨﺪ ﻫﻨﻮﺯ ﻫﻢ ﻣﻴﮕﻮﻳﻨﺪ ﺧﻮﺵ ﺑﺤﺎﻟﺖ ...
ﭼﻪ ﺭﻭﺣﻴﻪ ﺍﻱ ﺩﺍﺭﻱ !
ﮐﺎﺵ ﺑﻠﺪ ﺑﻮﺩﻳﻢ ﻣﺜﻞ ﺗﻮ ﺳﺎﺩﻩ ﺑﮕﻴﺮﻳﻢ ﻭ ﺑﺨﻨﺪﻳﻢ...
ﺍﻣﺎ ﺁﻧﻬﺎ ﮐﻪ ﺑﻴﺸﺘﺮ ﻣﻴﺸﻨﺎﺳﻨﺪ ، ﻣﻴﮕﻮﻳﻨﺪ ﻧﻔﺴﻬﺎﻳﺖ ﻏﺒﺎﺭ ﺩﺍﺭﺩ !!!
ﭼﺸﻤﺎﻧﺖ ﺗﺎﺭ ﺍﺳﺖ !!!
ﺍﺯ ﮐﺠﺎ ﺑﮕﻮﻳﻢ ؟ !
ﺍﺯ ﺁﻏﻮﺷﻬﺎﻳﻲ ﮐﻪ ﺍﻧﺪﺍﺯﻩ ﺍﻡ ﻧﻤﻴﺸﻮﻧﺪ ؟ !
ﻟﺒﺨﻨﺪ ﻫﺎﻳﻲ ﮐﻪ ﺷﺎﺩﻡ ﻧﻤﻴﮑﻨﻨﺪ ؟ !
ﺍﺯ ﺁﺩﻣﻬﺎﻳﻲ ﮐﻪ ﻧﻤﻴﺨﻮﺍﻫﻢ ﺑﺸﺘﺮ ﺑﺸﻨﺎﺳﻤﺸﺎﻥ ؟ !
از ادمهایی که نزدیک میشوند و پس میزنم ؟!
ﺧﻼﺻﻪ ﺩﺭﺗﻤﺎﻡ ﺍﯾﻦ ﻣﺎﻩ ﻫﺎ ....
ﺗﻤﺎﻡ ﺍﯾﻦ ﻣﺎﻩ ﻫﺎﯼ ﻟﻌﻨﺘﯽ ﮐﻪ ﺣﮑﻢ ﻧﺒﻮﺩﻧﺖ ﺑﺮﺗﻦ ﻧﺎﺭﺱ ﺷﺐ ﻫﺎﯼ ﻣﻦ ﺻﺎﺩﺭ ﺷﺪ ... !
ﮐﺴﯽ ﭼﻪ ﻣﯽ ﺩﺍﻧﺪ ﮐﻪ ﺑﻪ ﻣﻀﺤﮏ ﺗﺮﯾﻦ ﺣﺎﻟﺖ ﻣﻤﮑﻦ .... ﻓﻘﻂ ﺩﺍﺷﺘﻢ ﺟﻨﯿﻦ ﻫﺎﯼ ﻋﻘﯿﻢ ﺑﻐﺾ ﻫﺎﯾﻢ ﺭﺍ ﻗﻮﺭﺕ ﻣﯽ ﺩﺍﺩﻡ
الناز33 ٢۴ شهريور ٩٨

کجایی چند وقته

ایوب2 ٢۴ شهريور ٩٨

ایول

asal24 ٢۴ شهريور ٩٨

سامان اندی ٨ شهريور ٩٨

الناز33 ٨ شهريور ٩٨

کم پیدایی ارتین.. ان شاالله ک هر جا هستی سلامت و شاد باشی..

melina ٨ شهريور ٩٨

کجایی پس؟

عضو قدیمی سایت
  چت کردن با artiin
artiin از تهران ١۶ مرداد ٩٨


چت اورداپ


سوءتفاهم شاید
تلخ ترین کلمه تاریخ باشد
وقتی دوستت دارم
و خیال میکنم تو هم مرا دوست داری
اما پشت آن غرور دلربای زنانه ات جا خورده !
سوءتفاهم
این روزها
شاید تلخ ترین واقعه تاریخ است
وقتی خیال میکنم تو هم مثل من دلتنگی
یا تو هم متن پروفایلت را برای من گذاشته ای !
سوءتفاهم
فقط یک کلمه است
اما خدا می داند که چه به روزگار عاشق می اورد
همین یک کلمه !
پس چیزی بگو
بگو عاشقم بودی
نگو سوءتفاهم بود
نگو پشیمانی
نگو نمیخواستی اینطوری شود
من به این جمله های قلمبه سلمبه عادت ندارم
من میدانم داری حست بمن را پشت این جمله ها پنهان میکنی
من میدانم !
این ها سوءتفاهم نیست
هرچه هم که بگویی
آن اول ها که دیگر
کمی دوستم داشتی !
من میدانم !
_ارسلان_ ١٩ مرداد ٩٨

دختره چرا کمرش خم شده

melina ١٩ مرداد ٩٨

الناز33 ١٩ مرداد ٩٨

سوءتفاهم شاید تلخ ترین کلمه تاریخ باشد وقتی دوستت دارم و خیال میکنم تو هم مرا دوست داری

موقت ١٧ مرداد ٩٨

ساقه طلایی ١٧ مرداد ٩٨

artiin ١٧ مرداد ٩٨

رفقا

عضو قدیمی سایت
  چت کردن با artiin
artiin از تهران ١٧ مرداد ٩٨


چت اورداپ


گاهی همینطور که نشسته ام
فکر میکنم تو با آن چشم ها
چه کسی را نگاه میکنی!
یا...
اصلا کیست که در چشمهای قهوه ات غرق میشود این روزها؟
بعد که میبینم ناراحتم میکند این فکرها
بلند میشوم
از پنجره به خیابان نگاه میکنم و
با خود میگویم؛
چشمهایش به درک!
با لبهایش چه کار میکند؟
فقط آدمها را صدا میزند! نه؟
نکند...
کلافه میشوم
از دلتنگی
از حسادت
دست میبرم به شعر
راستی
توی لعنتی چقدر شعر به من بدهکاری که قرار بود معشوقه شان باشی!
الناز33 ١٩ مرداد ٩٨

