چت کردن با چنار
چنار ٢۴ مرداد ٩٨
سلام
مادر وقتی شاهبخت را به دنیا آورد، اشک نریخت ولی وقتی زمانش فرا رسید که سربرگ مادر را از کتاب شاهبخت پاک شود، اشک ریخت. به دنیا آوردن اختیار مادری و جدا کردن فرزند از خود، اختیار اجباری سرنوشت. ادم برای انتخاب های که دست خودش نیس اشک می ریزد. مادر اشک از چشمانش لبریز شده بود و چشمه ی در صحرای بیکران صورت مادر شروع به خروشیدن کرده بود. با نگاهی پر از محبت نگاهش را به پسری دوخته بود که قرار بود با تصمیم مادر سرنوشتش تغییر پیدا کند. و این تقدیری است که از بدو تولد گریبان ادمیزاد را میگیرد. مادر راضی شده بود که فرزندش نان عرق پیشانی غریبه ی را بخورد تا نان عرق تن مادر را. پا در تختخوابی بگذاری که برای خوابیدن است ولی فکرت نان شب باشد. جنگی نابرابر بین احساسات و مادیات در دل مادر در گرفته بود. و این ترس است که تمام احساس ادمیزاد حتی حس مادری را سیاهبخت میکند. همچنان که اشک از صورت مادر سرازیر می شد و از آبشار صورت مادر و فرزند عبور می کرد، مادر از این می ترسید که صحرای صورت فرزند سالها بعد در هوس دریاچه ی خشک شده، چشمه های خفته خود را بیدار کند. چهره فرو رفته و درمانده مادر از شکایتی سخن می گفت که مجرم آن تقدیر است. تقدیری که به تقلید کردن سرنوشت آدمیزاد عادت کرده بود مگر در حماسه ی بچه ی دار شدن آدم و حوا. و این تقلید نبود که عصیان آدمیزاد را شعله ور میکند بلکه عادت به تقلید است. مادر لبانش می لرزید و فرزند انگشتان مادر را می مکید.
مادر زیر لب زمزمه کنان می گفت: مرا ببخش پسرم که قادر نیستم با شرایط بجنگم. مرا ببخش که در شکم زنی بزرگ شدی که فقط گناهش تجربه ی حس مادری بود. قطره ی اشک از صورت مادر برا لبان فرزند فرو افتاد و فرزند با چشمانی درشت و نگاهی معصومانه دست از مکیدن انگشتان مادر کشید. مادر خوب می دانست که شرایط است که خوب و بد آدمی را رقم می زند. دو صورت یکی خندان و دیگری گریان. یکی در فکر خوشبخت کردن فرزند و دیگری خفته در گهواره ی خوشبختی. مادر می خواست خوشبختی را از خود و فرزندش بدزد و تقدیم پدر مادری کند که در آرزوی بچه دار شدن به زیست خود ادامه داده اند. مادر غافل از آن که خوشبختی حسی است که عقل عاجز از درک آن است و کلید خوشبختی در دستان دل.
2/4/98
لیلیوم ٢٠ ساعت قبل

