علی اکبر قرقی

بیا بیا بیا خب!

چت کردن با علی اکبر قرقی
علی اکبر قرقی از گیلان ٢۴ اسفند ٩۶


چت اورداپ

ساناز بوشهر ٢٣ ارديبهشت ٩٧

ستاره باید حتما دنیا بیاد ها یهو دیدی فقط کروموزوم yدادی و کروموزم xندادی اونوقت چکار میکنی ستاره چی میشه

فردین_ستاره ٢٣ ارديبهشت ٩٧

ساناز اگه به فردین باشه بچه دارشم میکنه

ساناز بوشهر ٢٣ ارديبهشت ٩٧

مبارک باشه. فقط بچه دار نمیشه اشکالی ک نداره؟

فردین_ستاره ٢٣ ارديبهشت ٩٧

از سیاهی صورتش معلومه پسره...منظورم سیاهی جای ریششه...ولی بجون خودم من بیشتر اینو میخوام تا اینکه بخوام زن بگیرم...این میتونه همراه وجیگر من باشه تو زندگی

ساناز بوشهر ٢٣ ارديبهشت ٩٧

فردین دقیق ببین این پسر هست تا

فردین_ستاره ٢٣ ارديبهشت ٩٧

ای جون ودلم....دوس دارم موهاشو بگیرم وبکشم دنبال خودم...دوس دارم بدنش به من فقط لباشوببوسم

عضو چت اورداپ
چت کردن با علی اکبر قرقی
علی اکبر قرقی از گیلان ٢۴ اسفند ٩۶


چت اورداپ

محمدرضاا ٢۴ اسفند ٩۶

عضو چت اورداپ
چت کردن با علی اکبر قرقی
علی اکبر قرقی از گیلان ٢۴ اسفند ٩۶


چت اورداپ

عضو چت اورداپ
چت کردن با علی اکبر قرقی
علی اکبر قرقی از گیلان ٢٠ اسفند ٩۶


چت اورداپ

elena7 ٢٢ اسفند ٩۶

رضا210 ٢٢ اسفند ٩۶

ویو ، یعنی این

♥خانوم گل♥ ٢٠ اسفند ٩۶

اقا این چه کاریه شبا کابوس میبینیم

الهه تاریکی ٢٠ اسفند ٩۶

مریمی22 ٢٠ اسفند ٩۶

چه کلاه گیس خوبیه ..

♥خانوم گل♥ ٢٠ اسفند ٩۶

یا عبرفرض

عضو چت اورداپ
چت کردن با علی اکبر قرقی
علی اکبر قرقی از گیلان ٢٠ اسفند ٩۶


چت اورداپ

مریمی22 ٢٠ اسفند ٩۶

این عکس فتوشاپ ؟

آوااااای بهار ٢٠ اسفند ٩۶

ای روزگار

عضو چت اورداپ
چت کردن با علی اکبر قرقی
علی اکبر قرقی از گیلان ٢٠ اسفند ٩۶
عضو چت اورداپ
چت کردن با علی اکبر قرقی
علی اکبر قرقی از گیلان ٢٠ اسفند ٩۶