جالب بود.. کاش هیچکس کاراش از روی دلتنگی.. و فرار از دلتنگی نباشه

artiin ١٧ مرداد ٩٨

سوگند ١٧ مرداد ٩٨

از لب فقط لب میگیرن دیگه

maryam p r ١٧ مرداد ٩٨

melina ١٧ مرداد ٩٨

آسنات76 ١٧ مرداد ٩٨

با لبهایش چه کار میکند؟ فقط آدمها را صدا میزند! نه؟

عضو قدیمی سایت
  چت کردن با artiin
artiin از تهران ١۵ مرداد ٩٨


چت اورداپ


خسته ،
خسته ی خسته شدم ، گفتم نمیخوامش ،
دیگه تمومه فراموش میکنم ،
صبح ، چشمام باز شد ، چشام درد میکنه هنوز واسه خواب ، گوشیم رو نگاه میکنم ،
ساعت 6:00 ...
من که زودتر از 10 بیدار نمیشدم ...
دلم عجیب احساس غریبی میکنه ، ولی مهم نیست
میز صبونرو میچینم ، میشینم ، خیره به جلوم ، مکثی بلند .... چایم سرد شد ، حواسم نیست ، مهم نیست حتما میل ندارم ...
هوای سرد ، میرم بیرون ، زمان گذشت ، تو راه خونه به خودم اومدم ، دستام چرا یخ زدن؟ من که جیب دارم ،
بیخیال شاید عادت نداره به گرمایه جیبم و جوره دیگه گرم بوده همیشه...
سیگارم چرا انقدر واسم غریبه شده ؟ حتما وقتی میکشیدم دودش کسی رو اذیت میکرد که الان ازم گلایه داره ...
لیوان قهوه کنارم آرامشی داره ... ، ولی چرا انقدر تلخه؟ من که عادت داشتم شیرین کنم بخورم ، شاید عادت کسه دیگه بود تلخ خوردن ، ولی رابطش با تلخ خوردنه الانم چیه؟
موزیک رو روشن میکنم ،
ای که تویی همه کسم ، بی تو میگیره نفسم ...
راستی یادم میاد امروز که از خیابونی که به ظاهر کلی خاطره توش بود رد میشدم داشتم نفس نفس میزدم....
ای که تویی همه کسم بی تو میگیره نفسم ....
اگه تو رو داشته باشم به هر چی میخوام میرسم ...
یادم میاد یه روزی با گریه داشتم به خدا میگفتم چرا من به هیچی نمیرسم؟؟
جلو ایینه که میرم از خودم تعریف میکنمو کلی حسه خوب دارم ،
ولی نمیدونم آیینه ها بد اخلاق شدن یا من مثله اونی که میرفت جلوش دیگه نیستم ،
آخه احساس میکنم میخواد داد بزنه بگه من به تنهاییت عادت ندارم ....
حتی چشمام تو آیینه که بهم نگاه میکنه انگاری بغض داره و میخواد بگه دیوونه آروم باش ...
ولی من که آرومم ، چشمامم طبق عادت همیشه پلک میزنه...
میخوابم ،
ساعت 12:00 ,
یک لحظه ؟ مگه من جدیدأ فیلم عاشقانه ، یا گریه دار ، یا چه بدونم خنده هایی که با فکر کردن بهش آروم میشم یا چیزی تو این مایه ها دیدم ؟
اخه میخوام بخوابم ولی یه همچین فیلمی تو سرم و جلو چشمام همش رد میشه ....
مسخرس خندم میگیره ولی فکر کنم هرچیه اسکاره غمگین ترین فیلمِ سالو گرفته باشه...
بیخیال ساعت چنده؟ 4:30 ....
من که تازه اومده بودم رو تختم ، غلط نکنم تو یه دنیا دیگه دارم زندگی میکنم ... به هر حال مهم نیست ،
فقط قبله این که چشمام کامل بسته شه و به خواب بره ، طبقِ معموله هرشب به خودم میگم : دیگه نمیخوامش فراموش شده ،
بی هوا خوابم برد ....
چشمام کم کم باز میشه ، ساعت چنده؟ 6:00 ...
maryam p r ١۵ مرداد ٩٨

artiin ١۵ مرداد ٩٨

مهسا 29 ١۵ مرداد ٩٨

ای جان...

الناز33 ١۵ مرداد ٩٨

پیش اومده برام ک هر نیم ساعت با استرس از خواب بیدار شدم .. شایدم همون نیم ساعت هم نمیخابیدم

melina ١۵ مرداد ٩٨

عضو قدیمی سایت
  چت کردن با artiin
artiin از تهران ١٣ مرداد ٩٨


چت اورداپ


یک جای دلم درد می کند...
می دانی کجا؟
همان جایی که وقتی تو اسمم را خاص صدا می کردی غنج می رفت!
یک جای دیگر دلم تیر می کشد...
همان جایی که موقع دیدنت می خواست از توی سینه ام بیرون بزند،لباسم را پاره کند و جلوی چشم همه بیفتد کف دستهایت...
چقدر دلم گناه دارد!
چقدر درد دارد...
چقدر بی کس است...
چقدر تو را ندارد بیچاره!
امشب که به دلم گوش می کردم، از تو که می گفت...
یک چیزی را تازه فهمیدم!
طفلک دلم! چه لهجه غریب دریایی دارد...
من ساده نفهمیدم،این بغض هایی که نمی شکنند،این بغض هایی که سنگ می شوند و می مانند در گلو...
سر از کجا در می آورند؟؟؟
دلم چقدر لهجه شیرینی دارد...
شمال دلم دریاست...
جنوبش دریا!
و عجیب تر اینکه غصه ها توی این آب و هوای شرجی،
درست همانجایی که تو شکاندی،یخ زده اند...
بیچاره دلم!
چه اقلیم پیچیده ای دارد...
تو!
یکشب مقتدرانه پا گذاشتی در این سرزمین...
موشکافانه کشفم کردی و حالا...
چقدر قلمروی بی چون و چرایت بی امپراطور است...
melina ١۵ مرداد ٩٨

maryam p r ١۴ مرداد ٩٨

artiin ١۴ مرداد ٩٨

علی741 ١٣ مرداد ٩٨

چس دود کرده

نغمه_375 ١٣ مرداد ٩٨

چقدر درد دارد...