avahasti ٢۴ مرداد ٩٨

مهسا 29 ٢۴ مرداد ٩٨

یکم مبهم بود ولی قشنگ بود

عضو چت اورداپ
چت کردن با چنار
چنار ١١ مهر ٩٧
سلام


چت اورداپ


مرا خسته کردی و خود خسته رفتی!!
لیدا30 ٢٨ مرداد ٩٨

نخسته

انریکه ٢٨ مرداد ٩٨

موقت ٢٨ مرداد ٩٨

آقای شماره1 ٢۵ مرداد ٩٨

سلامچنار

maryam p r ١١ تير ٩٨

asal24 ١٣ خرداد ٩٨

عضو چت اورداپ
چت کردن با چنار
چنار ٨ خرداد ٩٨
موقع زنگ تفریح که میشد من اکثرا مینشستم روی نیکمت کنار مغازه ی که داخل حیاط مدرسه بود و ساندویچی که خریده بودمو میخوردم...همش چشمم دنبال شاهبخت بود..یجورای حس حسادت بهش داشتم..از اینکه میتوانست توی حیاط مدرسه بدود از اینکه کارهای را میکرد که میخواست...خواستن تنها دلیل کارهاش بود
من میترسیدم بدوم داخل حیاط مدرسه..هر روز شاهد کتک خوردنش بودم.. دستاش سرخ سرخ میشد انگار که رنگ سرخ با دستای شاهبخت عجین شده... بعد اینکه میرفتیم داخل کلاس ازش میپرسیدم چرا می دوی که ناظم کتکت بزنه؟
شاهبخت میگفت: چون دویدنو دوست دارم.. بعد میگفت که پدرش گفته: مثل ماهی توی برکه باشه ، شاید موقعی که از اب میپرند بیرون پرنده ها شکارش کنند ولی بازم بخاطر لذتی که حس میکند این خطررا به جان میخرد...
من میگقتم که: پدرم میگه همه باید از قانون پیروی کنند. شاهبخت با حالا معصومانه ی آرام میگفت: اگر پسر خود ناظم داخل حیاط می دوید آیا باز کتکش میزد؟ من گفتم:_ نه چرا بزند پسرش هست.
شاهبخت میگفت: پس کتک زدن بچه ها به دلیل دویدن قانون نیست..پس دویدن هم بی قانونی نیس چون قانون برای همه یکی است. نمیدانم حرفای که میزد درست یا غلط بود ولی یه صداقت خاصی توی حرفاش بود...
دوماه پیش بود یه حرفی زد که خیلی من را تحت تاثیر قرار داد...گفت: کارای ما اگر به دیگران ضرر و صدمه ی نزند اسمش کار خوب است اگر ضرر و صدمه بزند گناه است، حتی دروغ...میگفت اگر فرض کنی این حرفی که بهت زدم دروغ باشه ولی باعث بشه زندگی و عمل تو بهتر بشه.. پس چه دروغ قشنگی گفتم...
یادش بخیر آن روزها....
هنوزم ترشی لواشکای که بعد مدرسه شاهبخت میخرید و بامن سهیم میشد زیر دندونامه... شاید معنی سخاوت را لواشکهای یادم داد که برای پولش یه هفته چیزی نمیخرید و معنای گدا را آن نیمکت تنهایی هایی که من ساندویچم را روش میخوردم، یادم دادند.
98/2/12
asal24 ١۵ مرداد ٩٨

آخرین حضور: 14 خرداد 98 هر جا هستین خوش و سلامت باشین

maryam p r ١۴ مرداد ٩٨

صبا مشهد ١٩ خرداد ٩٨

مهسا 29 ١٩ خرداد ٩٨

maryam p r ٩ خرداد ٩٨

berry silver ٨ خرداد ٩٨

عضو چت اورداپ
چت کردن با چنار
چنار ١ خرداد ٩٨
سال سوم مدرسه بود..طبق معمول من و شاهبخت باهم توی یه کلاس بودیم...زنگ ادبیات بود.
معلم ادبیاتمون همیشه می گفت هر چه میخواهید بپرسید.. شاید یجورای میخواست یادمون بده از پرسیدن نترسیدم ولی همیشه کتکمون میزد و اینکاره معلم باعث میشد دیگر سوالی نکنیم.
شاهبخت با ترس دستاشو بالا برو و گفت: اقا معلم اجازه؟ یه پیراهن گشاد تنش بود و بخاطر همین استین پیراهنش تا آرنج دستش اومده بود پایین..جای رد خارهارو روی دستش نمایان بود..
معلم از روی عینکی که همیشه روی دماغش میگذاشت نگاهی کرد و گفت: سوالت چیست تو؟
کلمه ی تو یجور حس بردگی رو به ادم دست میداد... شاهبخت بلند شد و گفت: اقا ببخشید چه چیزهای گناهه؟
معلم که داشت برگه های امتحانی رو تصحیح میکرد دست از تصحیح کردن، کشید و طوری شاهبختو نگاه کرد که انگار همین سوال پرسیدن گناه بزرگی بود که شاهبخت مرتکبش شده.
بلند شد و جلوی تخته سیاه شروع به راه رفتن کرد. وسط کلاس ایستاد و گفت : ببینید بچه ها گناه رو دین ما مشخص کرده مثلا یکیش دروغ...
شاهبخت گفت: اقا ببخشید پس چرا وقتی آدم دروغ میگه یجور حس خوشحالی به ادم دست میده..
معلم گفت: چون چیزی شیرین تر از گناه کردن وجود نداره
شاهبخت گفت: اقا کاش زندگی ماهم همش دروغ بود
معلم وسط کلاس خشکش زده بود .
از آن روز دیگر معلم نگذاشت کسی سوالی بکند و این سکوت سر کلاس برای معلم شیرینی عسل را داشت.
98/1/17
yasi banoo ٢٨ تير ٩٨