چت اورداپ

♥خانوم گل♥ ٢٠ اسفند ٩۶

چرا برنجتون زردی داره

عضو چت اورداپ
چت کردن با علی اکبر قرقی
علی اکبر قرقی از گیلان ٢٠ اسفند ٩۶


چت اورداپ

مریمی22 ٢٠ اسفند ٩۶

فتوشاپ خوبی نیست

♥خانوم گل♥ ٢٠ اسفند ٩۶

موهات ببافشون

علی اکبر قرقی ٢٠ اسفند ٩۶

بله...چند ساله از بی پولی و نداری موهام بلند شده دیگه همین طور واسه خودش

بانوی فروردین 1 ٢٠ اسفند ٩۶

موهای من کوتاس بعد این موهاش دوبرابر موهای منه

عضو چت اورداپ
چت کردن با علی اکبر قرقی
علی اکبر قرقی از گیلان ٢٠ اسفند ٩۶


چت اورداپ

♥خانوم گل♥ ٢٠ اسفند ٩۶

مگه نهار نخوردی

علی اکبر قرقی ٢٠ اسفند ٩۶

نوش جونت دایی

محمدرضاا ٢٠ اسفند ٩۶

به به عالی ..جاتون خالی الان دارم صبحونه میخورم

عضو چت اورداپ
چت کردن با علی اکبر قرقی
علی اکبر قرقی از گیلان ٢٠ اسفند ٩۶


چت اورداپ

♥خانوم گل♥ ٢٠ اسفند ٩۶

الان وقت نهار خوردنه کوفت بخوری

مریمی22 ٢٠ اسفند ٩۶

خیلی چرب؟؟

عضو چت اورداپ
چت کردن با علی اکبر قرقی
علی اکبر قرقی از گیلان ١٨ اسفند ٩۶


چت اورداپ


چت اورداپ

علی اکبر قرقی ١٩ اسفند ٩۶

وااای ببخشید اصلا حواسم نبود شاید بچه های مردم دلشون بخواد...

آوااااای بهار ١٨ اسفند ٩۶

واقعانی واقعانی دلم خواست الان ازایناا

عضو چت اورداپ
چت کردن با علی اکبر قرقی
علی اکبر قرقی از گیلان ١٨ اسفند ٩۶


چت اورداپ


چت اورداپ

grand mother ١٨ اسفند ٩۶

فقط آلو خشک

آوااااای بهار ١٨ اسفند ٩۶

وووی خداااااخه باسه چی مردم ازاری

عضو چت اورداپ
چت کردن با علی اکبر قرقی
علی اکبر قرقی از گیلان ١٨ اسفند ٩۶


چت اورداپ

آوااااای بهار ١٨ اسفند ٩۶

چجوری نوش جانم...من که ندارم..نمیگی دلمون میکشه ...حالاگذاشتی واسه خوشگلی سایت. ایرادنداره...ولی مامانم نیکه توخیابون چیزی نخورشایدیکی دلش خواست