آشناا ١٣ مرداد ٩٨

عضو قدیمی سایت
  چت کردن با artiin
artiin از تهران ۴ تير ٩٨
گه بگم دلم برات تنگ شده
دوروغ محض نیست...
راستکی،دلم برات یذره شده...
قرار بود نگم که چه ها کشیدم
توی نبودنت...
قرار بود قوی باشم
ولی
انگار جلوی بعضی چیزا رو هر چی بگیری
از یه جا دیگه نشت میکنن...
مثلا
اضافه های این دوری،یه وقتایی اشک میشه
یه وقتایی غر و گِله
یه وقتاییم بی حوصلگی میشه و
کم طاقتم میکنه...
سرایت میکنه این حالِ ناخوشم
به تمام وجودم...
.
دلتنگی رو باید درک کرده باشی
که بدونی چه موجود عجیب و غریبیه...
وسط تمام ایستادگیات،
محکم بودنات،
سرسخت شدنات،
میاد دستاشو میذاره روی گلوت
و
فشار میده تمام بی تفاوتیاتو...
بعدم میذاره میره...
یه ردی از تو،
با خراش ناخونش جا میذاره
روی این دلِ نازکم...
شاید یه بار بیاد،
تو رو اینجا بذاره پیش من و بره
من می مونم و تو
با پرت شدن به چندصد روز قبل!
یه بارم میادُ،
مثل یه صدا
تو رو تکرار میکنه...
اسمتو صدا میزنه
حرفاتو یادم میاره و
اشکمو که در اورد
میره...
.
کاش بودی،تا زل میزدم به اون چشمای قشنگ
و میگفتم؛
عزیزم
من خیلی قوی بودما...خیلی
ولی تو زورت از من زیادتر بود..
تو بردی بازیو،درست!
ولی دلِ من که
فقط همیشه خدا،برات تنگ میشه...
اما سنگ نیست!
قبول که،تو همیشه از من بهتر بلد بودی
حالتو خوب کنی و بخندی به همه چیز و مشکلاتت
ولی بگو،
حالا که خودت مسبب این همه آوارگی و بیقراری منی
چجوری آرومی که،
این همه دلتنگی به چشمت نمیاد؟!
.
اگه بگم،میمیرم بی تو دوروغ نیست..
واقعیت همیشه حرفیه که،
وقتی ازش مطمعنی
به زبون میاری...!
هیچ آدمی، هیچ وقت دوست نداره،مرگشو زودتر ببینه!
مگه اینکه یا دلتنگ باشه...یا خیلی دور.


چت اورداپ

melina ١٣ مرداد ٩٨

مسعودآریایی ١٣ مرداد ٩٨

abedi ١٣ مرداد ٩٨

دلت شاد دادا

sara71 ١٣ مرداد ٩٨

hana110 ١٣ مرداد ٩٨

از من فقط خبر داشت ، همین! مثل مردمی که میدانند جایی از جهان جنگ است ...

artiin ١٠ مرداد ٩٨

رفقا دلتون بی غم

عضو قدیمی سایت
  چت کردن با artiin
artiin از تهران ٣١ تير ٩٨
http://irsv.upmusics.com/Tracks/Songs/Aqasi - Sang Tarash (UpMusic)MusicOrdup


چت اورداپ

فریبرز2016 ١١ مرداد ٩٨

روحش شاد برای 4 نسل قبل خواننده خوبی بوده دوسش داشتن. اما غم انگیزه

maryam p r ١١ مرداد ٩٨

artiin ١١ مرداد ٩٨

مهسا 29 ١١ مرداد ٩٨

tigerinze ١١ مرداد ٩٨

داغون میشی داداش رها کن ذهنتو

melina ٣١ تير ٩٨

عضو قدیمی سایت
  چت کردن با artiin
artiin از تهران ١٠ مرداد ٩٨


چت اورداپ


مثل خواب بودی
سیاه سفید...!
از همونا که وقتی بیدار میشی تا یک روز شایدم بیشتر تو شوکی
از همونا که باورت نمیشه خواب بوده
از همونا که تا چند ساعت بعدش حسش میکنی
اره تو خواب بودی
همون قدر شیرین
همون قدر مبهم
من برای داشتنت دو تا راه بیشتر نداشتم
یا باید خودمو به خواب میزدم
یا خوابو به خودم میزدم
خوابو به خودم میزدم؟!!!
نه نه...چی دارم میگم
یا خودمو به خواب میزدم
یا...
یا اینکه بازم خودمو به خواب میزدم!
اصلا راه دومی وجود نداشت
خیلی دنبال راه دوم گشتم ولی نبود
تو هیچ راهی نگذاشته بودی
تو خواستی خواب باقی بمونی
از اون خوابا که دلم میخواست هیچ وقت تموم نشه ولی همیشه یکی پیداش میشد که وسط اون همه خوشی صدات بزنه تا به زندگی عادیت برگردی
یادته من از این روزا میترسیدم؟
ولی هی اصرار کردی که امتحانش کنم
با دستای تو امتحانش کنم
میگفتی که فرق داره
الحق که فرق هم داشت
گفتم میترسم
اما تو گوش ندادی
گذاشتیش رو لبم،فندکو روشن کردی
آتیشم زدی
اولش سرفه ام گرفت اما جالب بود داشتم کام میگرفتم از عشقی که روشنم کرده بود
که یهو ازم گرفتیشو گفتی بسه دیگه داری زیاده روی میکنی
بعدِها وقتی که دیگه هیچ عقلو منطقی برام نمونده بود گفتی ما واسه هم ضرر داریم
مثل سیگار
من اما نظرم چیز دیگه ایی بود
گفتم لذت سیگار خیلی بیشتر از ضررشِ
اما تو دیگه خیلی دور شده بودی
از اون دور گفتی چی
گفتم لذت سیگار خیلی بیشتر از ضررشِ
دوباره گفتی چی بلندتر بگو
گفتم یادت نره قول دادی بودی سیگار کم بکشی
داد زدی باشه
بعد دور و دور تر شدی
حالا هر شب نسخ یه خواب خوش تا صبح به جای تو دستمو تو موهام تکون میدم تا بلکه تو از سرم بیوفتی...
artiin ١١ مرداد ٩٨

maryam p r ١١ مرداد ٩٨

sevda71 ١٠ مرداد ٩٨

باید خودمو به خواب بزنم ....

