artiin

غمگینم مانند قماربازی که درحال نگریستن به ورقهایی است که با رو کــردن هیـچ یک از آنها امیدی بــه بازگشت زنـــدگی از دســت رفته اش ندارد

  چت کردن با artiin
artiin از تهران دیروز


چت اورداپ


نه قراری برای ملاقات
نه حرفی برای گفتن
نه ذوقی برای خواندنِ کتابی،
من را چه شده بود؟
گوشه ی سرد اتاق زل زده بودم به این احوال سوت وکور،
آهنگی که مدام تکرار میشد
صدای عقربه های ساعتی که گذر بی شوق زندگی رانشانم میداد
بشقاب غذایی که دست نخورده باقی مانده بود تا دانه های برنج را با سلیقه در بالکن بچینم
تا شاید پرندگان رهگذر را دعوت کنم به صرف تنهایی ام!
از سر بی حوصلگی سراغ کمد وسیله های قدیمی رفتم
نمی دانم،شاید لا به لای این اجناسِ خاک خورده به دنبال حوصله ی گم شده ام می گشتم
به دنبال روز هایی که به هر بهانه ای لب هایم کِش می آمد و لبخندی شورانگیز نظم پوست صورتم را بر هم میریخت.
هر کدام از این اجناس خاک خورده حامل تکه ای از من بود
حامل خاطره ای که در روزهای بی بازگشت جا مانده بود
چشمم خورد به یک گوشیِ تلفن همراه قدیمی که نمی دانم چه وقت اینجا رهایش کرده بودم.
گوشی را دستم گرفتم و نشستم کف زمین و روشن اش کردم
به رسم عادت همان روزها با تپش قلب و دست هایی عرق کرده یکراست رفتم سراغ پوشه ی پیام ها تا شاید حرفی یا جمله ی دلم را به لرزه بیاندازد
چشمانم را بستم و یکی از پیام ها را بازکردم
بعد از صدا زدن اسمم و چند کلمه قربان صدقه
نوشته بودی
"سرکلاس بند نمیشوم
مدام از پنجره بیرون را نگاه میکنم
آسمان ابری ست و باد میوزد، بوی باران دارد این هوا،
نشسته ایم به نوشتن و استاد مدام تکرار میکند با دلتان بنویسید
من اما دلم پیشِ تو مانده،
چتر نیاری با خودت،بارانی بپوش،عطر همیشگی ات را بزن و کفشی مناسب که پاهایت خسته نشود،میخواهم بی توجه به زمان قدم بزنیم،راستی شاخه گلِ آبی رنگ من فراموش نشود،اواسط خیابان ولیعصر، سر کوچه ی دلبر منتظرت هستم دلبر"
نمیدانم چه شد
بعد از خواندن پیامی که از تاریخ ارسالش سه سال چند ماه میگذشت
وسط تابستانی گرم، بارانی پوشیدم و با همان سرو وضعی که خواسته بودی زدم به خیابان.
مردم طوری نگاهم میکردند که انگار دوکوچه بالاتر هوا ابری و طوفانی و سرد است امامن فقط بوی پاییز را شنیده بودم.
رسیدم سرِ همان کوچه ی همیشگی
ساعت ها نشستم به انتظارآمدن ات،
راستش با آن قول و قرارهایی که داشتیم اصلن هیچ وقت باور نمیکردم اینگونه فراموش شوی
اما فراموش شده بودیم
چشمانم را بستم تا خنده ات رایادم بیاید
چشمانم را بستم
چشمانت یادم آمد
شاخه گل از دستم افتاد
نمیتوانستم بروم
گفته بودی که منتظرم هستی
در یکی از پیام های آن گوشی لعنتی گفته بودی که منتظرت هستم
اما نیامدی
مانده بودم زیرِ بارانی که نمی بارید
بادی که نمیوزید
parnya ١٩ ساعت قبل

artiin ١٩ ساعت قبل

مهسا 29 ١٩ ساعت قبل

خیلی زیبا و احساسی

sevda71 ١٩ ساعت قبل

خیلی زیبا بوددوسش داشتم این متن رو

artiin ١٩ ساعت قبل

**محسن** ٢١ ساعت قبل

دل تنگ که باشی ساده ترین حرف ها اشکم را در می آورد یاد تو که جای خود دارد

عضو قدیمی سایت
  چت کردن با artiin
artiin از تهران ١٧ تير ٩٨


چت اورداپ



می گویند مردانِ با احساس شاعر می شوند و مردانِ بی احساس، سرباز جنگ،

اما تکلیف سربازِ درون خواب های من چیست؟

هر شب می بینمش که در پایان جنگ به زمین افتاده و به اسلحه دشمن می نگرد که پیشانی اش را هدف گرفته است!

از او می پرسند آخرین حرفت را بزن، آخرین خواسته ات، اما او فقط عکسی را از جیبش بیرون می آورد و می بوسد...

نمی دانم عکس همسرش است، یا معشوقه اش، یا مادرش، یا فرزندش؛

نمی دانم در چه تاریخی کشته میشود،در چه ساعتی،

نمی دانم کسی را دارد که برایش اشک بریزد یا نه؟

اما وقتی کسی که دیگر چیزی برای از دست دادن ندارد و تنها خواسته اش بوسیدن صاحب یک عکس باشد، چگونه می توان گفت که او بی احساس است؟

گلوله شلیک می شود و در پیشانی او جان می دهد،اما صدای شلیک از میدان می گذرد، سنگر ها، پل ها و شهر را سلام می دهد، و در اتاق من، به سرم اصابت می کند...

نمی دانم ساعت چند است،نمیدانم امشب چندم ماه است،فقط وقتی با سردرد از خواب می پرم، می بینم که هیچکسی را ندارم که دلواپسم شود، آرامم کند و بگوید تمام شد، فقط یک خواب بود...