علی اکبر قرقی ١٨ اسفند ٩۶

نوش جان

آوااااای بهار ١٨ اسفند ٩۶

عضو چت اورداپ
چت کردن با علی اکبر قرقی
علی اکبر قرقی از گیلان ١٨ اسفند ٩۶


چت اورداپ

عضو چت اورداپ
چت کردن با علی اکبر قرقی
علی اکبر قرقی از گیلان ١۶ اسفند ٩۶
بعد پدر اول عیدی مادر را میداد ؛ همیشه پارچه نگین دار یا چادر نمازی شاد یا گوشواره و گردنبند قشنگی ؛ که با سلیقه خودش خریده بود و در کنارش یک دسته اسکناس بود به مادر میداد و با احترام یک بزرگتر پیشانیش را می بوسید ؛ مادر هم که خود خود عید بود ؛ هر سال و هرسال قرمز میشد ؛ مثل تربهای میدان بهارستان و : دست شما درد نکند آقایی میگفت و قرآن را به دست پدر میداد . پدر به ترتیب از بزرگ به کوچک ما را که حسابی خجالت می کشیدیم می بوسید و عیدی ها را از لای قرآن به ما تعارف میکرد ! و ما هر کدام می دانستیم که یک اسکناس سهم ما است و نه بیشتر ! و همان یک اسکناس چه غوغایی در دلمان به پا میکرد ؟
پدر هم عیـــد بود ؛ اما انگار نیمه های عیــد ! خود ؛ خود عید نبود ؛ بهاری بود که با او رودربایستی داشتیم ؛ بخصوص آن بوسه ی سال تحویل ؛ رسمی ؛ با احترام ؛ با دقت . اول دستی به سرمان می کشید و به قدو بالایمان نگاهی میکرد که می فهمیدی برق نگاهش از لـذت است و بعد آن بوسه های دو طرف گونه! ؛ مانند دو مدال افتخار که به ما داده می شد . و اینگونه عیــد به خانه ما می آمد و بهار میشد……
مادر عید بود ؛ حالا که فکر میکنم ؛ می بینم مادر خود خود عید بود …. شاید اصلا عمو نوروز هرسال فرصت نمیکرد به کوچه ی ما بیاید ؛ شاید این مادر بود که پیشانی ننه سرما را می بوسید و ننه سرما می خوابید و بهار به جای زمستان می آمد ؟؟؟ کسی چه می داند ؟؟ همانطور که هنوز نمیدانم واقعا ماهی ها ؛ در لحظه ی سال تحویل صاف می ایستند ؟؟ و نمیدانم بقل کردن کتاب درس ریاضی در زمان سال تحویل مـا را شاگرد اول کرد یا نه ؟؟؟؟
نویسنده: مینا یزدان پرست
فروردین 1392
عضو چت اورداپ
چت کردن با علی اکبر قرقی
علی اکبر قرقی از گیلان ١۶ اسفند ٩۶
هنرپیشه ئ اصلی ” گذر زمان “ در سفره ی هفت سین مادر ؛ “”ساعت شماطه ای چاقمان “” بود. همان ساعتی که در همه ی خانه ها بود : چاق و نقره ای ؛ با دو تا گوش گرد که یک دسته وسطش بود و یک چکش فلزی کوچک هم زیر آن دسته !! همان ساعتی که “” هر روز صبح با بی رحمی تمام با صدای بلندش که ده برابر هیکل خود ساعت بود (ما را اول میلرزاند و بعد بیدار میکرد!! ) و صدای تیک تاکش ؛که اگر حتی زیر تمام رخت خوابها و لحاف کرسی های عالم هم میگذاشتیش ؛ تا پشت بام خانه بغلی میرفت ! ! ! !

ماجرای سکه های سر سفره هفت سین ؛خودش یک کتاب هفتاد من بود ؛ قدرت خدا ! روایت این بود که مادر از دوران کودکی از سکه های عیدی که از پدر بزرگ و پدرش گرفته بود چند ؛ ده تایی را نگه داشته بود و خرج نکرده بوده و تا روزی که شوهر کرده بود در کیسه ای پارچه ای نگه داشته بود حالا هر سال همین سکه های بزرگ و سنگین ؛ نور چشمی سفره ی هفت سین ما بودند ؛ و هرسال در روزهای قبل از عید ؛ ما گرداگرد مادر می نشستیم و برق انداختن این سکه ها و ظرفهای نقره ا ی جهیزیه ی مادر را با سرکه و هزار کیمیاگری دیگر نگاه میکردیم ؛با این وعده که روزی روزگاری مادر یکی یکدانه از اینها را به بچه ها میدهد برای سر سفره هفت سینشان …. اما کوتاهترین و آخرین بخش چیدمان سفره ی هفت سین به دست پدر انجام میشد؛ پدر با احترام قرآن بزرگی را که روزهای تولد هر یک از ما پشتش نوشته شده بود و اسکناسهای عیدی را برای برکت و شگون پیدا کردن در میان آن گذاشته بودند در یک گوشه ی سفره و کتاب اشعار حافظ نخ نمای قدیمی اش را درگوشه ی دیگری از سفره میگذاشت ( کتاب حافظی که در گوشه و کنارش با قلم ریز و جوهر، صدها لغت و جمله ی زیبا توسط پدر نوشته شده بود و بوی شیراز و حافظ و خاطره از آن به مشام میرسید)؛ و خلاصه همه ی سینها با همین وسواس کنار هم چیده می شدند و ما گرداگرد سفره ی هفت سین منتظر سال نـــو ….

