شبکه اجتماعی استان قزوین

چت کردن با آسنات18
آسنات18 از قزوین ٢۶ اسفند ٩٧

تو پدر خوبی میشی ...‌
اینو همیشه زری بهم می گفت، زری دختر همسایمون بود... تو همه ی خاله بازی ها من شوهر زری بودم ، رضا و سارا هم بچه هامون ...همیشه کلی خوراکی از خونه کش می رفتم و میاوردم واسه خاله بازی، ناسلامتی مرد خونه بودم ، زشت بود دست خالی بیام ... یادمه یه‌بار پفک و یخمک و آجیل تو خونه نداشتیم منم قابلمه ی نهارمون رو بردم واسه زن و بچه م!! وقتی رفتم تو حیاط ،‌زری داشت به بچه ها می گفت سر و صدا نکنید الان باباتون میاد... وقتی زری می گفت باباتون، جوگیر می شدم...‌واسه همین برگشتم تو خونه و از تو یخچال دوغ برداشتم ، آبگوشت بدون دوغ مزه نداشت ... نهار رو خورده بودیم که مامانم سر رسید ...‌دید جا تره و بچه هم هست ولی آبگوشت نیست که نیست ... یه دمپایی خوردم، دو تا لگد به باسن ، گوشمم یه نیمچه پیچی خورد ...بابام که اومد خونه وقتی شاهکارم رو با پیاز داغ اضافی از مامانم شنید خندید و بهم گفت تو پدر خوبی میشی ، منم ذوق مرگ شدم...
اون وقتا مثل الان نبود که بچه ها از آدم بزرگ‌ها بیشتر بدونن ، اون وقتا لک لک ها بچه ها رو از آسمون میاوردن... ولی یواشکی میاوردن که کسی اونا رو نبینه و بگه اینو‌ بهم بده اینو نده ، سوا کردنی نبود ... ولی من همیشه خوشحال بودم که لک لک بچه رسون منو اینجا گذاشته...
یه روز فهمیدم بابام خونه خریده و داریم از اینجا می ریم... وقتی به زری گفتم کلی گریه کرد...درد گریه ش بیشتر از همه ی کتک هایی بود که خورده بودم ...منم جوگیر‌، زدم زیر گریه... مرد که گریه نمی کنه دروغ آدم بزرگاست، تو خاله بازی ما مرد هم گریه می کرد... روز آخر هر‌چی پول از بقیه ی خرید ماست و نون و پیاز جمع کرده بودم رو برداشتم و رفتم واسه زری و رضا و سارا یادگاری گرفتم ... واسه زری یه عروسک گرفتم، گفت اسمش رو چی‌بذارم گفتم دریا ،‌ وقتی یادگاری رضا و سارا رو دادم به زری تا به دستشون برسونه واسه آخرین بار بهم گفت تو پدر خوبی میشی ... گذشت و دیگه هیچوقت زری رو ندیدم تا امشب ...‌تو جشن تولد یه رفیقی... خودش بود ،‌ همون چهره فقط قد کشیده بود... رفیقم رو کشیدم کنار و‌گفتم این کیه؟ گفت زری خانوم رو میگی؟ وقتی مهمون داریم میاد کارامون رو انجام میده...آخه شوهرش از داربست افتاده و نمی تونه کار کنه، گفتم بچه هم داره ،‌ گفت تو‌ که فضول نبودی، آره یه دختر داره، دریا... زدم از خونه بیرون با دو جمله که مدام تو‌ ذهنم تکرار میشه...
دریا خانوم لک لک بچه رسون دست خوب کسی سپردتت ...
زری زری زری ...نمی دونم من پدر‌خوبی‌میشم‌ یا نه ولی‌ می دونم تو مادر خوبی شدی ...
#حسين_حائريان
هستی1 ٢۴ ساعت قبل

عااااااالی بود ابجی من عاشق بابا خانواده شم

علیرضا99 ٢۴ ساعت قبل

قشنگ بود

آسنات18 ٢٨ اسفند ٩٧

امیرپاشا دنیا لیلیوم و حانیه جونم ممنونم عزیزای من

امیرپاشا ٢٨ اسفند ٩٧

زیبا و دلنشین

حانیه 79 ٢٨ اسفند ٩٧

آسنات جون خیلی قشنگبود خیلی

لیلیوم ٢٨ اسفند ٩٧

الهی چ زیبا

عضو چت اورداپ
چت کردن با آسنات18
آسنات18 از قزوین ٢٢ اسفند ٩٧
کسی رو قضاوت نکنید،فقط برای اینکه گناه هاش با گناه های شما فرق داره
علیرضا99 ٢۴ ساعت قبل