nafas 6 ١۴ تير ٩٨

خوندن داستانات لذت بخشه منتظر بقیه داستانیم

لیلیوم ٩ تير ٩٨

تشریف ندارین ما منتظر بقیه ی داستان بودیم

ستاره ss ٧ تير ٩٨

maryam p r ۵ تير ٩٨

صرنا ۵ تير ٩٨

بیا دیگه...کجایی پس

عضو چت اورداپ
چت کردن با چنار
چنار ۴ خرداد ٩٨
روز دوشنبه
امروز زود از خواب پاشدم ، نمیدونم چرا ولی ته قلبم حس میکردم که امروز اتفاق خاصی خواهد افتاد...نور آفتاب که از پنجره رد میشد و رو صورتم می افتاد، داشت اذیتم میکرد. توی دلم گفتم اه اخه اینم شد اتاق چی میشد الان وسط یه جنگل سرسبز خونه داشتم...
مثل تموم بچه ها منم عاشق زندگی تو جنگل بودم. یاد حرف شاهبخت افتادم که میگفت: پدر بزرگم میگفت که همه چیزهارو مکان تعیین می کنه. حتی نحوه زندگی و خورد و خوراک از همه مهمتر دین و عقاید آدم ها را .میگفت اگه در یک سرزمینی که دینشون با دین ما یکی نبود بدنیا میومدیم آیا باز دینمون همین دین الان بود؟ آیا میتونستیم بگیم دین ما کامل نیست و در منطقه ی خاورمیانه دینی هست که کامل؟ اصلا اگه سرخپوست میشدیم چی ؟ آکثر آنها که دینی ندارن . چیزای میخورن که ما میگیم نباید بخوریم..
پدر بزرگش میگفت: قدیما تعداد مساجد کم بود...داخل روستا زندگی میکردن که سالی دو سه بار میتونستند شهر را ببیند..میگفت : آن زمانها مردم انسان بودند .الان ادم هستند که اگر دین و عقاید آنها را بگیری با یک چهارپا فرق خاصی ندارند.
از نظر من شاهبخت و پدر بزرگش آدمهای خوبی نبودند چون برعکس عقاید خانواده ی من حرف میزدند.
98/1/2
سامان اندی ٨ خرداد ٩٨

لیلیوم ٨ خرداد ٩٨

maryam p r ٨ خرداد ٩٨

_ارسلان_ ٨ خرداد ٩٨

طولانیه

صبا مشهد ٨ خرداد ٩٨

asal24 ٨ خرداد ٩٨

کامنتی که زدیم همزمان شد ندیده بودم و نگرفتم منظورتونو

عضو چت اورداپ
چنار
چنار
لطفا عضو شوید
تاریخ عضویت: 7 ارديبهشت 96
تولد:
محل زندگی:
جنسیت:،
تحصیلات:
عضو تأیید شده
چنار
موزیک مورد علاقه چنار


تشکر و قدردانی رسمی چنار

توسط وبمستر اورداپ در تاریخ 17 فروردين 97

تولد لحظه هایت مبارک، تولد حس لطیف هر بار راز و نیازت با خدا مبارک، تولد هر بار طلوعت مبارک

تصاویر ارسال شده چنار