تنها یک عکس برایم مانده که یادم می اندازد، من همان شاعرم که هیچ چیز برای از دست دادن نداشت جز بوسه ای که باید زودتر می زد،

جز دستانی که باید محکمتر می گرفت،

جز بیشتر بمان هایی که باید بیشتر می گفت،

و حالا تمام این حسرت ها، پیشانی ام را هدف گرفته اند و با هر اشک و آهی شلیک می شوند، و صدای آن از اتاق می گذرد، شهر، پل ها، سنگرها و سربازی را سلام می دهد، که با لب هایی که هنوز روی عکس مانده، جان داده است...
*بیدار* دیروز

کم عکس مستهجن بزار تو سایت. متاسفم خاک تو مخت

melina دیروز

artiin ١٨ تير ٩٨

رفقاااا

maryam p r ١٨ تير ٩٨

پیمان555 ١٨ تير ٩٨

دلم از این بالشتها خواست

*زهرا* ١٨ تير ٩٨

عضو قدیمی سایت
  چت کردن با artiin
artiin از تهران ٢١ تير ٩٨


چت اورداپ


از آخرین باری که دیدمت دقیقا ۱ ساله که میگذره ، پیرهنی که برات خریدم هنوزم اینجاست‌،تو هیچوقت نپوشیدی ولی من انقدر تو این تصورت کردم و قربونت رفتم که بوی عطر تورو میده..میزارمش‌ رو سینم..میشه نفس بکشمت؟؟

از آخرین باری که دیدمت ۲ ساله که میگذره انگار باید به این فکر کنم که دیگه قرار نیست ببینمت راستش دلم برات خیلی‌ تنگ شده .. تو اصلا به من فکر میکنی؟ به آخرین باری که همو دیدیم؟

از آخرین باری که دیدمت تقریبا ۴ ساله که میگذره ، نمیدونم کجایی و چیکار میکنی بوی عطرتو یادم نیست حتی ، حتی دیگه روی پیرهنی که برات خریدمم نیست یعنی دیگه توی خیالمم نپوشیدیش .. امروز آخرین گلی که برات خریدمم پوسید ، دیگه نمیخرم ! تا کِی ما بپوسیم و..

از‌آخرین باری که دیدمت ۵ ساله که میگذره ، تو این ۵ سال اتفاقای‌زیادی افتاد ولی هیچکدوم باعث نشد که فراموش کنم آخرین باری که دیدمت چه روزی بود؟ چه ساعتی‌ و تو چی‌ پوشیده بودی .. بارون میومد مگه نه؟ از اخرین باری که دیدمت بارونای زیادی اومد ولی هیچکدوم مثل اون نبود.. تو تاحالا بارونی برات فرق داشته؟

از آخرین باری که دیدمت ۷‌ساله که میگذره ، عکساتو از روی دیوار برداشتم ، راستش دیگه نمیخوام بکشمت تو حالا دیگه جزئیات صورتت فرقای زیادی کرده که من ندیدم..شاید موهات سفید شده ، شایدم سفید تر..ناراحت نباش این فقط تورو جذاب تر‌میکنه‌..

از آخرین باری که دیدمت ۹‌ ساله که میگذره ، انقدر به خنده های تو فکر کردم که خنده ی خودمو یادم نیست ولی هنوز یادمه وقتی میخندیدی حالت صورتت چطور میشد و گوشه ی چشمات خط میوفتاد

از آخرین باری که دیدمت حدود ۱۱ ساله که میگذره تو اصلا دیگه نمیدونی من کی بودم ، تو حالا علاوه بر صورتت دنیاتم فرق کرده دیگه مالِ خودت نیستی
مال منم هیچوقت نبودی..الان حتما بچهای قد و نیم قد دورتو گرفتن و من دارم بهت حسودی میکنم که اونا مثل تو میخندن و نمیذارن که یادت بره چطوری میخندیدی..همیشه دلم میخواست با بچهای دورت ببینمت..به جذبت اضافه میشه!

از آخرین باری که دیدمت ۱۴ سال و ۷ ماه و ۷ ساعته که میگذره ..راستش دیگه بهت فکر نمیکنم به خودم فکر‌میکنم..مثلا به اینکه آخرین باری که دیدمت چقدر حالم خوب بود و دیگه بعدِ اون نه! بعد از اون اتفاقای‌ زیادی افتاد که حالم خوب نباشه..همیشه سعی کن حال خوبِ کسی باشی مثلِ آخرین باری که دیدمت !
هیچوقت دلم نمیخواست آخرین باری که میبینمت آخرین باری باشه که میبینمت
artiin دیروز

سوگند دیروز

عاشق و شیدا منم/محو تماشا منم گیسو پریشان/رو بر نگردان

maryam.mir دیروز

گل گل

آزاده هستم دیروز

اقا من4خط اولشو خوندم دیدم قاطی کردم از هرچیزی چن سال میگذره بیخیال شدم

melina دیروز

artiin دیروز

عضو قدیمی سایت
  چت کردن با artiin
artiin از تهران ١١ تير ٩٨
و اما، دوری ...
دوری شکل‌های مختلفی دارد، که همه‌شان مزخرف و زشت‌اند.
یک وقتی هست که دوری، فاصله جغرافیایی است.
فکر کن تو و دلبر دو سر دنیا زندگی می‌کنید. تو این گوشه نقشه دنیایی، روزت را با فکرهای تلخ شروع کرده‌ای، دلبرت آن طرف دنیا برایت بوسه‌ای مجازی می‌فرستد و می‌گوید شب بخیر و می‌خوابد و تو می‌مانی و یک روز طولانیِ زشتِ سردِ بی صدای او.

یک وقتی هم هست که دوری، دوری دلهاست. تو دوستش داری و او بی اعتناست، یا برعکس. که چه دردی دارد تکاپوی ناامیدانه و یک‌نفره برای زنده کردن یا زنده نگه‌داشتن عشقی که انگار قرن‌هاست مرده و جنازه‌اش هم گوشه قبری به وسعت دو دل پوسیده.

یک شکلش هم دوری اجباری است. کسی را دوست داری که بر اساس قواعد مزخرف دنیای آدم بزرگها سهم تو نیست، و حتا فکر کردن به او هم ممنوع است. مثلاً در مسیجی برایت می‌نویسد چه خوب که دوباره می‌نویسی، تو جانت پر می‌کشد که برایش بنویسی چه خوب که این همه بی‌تاب شراب بودن توأم ولی نباید. و می‌نویسی ممنون از شما. و می‌خوابی و خواب گرگ پیری را می‌بینی که تو را می‌درد و صورتش شبیه صورت خود توست.
می‌بینی؟ دوری شکلهای مختلفی دارد . می‌توانم تا صبح برایت بنویسم.
میان این همه تنوع عذاب، یک وقتی اما هست که مبتلا می‌شوی به عمیق‌ترین شکل دردِ دوری. یک روز روبروی آینه می‌ایستی، به خودت نگاه می‌کنی. و کم کم درد در گوشه سمت چپ پیشانی‌ات هار می‌شود، و تو را وادار می‌‌کند مرور کنی که چقدر دوری افتاده میان کسی که هستی، و کسی که دوست داشتی باشی. چه خاک سوخته بی برکتی می‌شود آینه...