hana110 ١٠ مرداد ٩٨

سر از سنگینی فکر وصالت درد می گیرد به بستر می برم اما همین سردرد سنگین را به خوابم آمدی حالا ، نفس بالا نمی آید بگویم یا نگویم "یا غیاث المستغیثین" را ...؟! کاظم بهمنی

melina ١٠ مرداد ٩٨

مسعودآریایی ١٠ مرداد ٩٨

عضو قدیمی سایت
  چت کردن با artiin
artiin از تهران ٨ مرداد ٩٨


چت اورداپ


لابد روزی دخترم از عشق از من میپرسد؛
همان روزی که دلش برای یکی لرزیده و چشم هایِ یکی برایش شده کلِ دنیا...
لابد آن روز مثل حالا شاعر شدن از عوارضِ جانبی عشق است...
آن روز ولی نمیدانم شعر ها را توی وبلاگ مینویسند تا شاید با چشم های همانی که دیوانه اش شدند خوانده شود،
یا این رسم عجیب و غریب در لفافه عاشقی کردن را کنار میگذارند و مستقیم حرف هایشان را میزنند،
که هزار بار پیش خودش فکر نکند،
نکند این حرفها برای هر کسی باشد جز من...
آن روزی که دخترم از عشق بپرسد؛
از اول مبتلا شدنم به تو را برایش میگویم،
از همان روزی که تب کردم از دوست داشتنت بگیر،
تا روزی که شاعر چشمانت شدم و شبِ چشمانت شد قافیه...
بعد با بغض و سر پایین انداخته برایش میگویم که ما آنوقت ها حرف هایمان را نمیگفتیم،
دوستت دارم هایمان را واژه نمیکردیم،
و حسرت آغوشش را به دوش میکشیدم و در آغوشش نمیگرفتیم...
بهش میگویم که ما نسلِ دوست داشتن از راهِ دور بودیم،
نسلی که عکسش دائم جلوی چشممان بود و دم نمیزدیم که عاشقیم و مبتلا...
بعد لابد نمیتوانم بغضم را نگه دارم
و با صدای لرزان میگویم که
ما شعرهایمان را برای خودش نمیفرستادیم
ِبرای همه میفرستادیم جز خودش و منتظر میماندیم تا شاید یک روز به دستش برسد،
میگذشت و این شایدها آنقدر طول میکشید
که تارهایمان سفید میشد و دلمان سرد از دوست داشته شدن...
بعدها که دخترم از عشق پرسید؛
برایش میگویم که ما نسل ترسویی بودیم،
که عاشق بودیم؛ولی در خفا،
که دوستش داشتیم ولی جرات ابراز کردنش را نداشتیم...
میگویم که نصف ما عشق هایمان را از دست دادیم
فقط برای اینکه عادت رک دوستت دارم گفتن را نداشتیم،
عادت نداشتیم بگوییم
تویِ همه شعرهای من هیچ کس نیست جز تو...
بعدها که دخترم از عشق پرسید؛
برایش میگویم
نسل ما با یکی زندگی میکند،
ولی عاشق یکی است که امید داشته دوست داشتنش را بفهمد و نفهمیده...
برایش میگویم که
دست از توی وبلاگ از چشم ها و دست هایش نوشتن بردارید،
دست از نوشتن و برای هرکسی جز خودش فرستادن بردارید،
رک و راست دوست داشتنتان را بگویید...
شاید نسل این عاشق یکی بودن و با کس دیگری بودن، منقرض شد...
شاید دیگر اسم بچه ها
یادآور خاطرات بد نشد...
abedi ٩ مرداد ٩٨

عالی بود دادا

artiin ٩ مرداد ٩٨

همه لوتیااا

maryam p r ٩ مرداد ٩٨

*yasamin* ٨ مرداد ٩٨

آسنات76 ٨ مرداد ٩٨

شاید دیگر اسم بچه هایاد آور خاطرات بد نشد ....

ساقه طلایی ٨ مرداد ٩٨

عضو قدیمی سایت
  چت کردن با artiin
artiin از تهران ٧ مرداد ٩٨


چت اورداپ


میتونم چند لحظه وقتتو بگیرم
میخواستم بپرسم
چقدر باید بگذره
تا من وقتی دارم خاطراتمو مرور میکنم و از کناره تو رد میشم
تنم نلرزه و بغضم نگیره
چقدر؟!
تو میدونی
میدونی که دوسِت دآرم
اینقدر که حتآ تموم شبو
بی چرآغ توی حسرت یافتنت
تک به تک کوچه ها و خیآبونا رو قدم میزنم
درسته وجودت نیست اما من یاد گرفتم که تو رو بدون اینکه به وجودت نیاز داشته باشم دوستت بدارم
مثل کآری که خدا با بنده هاش میکنه
ولی همیشه میگم
کاش داشتنت به راحتی دوست داشتنت بود
کاآش!
همیشه حسرت به دلم موندع واسه یه بارم که شده
وقتی دستامو میگیریو و نگام میکنی بهم بگی من به بودنت قانعم
حتآ اگه سهمه من از تو لمس چند ثانیه دستات باشه
امشب باید اعتراف کنم که
همیشه به فرهاد کوه کن حسودیم میشه
آخه اون
بعد از اون همه زندگی کردن تلخ ترین خاطره ی زندگیش شیرین شد
اما سهمه من چی شد؟!
حسرت داشتنه تو
بعضی وقتا
بعضی وقتا توی نبودنت
اینقدر دلم تنگ میشه که
اگه خودت اندازه ی دل تنگیمو بدونی
خجالت زده میشی
به قول سهراب سپهری که میگه:
تو مرا یاد کن یا نکنی باورت گر بشود یا نشود حرفی نیست
اما «نفسم میگیرد» در هوایی که نفس های تو نیست
هر از گاهی
واسه قدم زدن باهات
از خودم بیرون میزنم
اما وقتی برمیگردم خونه روحم هنوز به خونه برنگشته
«دلمو بد جور شکستی»
بندش زدمآ
ولی میدونی چی شد؟!
سخت شد
سرد شد
تنگ شد
اما هیچوقت مثل «اولش نشد
من با بودنت یاد گرفتم
رو آدما حساب باز نکنم چون که یکی از همین آدما با امضای خودم حسابمو خالی کرد
بگذریم!
نیومدم یه امروزو گلگی کنم
فقط اومدم بگم دلم تنگ شده
خوابم نمیبره
میشه برآم یکم حرف بزنی بخوآبم؟
یآ بازم
حوصلمو ندآری...
اشکال نداره بازم مثل هرشب یه گوشه میشینمو اینقدر فکر میکنم تا خوآبم ببره
ببخش وقتتو گرفتم
melina ٨ مرداد ٩٨

الناز33 ٨ مرداد ٩٨

yasi banoo ٨ مرداد ٩٨

دلت آروم

مسعودآریایی ٧ مرداد ٩٨

دلت شاد......