آسنات18 ٢٢ اسفند ٩٧

ممنون عزیزای مهربوون

مسعودآریایی ٢٢ اسفند ٩٧

psy hamyar ٢٢ اسفند ٩٧

mahsa77 ٢٢ اسفند ٩٧

مهسا 29 ٢٢ اسفند ٩٧

عضو چت اورداپ
چت کردن با آسنات18
آسنات18 از قزوین ١٢ بهمن ٩٧
ملا نصرالدین هر روز از علف خرش کم می‌کرد تا به نخوردن عادت کند.
پرسیدند، نتیجه چه شد؟
گفت، نزدیک بود عادت کند که مرد!
حکایت ما و گِرانیست،
داریم عادت میکنیم، انشالا که نمیریم!


چت اورداپ


زهره 21 ٢۶ اسفند ٩٧

آسنات18 ٢۶ اسفند ٩٧

هستی جونم

هستی1 ٢۶ اسفند ٩٧

ابجی اسی جان

آسنات18 ٢۶ اسفند ٩٧

امیرپاشا و مسعود عزیز

مسعودآریایی ٢۵ اسفند ٩٧

تا زمانی که ظلم پذیر باشیم..همینه

امیرپاشا ٢۵ اسفند ٩٧

واقعا داریم عادت می کنیم

عضو چت اورداپ
چت کردن با آسنات18
آسنات18 از قزوین ٢٢ اسفند ٩٧
وقتی یه نابینا ازت بخواد آسمون رو براش توصیف کنی تازه میفهمی که هیچوقت بلد نبودی حرف بزنی...
هستی1 ٢۶ اسفند ٩٧

ای جان خواهری ماچ

آسنات18 ٢۶ اسفند ٩٧

هستی جووونم مرسی عزیزکممم اووم ماااچ

هستی1 ٢۶ اسفند ٩٧

اسی جان عکس جدید مبارک

آسنات18 ٢۶ اسفند ٩٧

عالی بود علیرضا برای اقا وحید اشتباهی ایموجی گذاشتم

علیرضا99 ٢۶ اسفند ٩٧

یا وقتی یه ناشنوا ازت بخواد صدای مامانشو براش توصیف کنی خدایا شکرت

آسنات18 ٢۶ اسفند ٩٧

وحید زهره مریم جون

عضو چت اورداپ
چت کردن با آسنات18
آسنات18 از قزوین ٢٠ اسفند ٩٧
میگفت اون روزی که عشقش رفت خورشید پاش سُرخورد افتاد پشت کوه ها!
میگفت برای همیشه بی خورشید شدم!
آسنات18 ٢٠ اسفند ٩٧

رضا انوش یه دنیا ممنونم اقا احسان همچنین

احسان وروجک ٢٠ اسفند ٩٧

خوشگل خانوم همیشه خورشید زندگیت گرم تر از دیروزت باشه و زندگیت شاد

انوش97 ٢٠ اسفند ٩٧

ساده بیا دست منو بگیرو ساده نگیر این همه سادگیوو...

reza rezaei ٢٠ اسفند ٩٧

آســـی قربانت مرسی مهربان ترینِ جدی

آسنات18 ٢٠ اسفند ٩٧

متاسفم زهره ژون رضا انشالله خورشید زندگیت رو خیلی زود پیدا میکنی

reza rezaei ٢٠ اسفند ٩٧

ما کــــه خـــورشید نداریم یه شمــع دستمونه و هی با روشنایی این شمع،زندگی میکنیم

عضو چت اورداپ
اعضای برتر استان قزوین
چت روم های شهرهای قزوین
دانشجویان فنی و حرفه ای قزوین
دانشجویان علوم ریاضی و فنی قزوین
دانشجویان علوم تجربی قزوین
دانشجویان علوم انسانی قزوین
دانشجویان هنر قزوین
دانشجویان زبان های خارجی قزوین