چت اورداپ

الناز33 ٢١ تير ٩٨

abedi ١٩ تير ٩٨

*زهرا* ١٩ تير ٩٨

خیلی خوب بود

melina ١۴ تير ٩٨

سکوت شب میتواند دلیلی باشد برای شروع دلتنگی درست از همان لحظه ای که بدانی شنونده ای نيست برای شنيدن دلتنگی هايت …

maryam p r ١۴ تير ٩٨

3پیده ١۴ تير ٩٨

عضو قدیمی سایت
  چت کردن با artiin
artiin از تهران ١۴ تير ٩٨


چت اورداپ


دلتنگی امان میبرد ..
رگ زدن و قرص خوردن را بیخیال شو
کمی بی قرار شو کمی دلتنگ شو آنوقت کارَت تمام است
مگر چقدر میتوانی شب‌ها یواشکی و خفه زیرِ پتو گریه کنی؟
مگر آدم چقدر میتواند بی قرار باشد و دم نزند؟
مگر چقدر میتوانی مرضِ دلت را پنهان کنی؟
خیلی نمیشود ..
فوقَش چند سال ..
بیست سال! سی سال!
اما آخرش جانِ سالم به در نمیبری
انقدر درزهایِ دلت را میشکافی که گشاد شود آخرِ سر هم یک دلِ پاره و به درد نخور تحویل میگیری ..
آدمِ بی دل هم مثل مرده‌ی متحرک است همه کاری میکند همه جایی میرود همه چیزی میخورد اما چه فایده !
ولله که کوبیدنِ آب در هونگ فایده‌ی بیشتری دارد .
دلتنگی کشیده‌ام که میگویم ..
که میگویم حالَت از زمین و زمان بهم میخورد وقتی آنکه باید «باشد» «نیست»
آنکه باید باشد و دلت برای ذره ذره وجودش قنج برود ولی حالا نیست و دلت باید برایش «تکه تکه» شود ..!
اگر حرفهایَم را قبول نداری خوشا به حال و احوالَت ..
هنوز دلَت تنگِ کسی نیست
هنوز منتظرِ آمدنش نیستی ..
خوش به حالَت که هنوز « دل » داری ..
فقط مواظب باش دلَت تنگِ کسی نشود
آخر « دلتنگی امان میبرد ..!
reza.p ١٨ تير ٩٨

الناز33 ١٨ تير ٩٨

فقط مواظب باش دلَت تنگِ کسی نشود آخر « دلتنگی امان میبرد ..!

زهره 21 ١٧ تير ٩٨

نوشته ها از خودته ؟؟؟

sara71 ١٧ تير ٩٨

مهدیس دلتنگ ١٧ تير ٩٨

هییی

maryam.mir ١٧ تير ٩٨

عضو قدیمی سایت
  چت کردن با artiin
artiin از تهران ۵ تير ٩٨
.مدتهاست دارم هرشب،
تو را کنار خودم می خوابانم، بی که بدانی. هرشب.
برایت چند صفحه کتاب میخوانم،
بعد موسیقی گوش می دهیم یا فیلم می بینیم،
بعد درباره هرچیز که تو دوست داری حرف میزنیم -
رنگ شال تازه ات یا فیلمی که بی من دیده ای یا
تاتر تازه مهدی کوشکی یا صدای شجریان یا نوشته های
مرتضا یا خرمالو یا چهرازی یا من- تا چشهایت گرم شوند.
کم کم، حرف زدنت آرام می شود،
میان کلماتت فاصله می افتد و من می فهمم پادشاه خواب دارد سرزمین تنت را فتح می کند.
اسم تنت را بردم و زبانم آتش گرفت.
من با تمام چشمهای دنیا نگاهت می کنم.
دست می کشم روی پوست نرم صورتت، روی لبهایت.
می بوسمت، هزار و سیصد و چهارد ه بار.
کلافه ات می کنم انقدر که تشنگی ام تمام نمی شود.
می گذارم سرت روی سینه ام بماند، تا خوابت ببرد.
.
بعد، از کنارت بلند می شوم، کنار پنجره می ایستم و یک دل سیر تماشایت می کنم. گندم بدنت را با چشمهایم مزه می کنم که برهنه خوابیده ای زیر روانداز نازک، که می دانی تماشاکردنت را نباید از من دریغ کنی. که چقدر تو مرا بلدی. به پلکهای بسته ات نگاه میکنم که در روز کمتر دیده ام. به مژه های بلندت. به مهره های کمرت. به گردن بوسیدنی لعنتی ات نگاه میکنم که شروع عطشم بود و انتهای غرورم. به موسیقی نفس کشیدنت گوش میکنم. زمزمه میکنم : سلام، حضرت دلبر.
بله، رازم که دوست داشتی بدانی همین است. این طوری است که این همه زمستان را دوام آورده ام، خورشید پری پیکر. شب، بدون این که تو بدانی یا من خواسته باشم به رویت بیاورم، فصل من و توست. یک پاییز دلربا. شب با خیال تو زندگی میکنم تا کابوس روز را، دروغهای روشن شهر را، دوام بیاورم. من این شب ها را هرگز برایت نخواهم گفت جز اینجا به کلماتی که می دانم نمیخوانی. نترس، از برف حرفهای من نترس گلوله آتش. ببین، دیگر جانش را ندارم که با دنیا در بیفتم برای داشتنت، من جنگجوی بازنشسته و بی سلاح قبیله بازنده ها هستم. دور می ایستم و تماشات می کنم.
جادوی دوام من همین بود، زیبای خفته. هر صبح جلوی آیینه ای که پیرشدنم را یادآوری میکند، خودم را قانع میکنم که یک روز بلند دیگر را هم دوام بیاورم، و نمیرم، و کم نیاورم، و نقابهای "من قوی هستم" و "من از پس دنیا برآمده ام" را دور نیندازم، تا باز شب برسد، و در بوی تن تو غرق شوم. مرا می گفت چاوشی، آن جا که نالید: منم که ماهی دریای بلند موی مِشَت هستم..


