چت کردن با چنار
چنار ١ خرداد ٩٨
سال سوم مدرسه بود..طبق معمول من و شاهبخت باهم توی یه کلاس بودیم...زنگ ادبیات بود.
معلم ادبیاتمون همیشه می گفت هر چه میخواهید بپرسید.. شاید یجورای میخواست یادمون بده از پرسیدن نترسیدم ولی همیشه کتکمون میزد و اینکاره معلم باعث میشد دیگر سوالی نکنیم.
شاهبخت با ترس دستاشو بالا برو و گفت: اقا معلم اجازه؟ یه پیراهن گشاد تنش بود و بخاطر همین استین پیراهنش تا آرنج دستش اومده بود پایین..جای رد خارهارو روی دستش نمایان بود..
معلم از روی عینکی که همیشه روی دماغش میگذاشت نگاهی کرد و گفت: سوالت چیست تو؟
کلمه ی تو یجور حس بردگی رو به ادم دست میداد... شاهبخت بلند شد و گفت: اقا ببخشید چه چیزهای گناهه؟
معلم که داشت برگه های امتحانی رو تصحیح میکرد دست از تصحیح کردن، کشید و طوری شاهبختو نگاه کرد که انگار همین سوال پرسیدن گناه بزرگی بود که شاهبخت مرتکبش شده.
بلند شد و جلوی تخته سیاه شروع به راه رفتن کرد. وسط کلاس ایستاد و گفت : ببینید بچه ها گناه رو دین ما مشخص کرده مثلا یکیش دروغ...
شاهبخت گفت: اقا ببخشید پس چرا وقتی آدم دروغ میگه یجور حس خوشحالی به ادم دست میده..
معلم گفت: چون چیزی شیرین تر از گناه کردن وجود نداره
شاهبخت گفت: اقا کاش زندگی ماهم همش دروغ بود
معلم وسط کلاس خشکش زده بود .
از آن روز دیگر معلم نگذاشت کسی سوالی بکند و این سکوت سر کلاس برای معلم شیرینی عسل را داشت.
98/1/17
فاطمه 1381 ١٩ خرداد ٩٨

سلام آقاچنار...قشنگ بود اقا کاش زندگی ماهم همش دروغ بود ...

صبا مشهد ١٩ خرداد ٩٨

berry silver ۴ خرداد ٩٨

دنیا000001 ۴ خرداد ٩٨

parnya ٣ خرداد ٩٨

_ارسلان_ ٢ خرداد ٩٨

ینی چی

عضو چت اورداپ
چت کردن با چنار
چنار ٨ خرداد ٩٨
موقع زنگ تفریح که میشد من اکثرا مینشستم روی نیکمت کنار مغازه ی که داخل حیاط مدرسه بود و ساندویچی که خریده بودمو میخوردم...همش چشمم دنبال شاهبخت بود..یجورای حس حسادت بهش داشتم..از اینکه میتوانست توی حیاط مدرسه بدود از اینکه کارهای را میکرد که میخواست...خواستن تنها دلیل کارهاش بود
من میترسیدم بدوم داخل حیاط مدرسه..هر روز شاهد کتک خوردنش بودم.. دستاش سرخ سرخ میشد انگار که رنگ سرخ با دستای شاهبخت عجین شده... بعد اینکه میرفتیم داخل کلاس ازش میپرسیدم چرا می دوی که ناظم کتکت بزنه؟
شاهبخت میگفت: چون دویدنو دوست دارم.. بعد میگفت که پدرش گفته: مثل ماهی توی برکه باشه ، شاید موقعی که از اب میپرند بیرون پرنده ها شکارش کنند ولی بازم بخاطر لذتی که حس میکند این خطررا به جان میخرد...
من میگقتم که: پدرم میگه همه باید از قانون پیروی کنند. شاهبخت با حالا معصومانه ی آرام میگفت: اگر پسر خود ناظم داخل حیاط می دوید آیا باز کتکش میزد؟ من گفتم:_ نه چرا بزند پسرش هست.
شاهبخت میگفت: پس کتک زدن بچه ها به دلیل دویدن قانون نیست..پس دویدن هم بی قانونی نیس چون قانون برای همه یکی است. نمیدانم حرفای که میزد درست یا غلط بود ولی یه صداقت خاصی توی حرفاش بود...
دوماه پیش بود یه حرفی زد که خیلی من را تحت تاثیر قرار داد...گفت: کارای ما اگر به دیگران ضرر و صدمه ی نزند اسمش کار خوب است اگر ضرر و صدمه بزند گناه است، حتی دروغ...میگفت اگر فرض کنی این حرفی که بهت زدم دروغ باشه ولی باعث بشه زندگی و عمل تو بهتر بشه.. پس چه دروغ قشنگی گفتم...
یادش بخیر آن روزها....
هنوزم ترشی لواشکای که بعد مدرسه شاهبخت میخرید و بامن سهیم میشد زیر دندونامه... شاید معنی سخاوت را لواشکهای یادم داد که برای پولش یه هفته چیزی نمیخرید و معنای گدا را آن نیمکت تنهایی هایی که من ساندویچم را روش میخوردم، یادم دادند.
98/2/12
صبا مشهد ١٩ خرداد ٩٨