maryam p r ٧ مرداد ٩٨

مهسا 29 ٧ مرداد ٩٨

گفتم چقدر تصویر اشناست

عضو قدیمی سایت
  چت کردن با artiin
artiin از تهران ۶ مرداد ٩٨


چت اورداپ


خبر می رسد ،
از حوالیِ چشم هایش
و من میفهمم که لب هایش دیگر ب خنده وا نمی شود
بی انصافیست اما خوشحالم !
همان بهتر که انزوا گرفته ، بعد از من کسی نباید گیرِ آن خنده ها شود ،
گیرِ آن انحنایِ بی نهایت
فکرش هم دیوانه کنندست ، که بخواهد به غیری لبخند بزند ، بی هوا دلبری کند ، بی هوا تر دل ببرد
انگار که از من
انگار که از دلِ من !
خبر می رسد ،
از حوالیِ تنهایی هایش
مرگِ من کاش می رسید
در این روزهایی که مریض شدهُ دست هایم نیست که تیمار شود
جانم بالا می آید ، به اینکه در میانِ این همجنس ها ، به دنبالِ کسی باشد ، از جنسِ من !
میخواهد فراموش کند انگار ، که چنین می کند ،
همین گونه که شب ها باز هم می آید ،
تا بالا سرم ، میخواهد خم شودُ بوسه شود
اما قد راست میکند ، چون سروی آزاد ، و می رود !
چشم میبندد ، به رویِ تمامِ بی‌کسی هایی که مداومت بخشیدم به آنها ...
دیگر باید کاری کنم
درست همین امشب
اگر که آن دردِ مشترک آرام نگهش دارد ،
و بیاید ،
همین که ببینمش آغوش خواهم گشود
از آن مدل ها که دیگر مهم نیست چه روز هایی را در نبودنش ب سر گذاشتم
یا که شب ها را با کدام ماه روشَن نگه داشتم ،
و تا صبح گریستم
مهم نیست چند صباحی را بدونِ صبح بخیر هایش شب ، و چند شامگاهی را بدونِ "شب بخیر هایش" صبح می کنم
اصلا حالا که فکرش را هم میکنم مهم نیست که انگار تمام شد همه چیز ، و جز چند خاطرهُ عکسِ یادگاری چیزی نماند جز تنهایی
مهم این ها نیستند
مهم نیست که به کدام پسر نگاهی کرده ، یا که لبخندش از آنِ کیست حالا
مهم نیستند اصلا
مهم دیگر منم ، که نمیتوانم نفس هایِ آخر را راحت بکشم
مهم این دلِ دلتنگست که نمی کِشَد ،
دیگر نمیکِشَد بارِ این دوری را
من باید کاری کنم
من باید کاری کنم
من دلم بی‌تاب‌ست !
درست مثلِ همان جا ک معین میگوید
"با حسِ عجیبی
با حالِ غریبی
دلم تنگته
artiin ۶ مرداد ٩٨

الناز33 ۶ مرداد ٩٨

من باید کاری کنم من باید کاری کنم

maryam p r ۶ مرداد ٩٨

موقت ۶ مرداد ٩٨

ببخشید ولی شدیدا با همچین وفادارماندنهایی که پره بلاتکلیفیه مخالفم. نمیگم آدم تا یکی از زندگیش رفت بره سراغ یکی دیگه ولی هرچیزی قاعدتا باید یه مدت زمان مشخصی داشته باشه. این پستا مربوط به حال واقعی خودتونند یا همینطوری فقط چون خوشتون میاد میذارید؟

sevda71 ۶ مرداد ٩٨

مهسا 29 ۶ مرداد ٩٨

آرتین سلطان غم و دلتنگی

عضو قدیمی سایت
  چت کردن با artiin
artiin از تهران ۶ مرداد ٩٨


چت اورداپ


آقای دکتر زودتر خودتون و برسونید
_چیشدع؟_نمیدونم دوبارع حال همیشگی همش داره شما رو صدا میکنه
_الان میرم پیشش شما بفرمایید
رفتم طرف اتاقش در و باز کردم
_چرا این کارا رو میکنی پسر خوب چی میخوایی؟
_امروز چندمه دکتر؟_امم فکر کنم 6 مرداد
_دکتر امروز تولدشع تورخدا جور کن فقط بهش تبریک بگم_عزیز من نمیشه ک اون الان نمیتونه درست حرف بزنه_دکتر اذیت نکن بزار فقط ی بار دیگ صداشو بشنوم داشت گریه میکرد من نمیخوام غرور ی مرد جلوم شکسته بشع_اشکات و پاک کن مرد ک گریه نمیکنع_مرده چی اون گریه میکنع؟
سکوت کردم زنگ زدم خونشون _الو سلام خوب هستید این پسر ما هم میخواد دوباره با دلبر جانش حرف بزنه_......_والاع چ کار کنم ول نمیکنع_...._باشع فقط ۵ مین گوشی رو نزدیک کردم بهش_فقط ۵ مین باشع؟_مرسی بابت همه چی
ی لبخند محوی زدم
_سلام خوبی؟_سلام مرسی اهم اهم_مریضی؟
_ن خوبم کارم داشتی؟_میخواستم بهت تبریک بگم_تبریک برای چی؟_بیا از اول شروع کنیم خب
انگار من تازه زنگ زدم خب شروع کنم؟_شروع کن
_سلام امروز تولدته ی سال بزرگتر شدی
ی عمر از من دورتر مطمئنم الان چشمات خیلی قشنگتر شدع مطمئنم الان دلت خیلی خوشحالترع
مطمئنم بازم زیباترین دلبر روی زمینی خوبع
اینم مطمئنم دلم خیلی برات تنگ شدع وقتی یاد این میوفتم ک چرا بهم زنگ نمیزنی یهو یادم میاد کسی ب مرده زنگ نمیزنه مگه ن؟
مطمئنم دلم خیلی میخواست الان پیشت باشم
اشکالی نداره دنیای دیونه ها این شکلیع دیگ
ی وقتایی فکر میکنم چرا ولم کردی یهو یاد این میوفتم منم جای تو بودم ول میکردم اخع کسی ک دیونس چرا باید باهاش بمونی
_کاش این و میفهمیدی وقتی کسی ولت میکنه یعنی این نیس ک دوست ندارع
_هیشش گوش کن
دنیایی دیونه ها میدونی چ شکلی
سرد ک تاریک و بی روح خیلی بدع خیلی
عوضش تو ی دنیای خیلی قشنگتری داری
روشن و گرم با آدما ی دورش
دلم خیلی میخواد بدونم موقع فوت کردن شمع چ آرزویی کردی دلم میخواد بتونم ارزوتو براورده کنم
هر چند ک من دیگ تو ارزوت نیستم تو فکرت نیستم
تو خیالتم نیستم بیخیال...
دلم بارون میخواد فکر میکنم با اومدن بارون حالم بهتر میشع ولی ن
بارون ک میاد نبودنتو با چکش میکوبونع تو قلبم
با هر قطره ای ک از آسمان میاد دلم هری میریزع
از خودم میپرسم الان کجایی چ کار میکنی کی مواظبتع نکنه ی وقت بارون بیاد خیس شی کسی مواظبت نباشع اون وقت من چ کار کنم اگه ی وقت اشک بشینع رو اون چشمای قشنگت من چ کار کنم اگه دلم یهو خواست پر بکشع سمتت من چ کار کنم بیخیال
راستی اگع تولد من بود آرزو میکردم بیای بمونی هیچ وقت نری بشیم همون دیونه و دلبری ک همه میگفتن
راستی دلبر چشم آهوی من تولدت مبارک
بوققققققققق
مهسا 29 ۶ مرداد ٩٨