چت اورداپ

asal24 ١۴ تير ٩٨

تولدت مبارک آرتین الهی که شاد و سلامت باشی و هیچ وقت رنگ غمو نبینی تو زندگیت گللللل

زئووس0831 ١۴ تير ٩٨

melina ١۴ تير ٩٨

چرا همه می گویند : چون میگذرد غمی نیست چرا هیچ کس نمی گوید : تا بگذرد درد کمی نیست

maryam p r ١١ تير ٩٨

الناز33 ٩ تير ٩٨

تولدت مبارک// ارزوی بهترینها رو برات دارم ارتین گل کنار عزیزانت

مسعودآریایی ٩ تير ٩٨

ای دلبر من...الهی صدساله شوی

عضو قدیمی سایت
  چت کردن با artiin
artiin از تهران ٢٧ خرداد ٩٨


چت اورداپ


آقای دکتر چشماش !
چشماش عجیب بودن! تا حالا همچین چیزی ندیده بودم !
خیلی رنگ ها به خودش می گرفت !
شب ها همرنگ پاییز بود، قهوه ای! همون رنگی که پاییز نشون میده که داره از راه می رسه !
اما روزها، جلوی آفتاب رنگ بهار می شد ! سبز ! رنگ آخرای اسفند اما با بوی فروردین ...
خودش زاده ی بهار بود !
ولی زیبایی های هر فصل تو وجودش بود !
خلاصه اینکه داستانی داشتم با چشماش، بعد از اون فهمیدم که چرا پاییز دلگیره، نگو شب ها چشماش پاییزی می شد ، بارون خیز... !
زمستونا عینک آفتابی می زد !
بهش می گفتم: آخه حیف این چشم ها نیست که پشت عینک پنهونشون می کنی !
می گفت: نه اگه نزنم چشمام اذیت میشه ! می گفتم: تو که چشمات دمار از روزگارم در آوردن، مگه اذیت هم میشن ؟!
می گفت : خوبه تو ام هر روز فیلم میبینی میای دیالوگاش رو خرج من می کنی !
هییییی ... آقای دکتر متوجه نمی شد که از وقتی عاشقش شدم فیلم که هیچ، خورد و خوراکم ازم گرفته شده!
نمی بینین چه قدر لاغر شدم!
با همین جون لاغرم میخواستم براش تکیه گاه باشم ، چه فکرایی می کردم ...!
اما عشق بود دیگه ! تمام زندگیم رو می خواستم بدم برای یه خندش !
نمی دونین که آقای دکتر که چه قدر خنده بهش می اومد ، خوشگل تر می شد !
(میشه سیگار روشن کنم دکتر جان؟! )
داشتم می گفتم برا خودش برمودایی بود، می خواستم جذبش بشم و دیگه نیام بیرون!
نمی‌شد آقای دکتر! نمی‌شد عاشقش نشد، انگار خدا کلی وقت صرف کرده برای خلقتش !
گفتم که چهار فصل بود ... این آخر آخرا مثل زمستون شده بود ،سرد ...!
خلاصه که سرت رو درد نیارم . . !
عشق ، عشق که می گفتن ما تجربه اش کردیم چیزی نبود ، نا شکری نمی کنم ها ... ولی هر چه قدر لذت داشت همون قدرم درد داشت !
هر چه قدر آرامش داشت عوضش استرسم داشت!استرس رفتنش ، تنها موندنم !
خلاااصه که ما تجربه اش کردیم ،همچین مالی نبود ، از من به شما نصیحت از این به بعد به مریضات هم بگو بیخیالش بشن ، سمتش نرن !
به نظرت دیوونه شدم دکترجان؟
باید بستری بشم تو این تیمارستان؟
آخه یه عزیزی می گفت آخر عشق جنونه !
خوبه که دیوونه شدم...
خب هر چی هم نبودم ، مرد بودم تا آخرش واستادم !
تا دیوونگی ...!
3پیده ١۴ تير ٩٨