مهسا 29 ١٩ خرداد ٩٨

maryam p r ٩ خرداد ٩٨

berry silver ٨ خرداد ٩٨

نرگس23 ٨ خرداد ٩٨

مجازیم پره ازین دروغهای قشنگ و شیرین ولی فرقش اینه اصلا زندگی رو بهترنمیکنه........

maryam.mir ٨ خرداد ٩٨

عضو چت اورداپ
چت کردن با چنار
چنار ١١ مهر ٩٧
سلام


چت اورداپ


مرا خسته کردی و خود خسته رفتی!!
asal24 ١٣ خرداد ٩٨

parnya ١٠ خرداد ٩٨

سلام خسته نباشی

پوریا کفترباز ١٠ خرداد ٩٨

.

maryampr ١٠ خرداد ٩٨

آقای شماره1 ١٠ خرداد ٩٨

اوخی همه خسته ایم

mahsa77 ١٠ خرداد ٩٨

موفق باشی

عضو چت اورداپ
چت کردن با چنار
چنار ۴ خرداد ٩٨
روز دوشنبه
امروز زود از خواب پاشدم ، نمیدونم چرا ولی ته قلبم حس میکردم که امروز اتفاق خاصی خواهد افتاد...نور آفتاب که از پنجره رد میشد و رو صورتم می افتاد، داشت اذیتم میکرد. توی دلم گفتم اه اخه اینم شد اتاق چی میشد الان وسط یه جنگل سرسبز خونه داشتم...
مثل تموم بچه ها منم عاشق زندگی تو جنگل بودم. یاد حرف شاهبخت افتادم که میگفت: پدر بزرگم میگفت که همه چیزهارو مکان تعیین می کنه. حتی نحوه زندگی و خورد و خوراک از همه مهمتر دین و عقاید آدم ها را .میگفت اگه در یک سرزمینی که دینشون با دین ما یکی نبود بدنیا میومدیم آیا باز دینمون همین دین الان بود؟ آیا میتونستیم بگیم دین ما کامل نیست و در منطقه ی خاورمیانه دینی هست که کامل؟ اصلا اگه سرخپوست میشدیم چی ؟ آکثر آنها که دینی ندارن . چیزای میخورن که ما میگیم نباید بخوریم..
پدر بزرگش میگفت: قدیما تعداد مساجد کم بود...داخل روستا زندگی میکردن که سالی دو سه بار میتونستند شهر را ببیند..میگفت : آن زمانها مردم انسان بودند .الان ادم هستند که اگر دین و عقاید آنها را بگیری با یک چهارپا فرق خاصی ندارند.
از نظر من شاهبخت و پدر بزرگش آدمهای خوبی نبودند چون برعکس عقاید خانواده ی من حرف میزدند.
98/1/2
سامان اندی ٨ خرداد ٩٨

لیلیوم ٨ خرداد ٩٨

maryam p r ٨ خرداد ٩٨

_ارسلان_ ٨ خرداد ٩٨

طولانیه

صبا مشهد ٨ خرداد ٩٨

asal24 ٨ خرداد ٩٨

کامنتی که زدیم همزمان شد ندیده بودم و نگرفتم منظورتونو

عضو چت اورداپ
چت کردن با چنار
چنار ٣٠ آذر ٩٧
سلام


چت اورداپ


برف و بارون که بیاد
این زمستون که بیاد
میدونی تنهایی هام چند ساله میشه؟؟!!
==) jack hose (==
لیلیوم ١ خرداد ٩٨

4 ساله

موقت ١٢ ارديبهشت ٩٨

خیر

سامان اندی ١٢ ارديبهشت ٩٨

asal24 ١١ ارديبهشت ٩٨

غزل من ۴ ارديبهشت ٩٨

1 ساله ...

دنیا000001 ۴ ارديبهشت ٩٨

بگو

عضو چت اورداپ
چنار
چنار
لطفا عضو شوید
تاریخ عضویت: 7 ارديبهشت 96
تولد:
محل زندگی:
جنسیت:،
تحصیلات:
عضو تأیید شده
چنار
آخرین حضور: 14 خرداد 98
موزیک مورد علاقه چنار


تشکر و قدردانی رسمی چنار

توسط وبمستر اورداپ در تاریخ 17 فروردين 97

تولد لحظه هایت مبارک، تولد حس لطیف هر بار راز و نیازت با خدا مبارک، تولد هر بار طلوعت مبارک

تصاویر ارسال شده چنار