sevda71 ۶ مرداد ٩٨

تولدش مبارک دلت شاد بشه خداکنه

artiin ۶ مرداد ٩٨

همه عزیزاا

دنیا000001 ۶ مرداد ٩٨

melina ۶ مرداد ٩٨

گفتنی نیست ولی بی تو کماکان در من نفسی هست دلی هست ولی جانی نیست

mahsa77 ۶ مرداد ٩٨

عضو قدیمی سایت
  چت کردن با artiin
artiin از تهران ١٩ خرداد ٩٨
نه،اشتباه نمیدیدم
گرچه هی پلک زدم که ای چشمان لامصب دارید اشتباه میبینید!
اما نه!
خودش بود
داشت شانه به شانه غریبه ای راه می آمد!
نه برای او
برای من غریبه بود.
دستانش را نگرفته بود ولی
آخر با من که بود دستم را ول نمیکرد که،
خیس میشد دستمان اما ول کنیم؟
عمرا!
صورتش ذوق نداشت، آرایش داشت، موهایش را هم رنگ کرده بود،موهایش...
موهایش باشد برای بعد،حرف دارم!
آرایش داشت اما صورتش سرد بود،خیره بود
راستش با من که به خیابان میزدیم چشم و ابرویش شلوغ میکردنند،صورتش با دماغ و گوش و پلک و ابرو همه با هم میخندیدند.
اما ساکت بود،خیره بود
این خستگی از پشت ارایش غلیظش داد میزد.
معلوم بود روزی هزار و صد بار کسی نمیگوید ای به قربان آن چشمان مورب ات.
گیسو نمیبافدو رژ بیرون زده ازگوشه ی لبش را پاک نمیکند
وسط جمع چشم غره نمیرود که دکمه مانتوات را ببنند،آرام بخند...
آخرش هم بگوید میخواستی انقدر خوشگل نباشی،به من چه!
نه این یارو مال این حرف ها نبود
عزیزم این یارو اصلا دستهایت را وسط خیابان به صورتش نزدیک کرده و بو کشیده!!؟
این یارو؟
مردک تا چشمش به برجستگی زنی میخورد کم میماند دندان روی لب بکشد!
حق داری دستانش را نگیری!
من خیلی پسر بوقی بودم!
در اوج تنهاییمان حتی به لب هایش یورش نمیبردم
ها چرا
چند باری فقط قطرات باران را از روی لب هایش نوشیدم
نوشیدن که هوس نداشت
مستی داشت ولی هوس نه!
اما بوسیدن لب هوس داشت و اعوذبالله مِن هوس!
با من که بود فقط پیشانی اش را میبوسیدم.
پیشانی اش آرام وملایم!
انقدر آرام که چشمانش را باز نمیکرد و میگفت تمام شد؟!
میگفتم آری بانو تمام شد
تنها چیزی که در صورتش یافتم همان بوسه های پیشانی بود و لاغیر!
رد بوسه ام را جا گذاشته بودم و ای لعنت برمن!
لعنت که مسیرم به این خیابان افتاد و دل جفتمان ریش شد!
دیدمرا که ای کاش نمیدید!
دیدکه دارم شانه به شانه ی دیگری راه می آیم
دیدکه خال لب دارد
دیدکه گردنبند فیروزه ای انداخته
دیدکه چقدر شبیه خودش است!
و دیدکه دستانش را نگرفته ام!
شاید من هم یکی بودم مثل همان مردک!
مثل تمام یارو های شهر!
راستش
مردها
فقط یک بار میتوانند آن همه دیوانه باشند.
موهایش؟!
هیچ،موهایش را کوتاه کرده بود
اخر میدانست
فقط من میتوانم دو ساعت وقت بگذارم و آن موهای بر هم ریخته و فرفری را مرتب کنم!!
مردها؟!
مردها فقط یک بار جنون را زندگی میکنند.
جنون؟
نمیدانم
شاید تو را دیدن و دوستت دارم نگفتن هم جنون باشد
دوستت دارم؟!
آسمان که بدون باران نمیشود!
باران؟!
خاطره
خاطره؟!
بوی موی تو
بویِ مویِ تو هر چند کم پشت، خیابان را برداشته بود!


چت اورداپ

دنیا000001 ۶ مرداد ٩٨

گریه داربود

maryam.mir ٢٨ تير ٩٨

گل گل

melina ٢۶ تير ٩٨

maryam p r ٣٠ خرداد ٩٨

مسعودآریایی ٣٠ خرداد ٩٨

mahsa77 ٣٠ خرداد ٩٨

عضو قدیمی سایت
  چت کردن با artiin
artiin از تهران ٢٧ تير ٩٨


چت اورداپ


‌از راننده خواهش می‌کنم صدای آهنگ را کم کند. قمیشی می‌خواند «من همون جزیره بودم....» خودم را مشغول می‌کنم به کتابی که از نمایشگاه خریده‌ام. صدا را کم نمی‌کند. یا انقدری که من بفهمم، کم نمی‌کند. نباید یاد تو بیفتم. امروز که آمدم نمایشگاه، نباید. راننده با اهنگ زمزمه می‌کند «تا که یک روز تو رسیدی، توی قلبم پا گذاشتی.» ‌

