چت کردن با حـــذف  شد
حـــذف شد ٢٣ بهمن ٩۵

مادر بزرگ ادبیات مخصوص به خودش را داشت.
به همبرگر می گفت همبرگرد،
به سطل سلط،
زبانش نمی چرخید به کبریت می گفت کربیت. خلاصه حرفهایش همیشه شادم میکرد...
برای احوال پرسی که زنگ مى زد، می گفت زنگ زده ام حالت را بگیرم.
هیچوقت عادت نکردم به این جمله، بعد از شنیدنش لبخند می زدم، حالم خوب می شد.
زنگ زده بود حالم را بگیرد ولی قصدش حال پرسیدن بود،
برعکس بعضی از آدم ها که تلفن می کنند، مسیج می دهند حالت را بپرسند ولی حالت را می گیرند.

دنیای عجیبی داریم ما آدم ها...
مهسا77 ٨ اسفند ٩۵

آزاده هستم ٨ اسفند ٩۵

زیبا بود

زیبا0129 ٨ اسفند ٩۵

آهو26 ٨ اسفند ٩۵

grand mother ٨ اسفند ٩۵

asal24 ٢۴ بهمن ٩۵

عضو چت اورداپ
چت کردن با حـــذف  شد
حـــذف شد ٢٨ بهمن ٩۵
جلوی آینه موهایم را شانه کنم ..
روسری آبی ام را بپوشم و آرام آرام بروم توی آشپزخانه ..
نگاهت کنم و بگویم :
دیدی گفتم میان ..
لبخند بزنی ..
بگویی : چقدر قشنگ شدی ..
یاد وقت هایی بیفتم که جوان بودم ..
ناراحت شوم که پیر شده ام .. زشت شده ام ..
و تو باز بگویی : با موهای سفید بیشتر دوستت دارم !
و من مثل بیست سالگی هایم ذوق کنم ..
سر بزنم به قیمه ای که برای بچه هایمان پخته ام ..
بعد تو از نوه ی آخرمان بگویی ..
بگویی : این فسقلی عجیب شبیه تو شده ..
من برایت چای بریزم ..
بچه هایمان بیایند ..
مدام بگویم :
قند نخور آقا ..
چایی داغ نخور .. بذار سرد شه ..
تو لبخند بزنی ..
من مثل چهل سال پیش شوم و جلوی بچه هایمان سرم را روی شانه ات بگذارم ..
نوه هایمان را بغل کنیم ..
دخترهایمان سالاد درست کنند و غذا بیاورند ..
پسرها سفره بیاورند و بشقاب بچینند ..
پسر اولمان بگوید :
هیچی دستپخت تو نمی شه مامان ..
عروسمان خودش را برایش لوس کند و بگوید : پس دستپخت من چی ؟!
پسرمان نازش را بکشد ..
ما از حال خوششان ذوق کنیم ..
زیر گوشت بگویم : مرد زندگی بودن را از خودت یاد گرفته ..
باز هم نگاه های مهربانت ..
و باز هم درد زانوهایم یادم برود ..
..بچه ها بروند خانه هایشان
و من از خوشحالی ده بار بمیرم که چهل سال است تو را دارم ..
راستش را بخواهی
من پیرزنی را که با تو زندگی می کند
دوست تر دارم
از دختر جوانی که بی تو پیر نمی شود ..
اگر نمی خواهی برگردی
حداقل یک روسری آبی برایم بخر
که وقتی چهل سال دیگر جلوی آینه ایستادم و روسری را سرم کردم ،
به خودم و موهای سفیدم لبخند بزنم
و یادم برود
مردی که در پذیرایی منتظرم نشسته است ،
تو نیستی !
grand mother ٨ اسفند ٩۵

آره مثل اینکه رفته

سماستا ٨ اسفند ٩۵

دختر کرد رفته؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟

grand mother ٨ اسفند ٩۵

دختر کرد چرا رفته؟ پستهاش خیلی قشنگ بود

دخترکرد66 ٢٩ بهمن ٩۵

ملکه

parnya ٢٩ بهمن ٩۵

ملکه جنوب ٢٩ بهمن ٩۵

عضو چت اورداپ
چت کردن با حـــذف  شد
حـــذف شد ٢٨ بهمن ٩۵

یک روزهایی می آیند
که از گفتنِ «خسته شدم » هم خسته می شویم!
یاد میگیریم که هیچکس در این دنیا
نمی تواند برای خستگی ما کاری کند ...
هیچ کس نمی تواند برای معشوقه ی از دست رفته ی مان،
شناسنامه ی المثنی گم شده یمان توی سفر
حقوق دو ماه عقب افتاده مان
استاد بداخلاقی که دو ترم متوالی حالمان را می گیرد
دندان های خراب عصب کشی نشده
و برای اینکه نوبت های دکترمان را همیشه آدم هایی با اسکناس های بیشتر مال خودشان کرده اند کاری کند
یک روزهایی می آیند که از گفتنِ خسته شدم هم خسته می شویم!
سعی میکنیم از آب پرتقال های خنکی که مامان دستمان می دهد لذت ببریم
از اینکه امروز ، گل های شمعدانی گل داده اند
از بوی خوب مایع لباسشویی روی آستین پیراهنمان
از نخ کردن سوزن مادر بزرگ و شنیدن قربان صدقه ها با لهجه ی شیرینش
از دیدن اینکه بابا، وسط آن افسردگی لعنتی
با گل زدن تیم مورد علاقه اش سر کیف می آید ...
دیگر از نق زدن خسته می شویم و
از صدای خنده ی بچه ها موقع سرسره بازی، هوا کردنِ بادکنکشان یا خریدن پشمک های هم قد خودشان توی شهر بازی چشم هایمان می خندند
یک روز
از گفتنِ آن همه خسته شدم خسته می شویم!
و سعی می کنیم حالمان را به حادثه ها، بهانه ها و لحظه های خوب گره بزنیم
یک روز ، از آن همه خسته بودن ها خسته می شویم
و این خستگی!
چه قدر خوب است ...
و این خستگی، چه قدر می چسبد ...
آهو26 ٨ اسفند ٩۵

