# رمان های جذاب یک هموطن

سلام
لطفا! برای دانلود رمان های جدید؛ بر روی لینک های ارسالی کلیک کنید و دانلود..
رمان نویس: کنت دراکولا
موفق باشید 10 تیر 99

فقط کامنت    

چت کردن با maryam p r
maryam p r از مازندران ۵ مهر ٩٩
عضو ارشد
  چت کردن با pinar90
pinar90 ١٢ تير ٩٩
مهرداد در حالی که به جاده خیره شده بود با یک آه خسته گفت: میرسیم
هوا کم کم تاریک میشد ابرهای پنبه ای دیگر سرخ رنگ نبودند تابلو ها یکی بعد از دیگری، با اعدادی کم و کمتر خبر از نزدیک تر شدن به مقصد را میدادند. ندا و مهرداد در حالی که لقمه ها را گاز می زدند به جادۀ سیاه نگاه می کردند و منتظر رسیدن به اهواز پس از یک روز کسالت اور بودند.
ندا با غرلند گفت: یعنی ماه عسل اینه؟
مهرداد در حالی که می خندید گفت اره روز اولش خیلی بد شده ...
ندا پس از پایان لقمه اش، با دیدن تابلوی اهواز هفتاد و پنج کیلومتر، با یک خمیازه چشمان خسته اش را بست و پاهایش را روی صندلی جمع کرد. مهرداد در حالی که پشت فرمان بود بدون اینکه سرش را به طرف صندلی عقب بازگرداند؛ با دستش به دنبال یک پتوی مسافرتی که میدانست روی صندلی عقب است می گشت و پس از پیدا کردن آن و در حالی که همچنان مواظب رانندگی بود روی ندا انداخت ...
پایان قسمت 1 ...
https://t.me/ash_khiyali
#یک_روز_خوب #قسمت
maryam p r ٢٣ شهريور ٩٩