به خودم می‌گویم بگو نگه دارد. پیاده شو. نمی‌گویم. خط‌های کتاب را گم می‌کنم. لابد از چشمم است. گفته بودی «می‌برمت یه دکتر خوب. شاید قندت بالاست.» گفته بودم «قندم تویی.» گفته بودی «هشتگ بی‌مزه‌ترین.» نشسته بودیم روی چمن‌های مصلی. همبرگر دودخورده گاز می‌زدیم. نوشابه‌ات را سرکشیدم. گفتی «وای به حالته چیزیت باشه. خودم می‌کشمت.» قمیشی می‌خواند «ابرو باد و دریا گفتن، حسی عاشقی همینه...» ‌

شیشه را می‌دهم پایین. باد نرم اردیبهشت می‌ریزد توی ماشین. راننده سربرمی‌گرداند عقب. اشک‌هام را پاک می‌کنم. می‌گوید «همه با این آهنگ خاطره دارن مهندس. راحت باش.» دست‌های پشمالوش را می‌کوبد روی فرمان. با آهنگ می‌خواند «رفتی با قایق عشقت....» ‌

سوارِ تله‌سیژ پارک ارم بودیم. زیر پاهامان، دریاچه، و قایق‌های پدالی دونفره که شکل قو بودند. پرسیدی «چطوریه که آدم‌ها همدیگرو دوست دارن؟ مثلن چرا تو عاشق یکی از زن‌های توی قایق نیستی؟ یا من، دیوونه یه مرد دیگه؟ گفتم «کفشم داره از پام در میاد. یه وقت نیفته پایین، بخوره تو سر اون مردی که بخواد تو رو از من بگیره.» خندیدی. شیرین. ترش. تلخ. ‌

قمیشی می‌خواند «لحظه‌های بی‌تو بودن، می‌گذره اما به سختی.» گفتم « هیچ نمی‌تونم بی‌تو.» گفتی خدا وقتی مصیبتی می‌ده، صبرش رو هم می‌ده.» گفتم «پس اون ترانه‌ی امید که عاشق کشی رسم و مرام خوبرویان است، واقعیه» ‌

راننده می‌گوید «تو این زندگی، همه لااقل یکی رو از دست دادن مهندس. خود من، خاطر کسیو می‌خواستم.» نمی‌گویم عشق در نرسیدن است. سبیلش را با لب پایینش می‌مکد. می‌گوید «آقامون سیاوش، یه آهنگِ دل داره، بذارم حال کنیم؟»‌ منتظر پاسخم نمی‌ماند. دکمه‌ی ضبط را چندبار فشار می‌دهد. آهنگ را می‌شناسم. یک جاییش می‌خواند «بعد تو هیچ چیزی دوست داشتنی نیست.» ‌

نباید بمانم تا برسد آنجا. می‌گویم «من پیاده می‌شم.» می‌زند کنار. می‌گوید «مهندس امتیاز میدی؟» راه می‌افتم میان خیابان‌هایی که نمی‌شناسم. قمیشی درونم می‌خواند «خیلی وقته که دلم برای تو تنگ شده.» می‌خوانم باهاش. بلند، تیز و غمگنانه. مردم، سر برمی‌گردانند سمتم. اگر بودی می‌گفتی «هشتگ، دلتنگ‌ترین.»‌
دنیا000001 ۶ مرداد ٩٨

چه غم انگیز

artiin ١ مرداد ٩٨

رفقاا

لیلیوم ٣١ تير ٩٨

چقدر زیبا نوشته

yasi banoo ٣٠ تير ٩٨

دلتون آروم

maryam p r ٣٠ تير ٩٨

melina ٣٠ تير ٩٨

عضو قدیمی سایت
  چت کردن با artiin
artiin از تهران ٣٠ تير ٩٨


چت اورداپ


گفتم نمی خواهم حرف بزنم.
حوصله ی توضیحش را ندارم و گوشی را قطع کردم.

زر زدم. می خواهم حرف بزنم. به هرحال نوعی بی خیالی در رفتار تو هست که لج آدم را در می آورد.
فکر می کردم بیشتر تلاش میکنی. بیشتر اصرار می کنی که برایت توضیح بدهم آنچه را که در درون غم انگیزم
می گذرد. تو اما برخلاف پیش بینی هایم تِپ گوشی را گذاشتی.

همیشه برای بی خیال شدن زیادی عجولی. همیشه برای گوش دادن زیادی کم طاقتی.
پرسیدی «چته؟» و این کافی نبود.
با یکبار شنیدن «چیزی نیست» دست از تلاش برداشتی. و اشتباه کردی.

برای من چیزی سخت تر از توضیح اینکه چم است در جهان وجود ندارد. تقریبا در اغلب اوقات چم است.
من مجموعی از چم های جهانم. حالم شبیه نمودار معادلات سینوسی است. در نوسانم. درست مثل انحنای کم نظیر کمرت.

چیزی در من نا آرام است و مدام تصمیمات عجیب
می گیرم. تصمیماتی که خیلی زود پشیمان و نا امیدم می کنند. سرم را با ماشین صفر زدم. و فکر کردم بعد از آن راضی و آرام خواهم بود. نبودم. تصوری که از خود کچلم داشتم چیز به مراتب لعبت تر بود.
حالا با این ترکیب بی نظیر سر تراشیده و ریش و سبیل نسبتا بلند بیشتر شبیه ساقی های پشت پارک لاله
شده ام.

زود گوشی را قطع کردی. روی این همیشه نا آرامِ خالی. خالی از عاطفه و خشم.

اگر قطع نمی کردی. اگر از پشت آن امواج مخابراتی با صدای نازک کودکانه ات تنگ تر بغلم می گرفتی،
فراموش می کردم.
اگر فقط کمی صبور تر بودی، عزیزم.
دنیا000001 ۶ مرداد ٩٨

melina ١ مرداد ٩٨

artiin ١ مرداد ٩٨

همه بامراما

yaldaffffff ١ مرداد ٩٨

gandomi ١ مرداد ٩٨

غزل من ١ مرداد ٩٨

می خواهم حرف بزنم ...