وقت تحویل سال پدر با افتخار به هفت سین مادر نگاه میکرد و می گفت ماشاالله ؛ مثل هر سال قشنگ است. و مادر هم بالاخره بعد از یکسال می نشست ؛ با آن روسری آبی رنگش که معتقد بود این رنگ ؛ رنگ خوبی است برای همه ی عیدها و شگون دارد.

مادر قبل از شروع دعای سال تحویل شروع به خواندن قرآن میکرد و پدر محترمانه گوش میکرد و به فکر فرو میرفت ؛ همیشه هم مادر به زور و اجبار کتاب های درسی ریاضی و فارسی را در دامن لباسهای زیبای عیدمان میگذاشت و میگفت : اینجوری تا آخر سال درس می خوانید و یکریز میگفت : توپ سال تحویل که در میشود آرزو کن شاگرد اول بشوی! ! . که صد البته این مسئله هم مانند مسئله ی صاف ایستادن ماهی ها در زمان سال تحویل برای من یکی،ناگشوده ماند ! صدای شلیک توپ سال جدید که می آمد ما دست می زدیم و اول قرآن را یکی یکی می بوسیدیم و بعد، از نقلهای بید مشک سر سفره ی هفت سین دهانمان را شیرین میکردیم ؛ همان نقلهایی که تا پدر زنده بود ؛ دوست دوران گرمابه و گلستانش از تبریز می فرستاد .
بعد پدر ا
عضو چت اورداپ
چت کردن با علی اکبر قرقی
علی اکبر قرقی از گیلان ١۶ اسفند ٩۶
مادر عید بود ؛ اصلا خود ؛ خود بهار بود .سفره ی هفت سین چیدن را کودکانه می پرستید ؛ با وجود حضور چند دختر در منزل اما همیشه همچون اجرای یک مراسم مقدس شب قبل از سال نو ؛ آنچه را که روز از بهارستان خریده بود جمع و جور میکرد و بعد از بیرون آوردن سفره ی قلمکار قدیمی اش و ترمه ی سفره ی عقدش ؛ انداختن آنها روی میز بالای اطاق ؛ شروع به چیدن هفت سین میکرد ؛ آن هم با دقت و صبرو حوصله ای نگفتنی ؛ طوری به دانه دانه ظرفهای هفت سین دست میکشید و نگاه میکرد انگار فرزند تازه به دنیا آمده اش هستند... و همیشه یک ظرف زیبای خالی سرسفره بود برای سبزی پلو و کوکو که اعتقاد داشت حتما” باید وسط سفره هفت سین در زمان تحویل سال بگذارد...