grand mother ٨ اسفند ٩۵

یک روز ، از آن همه خسته بودن ها خسته می شویم و این خستگی! چه قدر خوب است ... و این خستگی، چه قدر می چسبد ... شاید باورت نشه ولی من به این درجه از عرفان رسیدم که دیگه نمیگم خسته شدم

عضو چت اورداپ
چت کردن با حـــذف  شد
حـــذف شد ٢۶ بهمن ٩۵


چت اورداپ

مهسا77 ٨ اسفند ٩۵

سسسسسس ٨ اسفند ٩۵

man nemishnakhtam vali hatman khoob boode ke deltangeshin

آهو26 ٨ اسفند ٩۵

grand mother ٨ اسفند ٩۵

parnya ٢۶ بهمن ٩۵

دخترکرد66 ٢۶ بهمن ٩۵

محمد

عضو چت اورداپ
چت کردن با حـــذف  شد
حـــذف شد ٢٩ بهمن ٩۵
يادَت مى آيد؟
هر سال اين موقع
صبحِ اولِ وقت
پيغام ميدادم:
عزيزِ جانم؛
هوا سرد است
ميسوزاند تمامِ مغزِ استخوان را
بپوشان تمامِ وجودت را
مبادا خانه نشين شوى...
و چَشمى که نثارم ميکردى و خيالم را راحت...
هر سال اين موقع،
چه حالِ خوبى داشتيم...
راستى
دلَت تنگ نشده؟
grand mother ٨ اسفند ٩۵

راستى دلَت تنگ نشده؟ جات خالیه موفق باشی

لیدا 28 ٢٩ بهمن ٩۵

parnya ٢٩ بهمن ٩۵

دخترکرد66 ٢٩ بهمن ٩۵

دلت تنگ شده

اشکمهر ٢٩ بهمن ٩۵

عضو چت اورداپ
چت کردن با حـــذف  شد
حـــذف شد ٢٩ بهمن ٩۵
E F:
چقدر دلم خواست
امروز صبح
وقتی از خواب بیدار شدم
وقتی پتو را کنار زدم
وقتی هوایِ سردِ اتاق رویِ صورتم نشست
دستم را دراز کنم و گوشی را بردارم
دوباره پتو را روی صورتم بکشم
و با چشمانی نیمه باز ببینم پیام داده ای،
از آن پیام های دستوری

"که تمام کارهای امروزت را کنسل کن
که دلم میخواهد بعد از خوردنِ حلیم بایستیم گوشه ی خیابان و چایِ داغِ قند پهلو بنوشیم...
که وقتی سردم شد مچاله شوم در آغوشِ تبدارت...!"

تا با همان حالتِ خواب آلود
لبخند رویِ صورتم بنشیند
و به شوق بوسیدن ات از خانه بزنم بیرون... .

اما راستش را بخواهی
گوشی را برداشتم
پتو را هم رویِ صورتم کشیدم
اما خبری از پیامت نبود
یعنی مدت هاست خبری نیست
اما آدم است دیگر
دل است دیگر...

عکس های پروفایل ات را چند باری نگاه کردم...
چند کلمه ای قربان صدقه ات رفتم
و بی حال و بی رمق و خیره...
راهیِ محل کارم شدم
راهیِ روز مرگی هایم شدم اما
انگار
یک چیزی را
در خیابان
جا گذاشته بودم...
grand mother ٨ اسفند ٩۵

عضو چت اورداپ
چت کردن با حـــذف  شد
حـــذف شد ٢٨ بهمن ٩۵
هر دوی ما
یک نفر را تنها گذاشتیم،
اول تو مرا؛
و سپس من خودم را...

grand mother ٨ اسفند ٩۵

موفق باشی گلم هر جا که هستی

آیت ٢٨ بهمن ٩۵

عضو چت اورداپ
حـــذف شد
حـــذف شد
لطفا عضو شوید
تاریخ عضویت: 6 دي 95
تولد:
محل زندگی:
جنسیت:،
تحصیلات:
عضو تأیید شده
حـــذف  شد
آخرین حضور: 29 بهمن 95
موزیک مورد علاقه حـــذف شد


تشکر و قدردانی رسمی حـــذف شد

تاکنون هیچ قدردانی به نام ایشان نشده

تصاویر ارسال شده حـــذف شد