maryam p r ١۴ تير ٩٨

سالار ١۴ تير ٩٨

ارتین جان موفق باشی

ناریا ١۴ تير ٩٨

نرگس23 ١۴ تير ٩٨

خزان بوشهر ١۴ تير ٩٨

عضو قدیمی سایت
  چت کردن با artiin
artiin از تهران ١٣ تير ٩٨


چت اورداپ


ﺑﻪ ﻃﺮﺯ ﻋﺠﻴﺐ ﻭ ﺍﺣﻤﻘﺎﻧﻪ ﺍﻱ ﺩﻟﻢ ﺑﺮﺍﻳﺖ ﺗﻨﮓ ﺍﺳﺖ !
ﺩﻟﺨﻮﺷﻲ ﻫﺎ ﮐﻢ ﻧﻴﺴﺖ !
ﺁﺩﻣﻬﺎﻱ ﺩﻭﺭُ ﺑﺮﻡ ﻫﻢ ﮐﻢ ﻧﻴﺴﺘﻨﺪ !
ﻣﻲ ﺁﻳﻨﺪ ﻟﺒﺨﻨﺪﻱ ﺭﻭﻱ ﻟﺒﻢ ﻣﻴﻨﺸﺎﻧﻨﺪ ﻭ ﻣﻴﺮﻭﻧﺪ !
ﻭﻟﻲ ﺩﻟﺘﻨﮕﻲ ﻋﺠﻴﺒﻲ ﻫﻤﻴﺸﻪ ﻭ ﻫﻤﻪ ﺟﺎ ﻫﻤﺮﺍﻩ ﻣﻦ ﺍﺳﺖ ... !
ﻧﻤﻴﺪﺍﻧﻢ ﺍﻳﻦ ﺭﻭﺯﻫﺎﻳﺖ ﭼﻄﻮﺭ ﻣﻴﮕﺬﺭﺩ ... ﻧﻤﻴﺪﺍﻧﻢ ﺗﻮ ﻫﻢ ﺩﻟﺘﻨﮕﻲ ﻳﺎ ﻧﻪ؟ !
ﻣﻴﺪﺍﻧﻢ ﮐﻪ ﻣﻴﺨﻮﺍﻧﻲ !
ﻭ ﻣﻴﺪﺍﻧﻢ ﮐﻪ ﻧﻤﻴﺪﺍﻧﻲ ﭼﻘﺪﺭ ﺍﻳﻦ ﺩﻟﺘﻨﮕﻲ ﺑﺮﺍﻳﻢ ﺯﺟﺰﺁﻭﺭ ﺍﺳﺖ !
ﺁﻧﻬﺎ ﮐﻪ ﮐﻤﺘﺮ ﻣﺮﺍ ﻣﻴﺸﻨﺎﺳﻨﺪ ﻫﻨﻮﺯ ﻫﻢ ﻣﻴﮕﻮﻳﻨﺪ ﺧﻮﺵ ﺑﺤﺎﻟﺖ ...
ﭼﻪ ﺭﻭﺣﻴﻪ ﺍﻱ ﺩﺍﺭﻱ !
ﮐﺎﺵ ﺑﻠﺪ ﺑﻮﺩﻳﻢ ﻣﺜﻞ ﺗﻮ ﺳﺎﺩﻩ ﺑﮕﻴﺮﻳﻢ ﻭ ﺑﺨﻨﺪﻳﻢ...
ﺍﻣﺎ ﺁﻧﻬﺎ ﮐﻪ ﺑﻴﺸﺘﺮ ﻣﻴﺸﻨﺎﺳﻨﺪ ، ﻣﻴﮕﻮﻳﻨﺪ ﻧﻔﺴﻬﺎﻳﺖ ﻏﺒﺎﺭ ﺩﺍﺭﺩ !!!
ﭼﺸﻤﺎﻧﺖ ﺗﺎﺭ ﺍﺳﺖ !!!
ﺍﺯ ﮐﺠﺎ ﺑﮕﻮﻳﻢ ؟ !
ﺍﺯ ﺁﻏﻮﺷﻬﺎﻳﻲ ﮐﻪ ﺍﻧﺪﺍﺯﻩ ﺍﻡ ﻧﻤﻴﺸﻮﻧﺪ ؟ !
ﻟﺒﺨﻨﺪ ﻫﺎﻳﻲ ﮐﻪ ﺷﺎﺩﻡ ﻧﻤﻴﮑﻨﻨﺪ ؟ !
ﺍﺯ ﺁﺩﻣﻬﺎﻳﻲ ﮐﻪ ﻧﻤﻴﺨﻮﺍﻫﻢ ﺑﺸﺘﺮ ﺑﺸﻨﺎﺳﻤﺸﺎﻥ ؟ !
از ادمهایی که نزدیک میشوند و پس میزنم ؟!
ﺧﻼﺻﻪ ﺩﺭﺗﻤﺎﻡ ﺍﯾﻦ ﻣﺎﻩ ﻫﺎ ....
ﺗﻤﺎﻡ ﺍﯾﻦ ﻣﺎﻩ ﻫﺎﯼ ﻟﻌﻨﺘﯽ ﮐﻪ ﺣﮑﻢ ﻧﺒﻮﺩﻧﺖ ﺑﺮﺗﻦ ﻧﺎﺭﺱ ﺷﺐ ﻫﺎﯼ ﻣﻦ ﺻﺎﺩﺭ ﺷﺪ ... !
ﮐﺴﯽ ﭼﻪ ﻣﯽ ﺩﺍﻧﺪ ﮐﻪ ﺑﻪ ﻣﻀﺤﮏ ﺗﺮﯾﻦ ﺣﺎﻟﺖ ﻣﻤﮑﻦ .... ﻓﻘﻂ ﺩﺍﺷﺘﻢ ﺟﻨﯿﻦ ﻫﺎﯼ ﻋﻘﯿﻢ ﺑﻐﺾ ﻫﺎﯾﻢ ﺭﺍ ﻗﻮﺭﺕ ﻣﯽ ﺩﺍﺩﻡ
nafas 6 ١۴ تير ٩٨

به طرز عجیبی دلم برایت تنگ میشود

*زهرا* ١۴ تير ٩٨

انهایی ک من را میشناسند میگویند نفس هایت غبار دارد

artiin ١۴ تير ٩٨

رفقا

hana110 ١۴ تير ٩٨

چه عکسی

3پیده ١۴ تير ٩٨

مثل همیشع عالی

لیلیوم ١۴ تير ٩٨

دلت شاد عزیز

عضو قدیمی سایت
  چت کردن با artiin
artiin از تهران ١٢ تير ٩٨


چت اورداپ



تقدیم به همه دختران سرزمینم که کمتر به خاطر «خودشان» و «بودنشان» تحسین شده اند. کسانی که حتی وقتی خواستیم تحسینشان کنیم گفتیم: «میتوانند مادران خوبی باشند و جامعه ی فردا را بسازند» و فراموش کردیم که جامعه ی امروز نیز، با اشک ها و لبخندهای آنها ساخته میشود…:


وقتی برای کودکی که در فیلم مُرد، گریست، گفتیم گریه اش دخترانه است.

وقتی با ساده ترین اتفاق، از ته دل خندید، گفتیم رفتارش دخترانه است.

وقتی با کلمات زندگی کرد و رویا پرداخت، گفتیم ذهنش دخترانه است.

وقتی که قهر کرد و میدانستیم که زود باز میگردد، گفتیم: قهرش دخترانه است.

وقتی رنگ و زیبایی را فهمید و گفت، گفتیم: نگاهش دخترانه است.

وقتی برای رابطه ای که ساخت، زندگیش را باخت، گفتیم: دوستیش دخترانه است…

همه ی آن چیزی را که از ما یک «انسان» میساخت، رفتارهای دخترانه نامیدیم. طوری که اگر رفتار دخترانه را از یک «انسان» بگیریم، دیگر «انسان» باقی نمی میماند!

اشتباه هم نگفته ایم. بی دلیل نیست که مردها، پس از ترک همه رفتارهای دخترانه و پس از سالها جستجوی بزرگی و بزرگمنشی، تکیه گاه و توانمندی، آرامش و احساس، قدرت و قاطعیت، دیر یا زود می آموزند که انسانیتی را که جستجو می کنند باید در وجود یک دختر بیابند.