زیباترین ظرفهای آبی و سبز و قرمزش را برای هفت سین میگذاشت ؛ گلاب پاش زیبای سرخابی با نقاشی گل و بلبل های قشنگش را هم پر از سرکه میکرد و میگذاشت سر هفت سین ! روی ظرف ماهی ها ؛ دو – سه پری برگ گل می انداخت ؛ همیشه . ماهی های شاد و شنگولی که هرسال به آنها چشم می دوختیم که وقت تحویل سال یکهو صاف بایستند….. یعنی واقعا ماهی های سر سفره ی هفت سین ؛ در لحظه ی تحویل سال بی حرکت می مانند ؟ ؛ هنوز هم نمیدانم ؟؟؟
سیب را آنقدر برق می انداخت که دلت میخواست یواشکی گازش بگیری . سمنو هم که نگو ! با آنکه همیشه نزدیک عید یک ظرف بزرگش در خانه بود ؛ اما آن کاسه ی کوچولوی زرشکی رنگ گل سفید وسط سفره ؛ چشمکهای طنازانه ای می زد به اهل خانه که باعث می شد گهگاهی اثر یک انگشت ناشی را وسطش ببینی ! ! !
عضو چت اورداپ
چت کردن با علی اکبر قرقی
علی اکبر قرقی از گیلان ١۶ اسفند ٩۶
. و راست هم می گفت …. دست فروشها ؛ دوره گردها ؛ سمنو فروشها و گل فروشها و سبزی فروشهای دوره گرد و چاقاله بادام فروشها که یکریز با دستشان گل نم آب روی سبزی و چاقاله بادامها می پاچیدند تا تازه و شاداب بمانند ؛ همه و همه در حرکت ؛ زنده و جوشان در حال خواندن شعری ؛ تعریفی ؛ تمجیدی ؛ از جنسشان . اما هرسال تا سمنویی می گفت : آبجی سمنو بدم ؟ مادر به پشت گرمی سمنوی ولایت جواب میداد : مگه میخوام بادبادک واسه بچه ها درست کنم ؛ سریش بخرم …. و پشت آن صدای خنده ی ما و دیگر زن و مرد بودکه در هوا می پیچید ….. مادر به قول قدیمی ها “لـوده” نبود ؛ یعنی زبان دار و حاضر جواب ! اما این دیگر نمک شب عید هرساله اش شده بود ؛ جوابی که به سمنوفروشها میداد و ما هرسال منتظر بودیم ؛ ببینیم این جواب قسمت کدام سمنوفروش خوش اقبال میشود ؛ شده بود یک انتظار هرساله!!
عاشق بود ؛ عاشق دوره گردهای دستفروش بود؛ که روی چرخهای تازه رنگ شده اشان سبزی ها را می چیدند و دست آخر هم روی همه سبزی ها ” تربهای لپ گلی ” را سوار میکردند… و دقیقه به دقیقه با دستشان ” گل نمی ” آب رویشان می پاچیدند و هر بار که چشم در چشم این تربهای لپ گلی می شدی انگار ده ها ” حسن کچل” لپ گلی خندان نگاهمان میکردند !! آخ که چه دلفریب بودند این تربهــــا ؟
عضو چت اورداپ
چت کردن با علی اکبر قرقی
علی اکبر قرقی از گیلان ١۶ اسفند ٩۶