عضو قدیمی سایت
  چت کردن با artiin
artiin از تهران ۵ مرداد ٩٨


چت اورداپ


دروغ گفتم که دوستت ندارم!
دست هایم را قلاب کردم
تا تنهایی از شانه هایم بالا برود...
ایستادم رو به روی آینه تا نبودنت را گریه کنم...
به پایت می افتادم،
و جای خالی ات را در آغوش میکشیدم...
میخواستم به خودم سیلی بزنم
که از خواب پریدم
رفته بودی....
و بیداری دندان هایش را به من نشان میداد
تنهایی اتاق را پر کرده بود
سرما ناخن هایش را در استخوانم فرو میکرد
به پنجره فکر میکردم
غمگین تر از آن بودم،
که بخواهم گریه کنم...
خسته تر از آن،
که بخواهم بخوابم...
"دوستت ندارم"
تنهایی اتاق را پرکرده بود
در هر دو طرف پنجره خودم بودم!
مردی که پریده بود خودم بودم
مردی که مرده بود.........
آن طرف شهر ایستاده ای پشت پنجره
و به فراموش کردنم فکر میکنی...
بالای سرت پرواز میکنم
و با دست هایی که ندارم
تنهایی را
از شانه هایت
می تکانم...
دنیا000001 ۶ مرداد ٩٨

asal24 ۶ مرداد ٩٨

عالی

**محسن** ۶ مرداد ٩٨

چ زیبا

*yasamin* ۶ مرداد ٩٨

لایک

maryam.mir ۶ مرداد ٩٨

دلت شاد

melina ۶ مرداد ٩٨

شب، زمانِ دلتنگیه واسه تمومِ غریبه هایی که يک زمانی آشناترین بودن

عضو قدیمی سایت
  چت کردن با artiin
artiin از تهران ٣ مرداد ٩٨


چت اورداپ


نشسته ام و آینده خود را تصور میکنم...
تصور میکنم در حیاط خانه ام نشسته ام و دخترکم با یک فنجان چای به سمت من می اید و همسرم در آشپزخانه مشغول درست کردن غذا است...
قند را در دهانم میگذارم و شروع میکنم به نوشیدن چای...
دخترکم میپرسید پدر جان؟؟؟
میگویم جان پدر؟؟؟
میگوید پدر کودک که بودم،یادم هست به من گفتی خدا را صد هزار مرتبه شکر که چشمهایت عسلی و موهایت خرمایی شد...
از آن روز همیشه به این فکر میکنم که تو چرا آنقدر عاشق چشم عسلی و موهای خرمایی هستی...
واقعا چرا؟؟؟ خود را به کوچه علی چپ میزنم
میگویم خب چشمان عسلی و موهای خرمایی زیبا است دیگر،نگاه کن تو چقدر زیبایی...
میگوید یک سوال دیگر هم دارم
بپرس جان پدر....؟؟؟
میگوید هم نام من بود درست است؟؟؟
میگویم از چه حرف میزنی؟؟؟
میگوید مادر تعریف میکند
کلی سر نام من با هم کلنجار رفتید و تصمیم قطعی تو این بود که حتما این نام را بر روی من بگذاری...
معشوقه چشم عسلی و مو خرمایی ات هم نام من بود؟؟؟؟؟
خونسردی خود را حفظ میکنم
بغضم را قورت میدهم
چشمانم را میبندم و یاد او میفتم...
میگوید پدر...
خیلی وقت است من این موضوع را میدانم
فکر میکنی آن شبهایی که مادر میخوابد به حیاط میروی و سیگار میکشی و آرام اشک میریزی را ندیده ام؟؟؟؟
فکر میکنی وقتی به چشم های عسلی ام خیره میشوی و بغض میکنی من نمیفهمم؟؟؟؟
فکر میکنی وقتی نامم را صدا میکنی چه عشقی در صدایت پخش میشود نفهمیده ام؟؟؟
فکر میکنی همین الان که دارم از او صحبت میکنم،چشمهایت را بسته ای و خاطرات او جلوی چشمانت آمده نمیفهمم؟؟؟
چشمانم پر اشک میشود...
به چشمهایش نگاه میکنم...
میگوید چه شد پدر؟؟؟
میگویم داغ بود دخترکم این چای...
خیلی داغ بود...
artiin ۵ مرداد ٩٨

رفقا

مهسا 29 ۵ مرداد ٩٨

دنیا000001 ۵ مرداد ٩٨

نغمه خاتون ۴ مرداد ٩٨

دوایِ درد: سیانور

maryam p r ۴ مرداد ٩٨

hana110 ٣ مرداد ٩٨

پرنیا

عضو قدیمی سایت
artiin
artiin
چت اورداپ
غمگینم مانند قماربازی که درحال نگریستن به ورقهایی است که با رو کــردن هیـچ یک از آنها امیدی بــه بازگشت زنـــدگی از دســت رفته اش ندارد
تاریخ عضویت: 14 مرداد 90
تولد: 9 تير
محل زندگی:تهران
جنسیت:آقا، مجرد
تحصیلات:فنی و حرفه ای، مشغول به کار (موسیقی)
472,183 ثانیه، حضور
عضو تأیید شده
artiin
آخرین حضور: 21 مرداد 98
خوشمزه های %خوراکی
موزیک مورد علاقه artiin


تشکر و قدردانی رسمی artiin

توسط وبمستر اورداپ در تاریخ 8 تير 98

امیدوارم زندگی برای شما مفهوم زیبایی و موفقیت باشد. تبریک صمیمانه برای زاد روز شما

توسط وبمستر اورداپ در تاریخ 9 تير 97

تارهای گیتار را به لرزش در می آورم//تا بارها و بارها این تارها به صدا در آیند و بگویند ..تولـــــدت مبارک

توسط وبمستر اورداپ در تاریخ 9 تير 96

یک سبد یاس سفید تقدیم به تو، به خاطر قشنگترین روز دنیا که روز تولد توست... تولدت مبارک دوست گل من

توسط وبمستر اورداپ در تاریخ 6 آذر 95

تو یکی تو نیستی؛ ای خوش رفیقبلکه گردونی و دریایی عمیق

توسط وبمستر اورداپ در تاریخ 13 مهر 95

دل این کلمه ی بی نقطه گاهی تنگ می شود در حد یک نقطه!

توسط وبمستر اورداپ در تاریخ 17 مرداد 95

تشکر و قدردانی رسمی artiinبابت حضور پر از شور نشاط در اورداپ

توسط وبمستر اورداپ در تاریخ 9 تير 95

تکرار حضورت گلبرگ هاى شقایق رابه سجده وا میدارد ... تولدت مبارک دوست اورداپی

توسط وبمستر اورداپ در تاریخ 25 آبان 94

تشکر و قدردانی رسمی artiin

توسط وبمستر اورداپ در تاریخ 25 آبان 94

تشکر و قدردانی رسمی artiin

توسط وبمستر اورداپ در تاریخ 24 ارديبهشت 94

بابت فعالیت عالی در صفحه پاتوق وایجاد محیطی شاد ممنون تشکر

تصاویر ارسال شده artiin