رروزتون مبارک دخترا
artiin ١٣ تير ٩٨

نیوشاگیلان ١٣ تير ٩٨

afrin afrin sepaaas o tshkor

دادشاه ١٣ تير ٩٨

به به روز دختر به تمام دخترهای ارداپ مبارک

nafas 6 ١٣ تير ٩٨

به به یه پسری اومدو بدون حسودی حرفای ناچیزی از زیبایی یه دخترو فریاد زد

mohsen58 ١٣ تير ٩٨

آسنات76 ١٣ تير ٩٨

سپاااس داداش جان

عضو قدیمی سایت
  چت کردن با artiin
artiin از تهران ٩ تير ٩٨


چت اورداپ


ب رسم ادب
سلام رفقای با مرام
رضارضایی عزیزم.قره داغ عزیزم.شهره98عزیزم.لیلیوم عزیزم.مهسا29عزیزم.علیرضا عزیزم.
مهسا77 عزیزم.نفس عزیزم.کهمان عزیزم.پسرکوهستان عزیزم.دادشاه عزیزم.مسعود اریایی عزیزم.سودا71 عزیزم.یاسمین عزیزم.عابدی عزیزم.محمدرضاا عزیزم.زهرا عزیزم.ساقه طلایی عزیزم.الناز33 عزیزم.نغمه375 عزیزم.ستایش عزیزم.سوگند عزیزم.
و همه عزیزان دیگه ممنون از همه تون لطف کردین منت گذاشتین .امیدوارم بتونم جبران کنم.
اخر سرم از پروردگارم میخام تو زندگی تک تکاتون غم دوری کنه و همیشه لباتون خندون.

لیلیوم ١٢ تير ٩٨

**پسرکوهستان** ١٢ تير ٩٨

artiin ١٠ تير ٩٨

مهسا77 سودا ممنونم سیلور ممنونم

berry silver ١٠ تير ٩٨

تولدتون مبااارررررررررررررررک

sevda71 ١٠ تير ٩٨

ممنون ارتین جان بازم مبارکه تولدت

mahsa77 ١٠ تير ٩٨

اسم منم هست .....خودت گلی

عضو قدیمی سایت
  چت کردن با artiin
artiin از تهران ۴ تير ٩٨
گه بگم دلم برات تنگ شده
دوروغ محض نیست...
راستکی،دلم برات یذره شده...
قرار بود نگم که چه ها کشیدم
توی نبودنت...
قرار بود قوی باشم
ولی
انگار جلوی بعضی چیزا رو هر چی بگیری
از یه جا دیگه نشت میکنن...
مثلا
اضافه های این دوری،یه وقتایی اشک میشه
یه وقتایی غر و گِله
یه وقتاییم بی حوصلگی میشه و
کم طاقتم میکنه...
سرایت میکنه این حالِ ناخوشم
به تمام وجودم...
.
دلتنگی رو باید درک کرده باشی
که بدونی چه موجود عجیب و غریبیه...
وسط تمام ایستادگیات،
محکم بودنات،
سرسخت شدنات،
میاد دستاشو میذاره روی گلوت
و
فشار میده تمام بی تفاوتیاتو...
بعدم میذاره میره...
یه ردی از تو،
با خراش ناخونش جا میذاره
روی این دلِ نازکم...
شاید یه بار بیاد،
تو رو اینجا بذاره پیش من و بره
من می مونم و تو
با پرت شدن به چندصد روز قبل!
یه بارم میادُ،
مثل یه صدا
تو رو تکرار میکنه...
اسمتو صدا میزنه
حرفاتو یادم میاره و
اشکمو که در اورد
میره...
.
کاش بودی،تا زل میزدم به اون چشمای قشنگ
و میگفتم؛
عزیزم
من خیلی قوی بودما...خیلی
ولی تو زورت از من زیادتر بود..
تو بردی بازیو،درست!
ولی دلِ من که
فقط همیشه خدا،برات تنگ میشه...
اما سنگ نیست!
قبول که،تو همیشه از من بهتر بلد بودی
حالتو خوب کنی و بخندی به همه چیز و مشکلاتت
ولی بگو،
حالا که خودت مسبب این همه آوارگی و بیقراری منی
چجوری آرومی که،
این همه دلتنگی به چشمت نمیاد؟!
.
اگه بگم،میمیرم بی تو دوروغ نیست..
واقعیت همیشه حرفیه که،
وقتی ازش مطمعنی
به زبون میاری...!
هیچ آدمی، هیچ وقت دوست نداره،مرگشو زودتر ببینه!
مگه اینکه یا دلتنگ باشه...یا خیلی دور.


چت اورداپ

maryam p r ۵ تير ٩٨

الناز33 ۵ تير ٩٨

با غمت صبر سپردم به قراری که اگر هم به دادم نرسی ، جان بسپارم بی تو

مسعودآریایی ۵ تير ٩٨

صـد وعــدهی امیــد به دل داده ام دروغ چون من مباد هیچکسی شرمسار خویش //////میشه برام بخندی؟...غمت اذیتم میکنه

girl-kord ۵ تير ٩٨

بیش از حد پست ب دل ادم مینیشینه ...مثل همیشه عالی و خاص ................

ستاره ss ۵ تير ٩٨

ک تحمل هر دردی ممکن است الا دلتنگی

مسعودآریایی ۵ تير ٩٨

غصه م میشه اینقد غم داری .....هوا بد است تو با کدام باد میروی؟ چه ابر تیرهای گرفته سینه تو را که با هزار سال بارش شبانهروز هم دل تو وا نمیشود....