چت اورداپ


داستان زیبای مادر؛ خود عید بود…

مادر عید بود ؛ اصلا” خود ؛ خود بهـار بود . از چهار ؛ پنج ؛ روز مانده به سال نو گندم و عدس را شسته بود و زیر پارچه ی سفید توی بشقابهای خوشگل می چید ؛ گلدانهای شمعدانی را رنگ میزد تا نونوار شوند و از یک ماه جلوتر هم خانه تکانی شروع میشد ؛ آن هم چه تکانی … خانه نو می شد ؛عید می شد ؛ بوی بهار می داد ؛ بوی تازگی ؛ بوی شکوفه.
آن اوایل که این خانه را خریده بودند ؛ گوشه ی حیاط به اندازه یکی دو کاشی خالی بودکه مثلا باغچه بود ؛ اما یکروز که بابت کاری ” اوستای بنا ” به خانه آمده بود ؛ مادر داده بود دور تا دور این باغچه را به اندازه یک مربع بزرگ؛ در همان سه کنجی دیوار کنده بودند و با سلیقه و زیبا با آجرهای قدیمی که لوزی لوزی گذاشته بود جلوی باغچه ی تازه ساز ؛ حدو حدود باغچه ی نازنین را مشخص کرده بود . یعنی یک باغچه ی نقلی زیبا در کنار حیاط درست شده بود.
غوغای گلدان های شمعدانی و محبوبه شب و یاس سفید به کنار ؛ در باغچه دست سازش؛ دو درخت کوچولوی سیب و آلبالو و یک یاس امین الدوله که روی دیوار به بالا قـدکشیده بود کاشته بود و نزدیک عید زمین باغچه را بنفشه باران میکردو گلدانهایش را دورتا دور حوض آبی تازه رنگ زده اش که خودش آستین بالا میزد و باعشق رنگ میزد؛ میچید. حالا بیا و تماشا کن که این درخت میوه و یاس امین الدوله چه حال و هوایی به حیاط کوچک و حوض قشنگمان میداد...و آن باغچه ؛ باغچه نگو ؛ باغ مــادر ! باغی بود که چشم تمام فامیل و آشنا را به دنبال می کشید و همان جا بود که عمو نوروز بوسه ای بر پیشانی ننه سرما میزد و زمستان را روانه میکرد تـا از خجالت باغچه ی مادر برود و بهار جایش بیاید…!
اما مــادر خودش عید بود ؛ همیشه تازه بود
همه کارهایش به جا و به موقع مثل دیگر مادرهای آن روزها ؛ … امان از خرید کفش و لباس عید که خود حدیث مفصلی بود در زمان خودش : باغ سپهسالار و لاله زار و میدان فوزیه و دست آخر هم بهارستان و بازار بزرگ…
عشق عجیبی به بازار رفتن داشت ؛ اما نزدیک عیـد کوچکترها را به بزرگتری می سپرد و با یکی دو دختر دیگر به بازار میرفت ؛ و همیشه کوله بار برگشتن از بازارش پر بود از شـــادی و خریدهای رنگارنگش ؛ بخصوص برای آنان که همراهش نبودند.
اما مادر خود عید بود ؛ گندم و عدسش که لای دستمال خیس قد می کشید و قد و بالایی به هم میزد در آن ظرفهای رنگارنگ و قشنگ ؛ دورشان با سلیقه ربانی قرمز می بست که یعنی که یعنی ! سبزه دیگر سبز شده.
سمنوی کوچه و بازار را نمی خرید هر سال برایش از زادگاهش به قول خودش ” سمنوی درست و حسابی ” می فرستادند که ” سریش ” نبود!
روز قبل عید همه ی فرزندانش را شیک و نونوار میکردو به صف راه می افتاد به سمت میدان بهارستان ؛ همیشه میگفت: دیدن دارد میدان بهارستان شب عیدی . و راست هم می گفت …. دست فروشها ؛ دوره گردها ؛ سمنو فروشها و گل فروشها و سبزی فروشهای دوره گرد و چاقاله بادام فروشها که یکریز با دستشان گل نم آ
عضو چت اورداپ
چت کردن با علی اکبر قرقی
علی اکبر قرقی از گیلان ١٣ اسفند ٩۶


چت اورداپ

بفرما آقا جان
zahhraa ١۶ اسفند ٩۶

اینا چیه میذارین اخه

avahasti ١۶ اسفند ٩۶

ممنون چه خوشمزه اند

علی اکبر قرقی ١۶ اسفند ٩۶

بفرما خانوم جان

gandom4444 ١۶ اسفند ٩۶

چرا اقا ،خانمهای محترم باید بفرمایند

آوااااای بهار ١۶ اسفند ٩۶

مریمی22 ١۴ اسفند ٩۶

این چه کاریه ؟؟؟؟؟این پست رو حذف کنید لطفا .... با روح و روان آدم بازی میکنن اینجا

عضو چت اورداپ
علی اکبر قرقی
علی اکبر قرقی
چت اورداپ
بیا بیا بیا خب!
تاریخ عضویت: 7 اسفند 96
تولد: 23 ارديبهشت
محل زندگی:
جنسیت:آقا، مجرد
تحصیلات:، در حال تحصیل (انگلیسی)
عضو ویژه
علی اکبر قرقی
آخرین حضور: 27 ارديبهشت 97
موزیک مورد علاقه علی اکبر قرقی


تشکر و قدردانی رسمی علی اکبر قرقی

توسط وبمستر اورداپ در تاریخ 23 ارديبهشت 97

میلاد دوستان گلی مثل تو،شیرین ترین بهانه ایست که می توان با ان به رنج های زندگی هم دل بست..تولدت مبارک

تصاویر ارسال شده علی اکبر قرقی