عضو قدیمی سایت
  چت کردن با artiin
artiin از تهران ٣٠ خرداد ٩٨
ﺑﻌﺪ ﺍﺯ ﺳﺎﻝ ﻫﺎ، ﺍﺯ ﮐﻨﺎﺭ ﻫﻢ ﮔﺬﺷﺘﯿﻢ ;
ﺩﺭﺳﺖ ﻣﺜﻞ ﻏﺮﯾﺒﻪ ﻫﺎ ...
ﺩﻭﺳﺖ ﺩﺍﺷﺘﻢ ﺑﺮﻭﻡ ﺭﻭ ﺑﻪ ﺭﻭﯾﺶ ﻭ ﺩﻭﺑﺎﺭﻩ ﻟﺐ ﻫﺎﯾﺶ ﺭﺍ ﺑﺒﻮﺳﻢ ﻭ ﺑﮕﻮﯾﻢ، ﺗﻮ ﺍﺷﺘﺒﺎﻩ ﻋﺰﯾﺰﯼ ﺑﻮﺩﯼ !
ﮐﺎﺵ ﺗﺎ ﻫﻤﯿﻦ ﺍﻣﺮﻭﺯ ﺍﺩﺍﻣﻪ ﺩﺍﺷﺘﯽ ...
ﮐﺎﺵ ﺍﻣﺮﻭﺯ ﺻﺒﺢ ﮐﻪ ﺑﯿﺪﺍﺭ ﻣﯽ ﺷﺪﻡ، ﻣﯽ ﺩﯾﺪﻡ ﺍﺷﺘﺒﺎﻩ ﻋﺰﯾﺰﯼ ﻫﻤﭽﻮﻥ ﺗﻮ، ﮐﻨﺎﺭﻡ ﺧﻮﺍﺑﯿﺪﻩ ﺍﺳﺖ ...
ﺁﻥ ﻭﻗﺖ ﻣﻨﻪ ﻟﻌﻨﺘﯽ ﻫﻢ ﻣﯽ ﺗﻮﺍﻧﺴﺘﻢ ﺁﺭﺍﻡ ﻭ ﺭﺍﺣﺖ ﮐﻨﺎﺭ ﺗﻮ، ﮐﭙﻪ ﯼ ﻣﺮﮔﻢ ﺭﺍ ﺑﮕﺬﺍﺭﻡ ...
ﺍﻣﺎ ﻏﺮﯾﺒﻪ ﺑﻮﺩﻥ ﯾﮏ ﻣﺮﺯ ﺧﻄﺮﻧﺎﮐﯽ ﺩﺍﺭﺩ ﮐﻪ ﻧﻤﯽ ﺗﻮﺍﻧﯽ ﺍﺯ ﺁﻥ ﻋﺒﻮﺭ ﮐﻨﯽ !
ﺑﺮﺍﯼ ﻫﻤﯿﻦ ﻧﻔﺴﻢ ﺭﺍ ...
ﻧﻔﺲ ﮐﻪ ﻧﻪ ...
ﻧﻔﺲ ﺑﮕﻮﯾﻢ ﺩﺭﻭﻍ ﺍﺳﺖ ، ﺑﺮﺍﯼ ﻫﻤﯿﻦ ﺑﻐﻀﻢ ﺭﺍ ﻗﻮﺭﺕ ﺩﺍﺩﻡ ﻭ ﻣﻦ ﻫﻢ ﺍﺯ ﮐﻨﺎﺭ ﯾﮏ ﻏﺮﯾﺒﻪ ﯼ ﻋﺰﯾﺰ، ﮔﺬﺷﺘﻢ...


چت اورداپ

مسعودآریایی ۵ تير ٩٨

صبح ، هجوم چشمهای توست ...! وقتی ناگهان ؛ در من شعری میشوی ...! به وسعتِ ، طلوع یک زندگی ...! صبح را دوست دارم ، وقتی سرآغازش تو باشی ...! ////دلت شاد..غمات خاک عزیزم

ستاره ss ٣ تير ٩٨

تو اشتباه عزیزی بودی...

maryam.mir ٣ تير ٩٨

مسعودآریایی ١ تير ٩٨

دلِ ما بسته به آن یکسرِ گیسوست ، بیا ..... دیر شد عیب ندارد ، فقط ای دوست بیا

reza rezaei ١ تير ٩٨

#رفیق

parnya ١ تير ٩٨

بیخیال شود دیگهه

عضو قدیمی سایت
  چت کردن با artiin
artiin از تهران ٢ تير ٩٨
دلبر همه فکر میکنن دیوونه شدم!
ولی اینا نمیفهمن!

دیوونه ام خودشونن!
میگم من دیوونه نیستم بابا...
میگن همه دیوونه ها همینو میگن!
میبینی توروخدا؟
چه گرفتاری شدیم...
اصلا میدونی چیشد؟
بهت میگم ولی یه وقت توام فکر نکنی دیوونه شدما...
چند روز پیشا که تنها نشسته بودم یه گوشه،
واسه خودم داشتم بهت فکر میکردم،
یهو دیدم عه!
خیلی وقته که دیگه نگام نکردی...
با خودم گفتم چیکار کنیم چیکار نکنیم دلبر نگامون کنه؟
عکستو گذاشتیم جلومون،
همون عکسه که توش داری میخندی،
زل زدی به دوربین با اون دوتا تیله مشکی قشنگا...
گفتم: «بَه!
ببینید دلبر داره نگام میکنه...
ببینید داره میخنده...
همینجوری زل زده به من،
داره میخنده...»
یکی رد شد گفت: «دیوونه ای مگه؟»
گفتم: «نه بابا! عاشقم...»
گفت: «پس دیوونه ای!»
گفتم: «اصلا هرچی تو بگی ولی ببین داره نگام میکنه.»
خندید؛
رد شد.
فکر کنم چون تو میخندیدی خندید.
آره دیگه...
واسه همین بوده لابد...
یا مثلا همین پریروزا،
یکی دیگه از عکسات هست،
که مثلا حواست به دوربین نیست و داری اونورو نگاه میکنی،
چی میگن بهش؟
آهان!
از این عکس هنریا...
از همونارو گذاشتم بغل صورتم،
چشماتو گذاشتم بغل چشمام،
گفتم: «اینو چی میگید؟
ببینید دیگه واقعا داره نگام میکنه!»
همون یارو مثلا عاقله رد شد،
گفت: «دیوونه ای...»
دلبر میگم تو که فکر نمیکنی دیوونه شدم نه؟
مگر این که مثل این عاقلای عصا قورت داده توام فکر کنی عاشقی همون دیوونگیه.
اصلا نکنه هست واقعا؟
ها؟
نظر تو چیه؟
دلبر میگم حالا که جدیدا انقدر قشنگ نگامون میکنی،
نمیشه یه عکسم بگیری که جواب آدمو بده؟
ها؟
نمیشه؟
پس چیه این تکنولوژی؟
به چه دردی میخوره اصلا؟
حالا همین که جدیدا آشتی کردی باز داری نگامون میکنی از سرمونم زیاده ها...
ولی خب اگه حرفم میزدی که دیگه غمی نبود...
هییییی دلبر...
«غم دل با تو چه گویم که نداری غم دل؟»


چت اورداپ

لیدا30 ٢ تير ٩٨

sorosh021 ٢ تير ٩٨

خیلی طولانی..........

ساقه طلایی ٢ تير ٩٨

هی دلبر

خرگوش دیوونه ٢ تير ٩٨

ازاین پستت متنفرم...

محمدرضاا ٢ تير ٩٨

ارتی گل

نگار75 ٢ تير ٩٨

عضو قدیمی سایت
  چت کردن با artiin
artiin از تهران ١٩ خرداد ٩٨
نه،اشتباه نمیدیدم
گرچه هی پلک زدم که ای چشمان لامصب دارید اشتباه میبینید!
اما نه!
خودش بود
داشت شانه به شانه غریبه ای راه می آمد!
نه برای او
برای من غریبه بود.
دستانش را نگرفته بود ولی
آخر با من که بود دستم را ول نمیکرد که،
خیس میشد دستمان اما ول کنیم؟
عمرا!
صورتش ذوق نداشت، آرایش داشت، موهایش را هم رنگ کرده بود،موهایش...
موهایش باشد برای بعد،حرف دارم!
آرایش داشت اما صورتش سرد بود،خیره بود
راستش با من که به خیابان میزدیم چشم و ابرویش شلوغ میکردنند،صورتش با دماغ و گوش و پلک و ابرو همه با هم میخندیدند.
اما ساکت بود،خیره بود
این خستگی از پشت ارایش غلیظش داد میزد.
معلوم بود روزی هزار و صد بار کسی نمیگوید ای به قربان آن چشمان مورب ات.
گیسو نمیبافدو رژ بیرون زده ازگوشه ی لبش را پاک نمیکند
وسط جمع چشم غره نمیرود که دکمه مانتوات را ببنند،آرام بخند...
آخرش هم بگوید میخواستی انقدر خوشگل نباشی،به من چه!
نه این یارو مال این حرف ها نبود
عزیزم این یارو اصلا دستهایت را وسط خیابان به صورتش نزدیک کرده و بو کشیده!!؟
این یارو؟
مردک تا چشمش به برجستگی زنی میخورد کم میماند دندان روی لب بکشد!
حق داری دستانش را نگیری!
من خیلی پسر بوقی بودم!
در اوج تنهاییمان حتی به لب هایش یورش نمیبردم
ها چرا
چند باری فقط قطرات باران را از روی لب هایش نوشیدم
نوشیدن که هوس نداشت
مستی داشت ولی هوس نه!
اما بوسیدن لب هوس داشت و اعوذبالله مِن هوس!
با من که بود فقط پیشانی اش را میبوسیدم.
پیشانی اش آرام وملایم!
انقدر آرام که چشمانش را باز نمیکرد و میگفت تمام شد؟!
میگفتم آری بانو تمام شد
تنها چیزی که در صورتش یافتم همان بوسه های پیشانی بود و لاغیر!
رد بوسه ام را جا گذاشته بودم و ای لعنت برمن!
لعنت که مسیرم به این خیابان افتاد و دل جفتمان ریش شد!
دیدمرا که ای کاش نمیدید!
دیدکه دارم شانه به شانه ی دیگری راه می آیم
دیدکه خال لب دارد
دیدکه گردنبند فیروزه ای انداخته
دیدکه چقدر شبیه خودش است!
و دیدکه دستانش را نگرفته ام!
شاید من هم یکی بودم مثل همان مردک!
مثل تمام یارو های شهر!
راستش
مردها
فقط یک بار میتوانند آن همه دیوانه باشند.
موهایش؟!
هیچ،موهایش را کوتاه کرده بود
اخر میدانست
فقط من میتوانم دو ساعت وقت بگذارم و آن موهای بر هم ریخته و فرفری را مرتب کنم!!
مردها؟!
مردها فقط یک بار جنون را زندگی میکنند.
جنون؟
نمیدانم
شاید تو را دیدن و دوستت دارم نگفتن هم جنون باشد
دوستت دارم؟!
آسمان که بدون باران نمیشود!
باران؟!
خاطره
خاطره؟!
بوی موی تو
بویِ مویِ تو هر چند کم پشت، خیابان را برداشته بود!


چت اورداپ

maryam p r ٣٠ خرداد ٩٨

مسعودآریایی ٣٠ خرداد ٩٨

mahsa77 ٣٠ خرداد ٩٨

asal24 ٢۶ خرداد ٩٨

گل

artiin ٢۶ خرداد ٩٨

*زهرا* ٢۶ خرداد ٩٨

مردها فقط یکبار آن همه دیوانه می توانند باشند

عضو قدیمی سایت
artiin
artiin
چت اورداپ
غمگینم مانند قماربازی که درحال نگریستن به ورقهایی است که با رو کــردن هیـچ یک از آنها امیدی بــه بازگشت زنـــدگی از دســت رفته اش ندارد
تاریخ عضویت: 14 مرداد 90
تولد: 9 تير
محل زندگی:تهران
جنسیت:آقا، مجرد
تحصیلات:فنی و حرفه ای، مشغول به کار (موسیقی)
448,393 ثانیه، حضور
عضو ویژه
artiin
موزیک مورد علاقه artiin


تشکر و قدردانی رسمی artiin

توسط وبمستر اورداپ در تاریخ 8 تير 98

امیدوارم زندگی برای شما مفهوم زیبایی و موفقیت باشد. تبریک صمیمانه برای زاد روز شما

توسط وبمستر اورداپ در تاریخ 9 تير 97

تارهای گیتار را به لرزش در می آورم//تا بارها و بارها این تارها به صدا در آیند و بگویند ..تولـــــدت مبارک

توسط وبمستر اورداپ در تاریخ 9 تير 96

یک سبد یاس سفید تقدیم به تو، به خاطر قشنگترین روز دنیا که روز تولد توست... تولدت مبارک دوست گل من

توسط وبمستر اورداپ در تاریخ 6 آذر 95

تو یکی تو نیستی؛ ای خوش رفیقبلکه گردونی و دریایی عمیق

توسط وبمستر اورداپ در تاریخ 13 مهر 95

دل این کلمه ی بی نقطه گاهی تنگ می شود در حد یک نقطه!

توسط وبمستر اورداپ در تاریخ 17 مرداد 95

تشکر و قدردانی رسمی artiinبابت حضور پر از شور نشاط در اورداپ

توسط وبمستر اورداپ در تاریخ 9 تير 95

تکرار حضورت گلبرگ هاى شقایق رابه سجده وا میدارد ... تولدت مبارک دوست اورداپی

توسط وبمستر اورداپ در تاریخ 25 آبان 94

تشکر و قدردانی رسمی artiin

توسط وبمستر اورداپ در تاریخ 25 آبان 94

تشکر و قدردانی رسمی artiin

توسط وبمستر اورداپ در تاریخ 24 ارديبهشت 94

بابت فعالیت عالی در صفحه پاتوق وایجاد محیطی شاد ممنون تشکر

تصاویر ارسال شده artiin