پینار ٢ مرداد ٩٩

maryampr ١ مرداد ٩٩

pinar90 ٢٢ تير ٩٩

maryam p r ٢١ تير ٩٩

عضو قدیمی سایت
چت کردن با maryam p r
maryam p r از مازندران ٢٢ مرداد ٩٩
یک روز خوب
فصل3 "امام زاده"
#یک_روز_خوب #قسمت14
چند ساعت بعد، در منزل خانوادۀ حق، ندا با یک کش و قوس از خواب بیدار شد. در حالی که هنوز روی تخت بود و چشمانش میلی به باز شدن نداشتند، از پنجرۀ اتاقش بیرون را نگاه کرد. هوا کاملا روشن، ولی ابری بود. دیگر باران نمی بارید و یا اگر هم می بارید، به چشمان تازه بیدار شدۀ او نمی آمد. او به زحمت از تختش پایین آمد و در حالی که تلو تلو میزد لباس خواب خود را عوض کرد، پس از مسواک زدن تختش را مرتب کرد و به طرف آشپزخانه، جایی که مادرش در آن مشغول بود، رفت. با بی حوصلگی خود را روی صندلی رها کرد و با صدایِ خواب‌آلودی که ناراحتی در آن هویدا بود، گفت: صبح بخیر مامان
سرور در حالی که مشغول شست و شوی ظرفها بود گفت: صبح بخیر عزیزم، چیزی شده؟
- چرا بیدارم نکردی؟
- خب پیش خودم گفتم بذارم استراحت کنی
- کلی کار سرم ریخته، باید می رفتم دفتر دایی نادر
@ash_khiyali
https://t.me/ash_khiyali
- چکاری؟ مگه دیگه تعطیل نیستید؟
- نه، پنج تا پروژه دارم باید انجام بدم یه بیمارستان، یه مهد کودک، یه ساختمان اداری پونزده طبقه، یه موزه و ...
- خب؟ این که شد چهار تا !
ندا سرش را خاراند و گفت: یادم نیست، تو دفتر یادداشتم نوشتم باید پیداش کنم و برم از دایی نادر برای طرح های اولیه کمک بگیرم
- خب الان دیگه موقع ناهاره، ماشین هم نداری که بری
- افشار کو؟ افشار منو میبره
سرور شست و شوی ظرف ها را تمام کرد و در حالی که روی صندلی کناری ندا می نشست، گفت: افشار که اول صبح رفت، راستی با بابات حرف زدم، واسه شام میرسن
ندا با همان لحن ناراحت گفت: دیگه نمیذارم ماشینمو ببرن اونا رفتن عشق و حال، نمیگن من ماشینمو نیاز دارم
سرور دستی به صورت ندا کشید و با محبت گفت: حالا غر نزن دختر قشنگم، الان صبحانه میخوری یا ناهار بیارم؟
ندا به ساعت نگاهی انداخت و گفت: دیگه نزدیک ظهره
سرور در حالی که سعی داشت پرسش بعدیش برای ندا مهم به نظر نرسد گفت: این مهرداد افشار کیه؟ چرا قبلا هیچ وقت اسمشو نشنیده بودم؟
ندا شانه اش را بالا انداخت و گفت: ما اوایل فکر می کردیم از حراست دانشگاه‌ست، بعد فهمیدیم دانشجوئه و شاگرد اوله
- خب؟
- خیلی آدم عجیب و غربیه، با هیچکس دوست نیست، همش سرش تو لپتاپشه و تایپ می کنه، اولش فکر می کردیم تایپ می کنه که هزینۀ دانشگاه رو در بیاره بعدا فهمیدیم
عضو ارشد
چت کردن با maryam p r
maryam p r از مازندران ١٣ مرداد ٩٩
یک روز خوب
فصل2 "مسافرت"
#یک_روز_خوب #قسمت10
ندا با تعجب گفت: چرا قطع شد؟
گلشیفته شانه هایش را بالا انداخت و گفت: نمی دونم، لابد خسته شده
- من این آهنگ رو نشنیده بودم، از کدوم آهنگساز بود؟
- مهرداد همیشه فی البداهه مینوازه، اینطور نواختن رو دوس داره
- استاد خوبی داشته لابد ...
گلشیفته بادی به غبغب انداخت و در حالی که به خودش، با لبخندی اشاره می کرد، گفت: معلومه دیگه
بعد چشمانش را ریز کرد و ادامه داد: ولی تو هم بیشتر از یه کم بلدی آ
ندا لبخندی زد و گفت: آره منم ساز میزنم، ویالن میزنم
گلشیفته به همان لبخند به شانۀ ندا زد و گفت: پس درست حدس زدم
بعد بلند شد و سبدی از میوه برای پذیرایی آورد و روی میز گذاشت و روی صندلی کنار ندا نشست و به او میوه تعارف کرد. سبد بسیار با سلیقه چیده شده بود. گلشیفه گفت: میخواستم صبر کنم برق بیاد ولی خب شمع شاعرانه تره
@ash_khiyali
https://t.me/ash_khiyali
ندا لبخندی زد. انتخاب، بین آن میوه ها واقعا سخت بود. او مدام سبد را برانداز می کرد ولی گلشیفه این انتخاب را با برداشتن از هر میوه یکی، برایش آسان کرد. و با لبخندی گفت: معلومه از صبح هیچی نخوردی
- اخه خیلی سبد میوۀ خوشگلی بود دلم نمیومد
- بخور فقط خودتو با میوه سیر نکن، باید صبر کنیم تا مادر و داییت برسن
- پس همسرتون و بچه ها چی؟ تشریف نمیارن؟
- نه بچه ها که توی یه شهر دیگه درس می خونن، الان هم مطمئنم باباشونو برداشتن رفتن دوری بزنن. مهران، همسرمو می گم، شدیدا اهل مسافرته
ندا در حالی که با میوه ها مشغول شده بود با لپهای باد کرده، با سر حرفهای گلشیفته را تایید می کرد.گلشیفته درست می گفت، او از صبح هیچ چیزی نخورده بود. هر دوی آنها مشغول خوردن میوه شدند. گلشیفته دستی روی سر ندا کشید و با لبخندی گفت: چقدر بانمکی تو
ندا با فشار میوه ها را قورت داد و گفت: خیلی خوشمزه اس، معصومه بهم می گه از اون خوشگل خنگایی ولی خب من خنگ نیستم،همیشه تو دانشگاه شاگرد دوم بودم. دبیرستان هم همیشه اول
میان حرف های ندا، صدای در آمد. ندا دست از خوردن میوه کشید و خود را جمع و جور کرد. گلشیفته بلند گفت: مهرداد بیا تو
مهرداد وارد شد. با تعارف گلشیفته، آن طرف میز نشست و گفت: مادر شام چی داریم؟
- قیمه
مهرداد که گویی تازه ندا را دیده بود با صدایی گرفته گفت: بالاخره از سلیقۀ مادر من استقبال شد
گلشیف
پینار ١۵ مرداد ٩٩

سمن بوشهر ١۴ مرداد ٩٩

پینار ١۴ مرداد ٩٩

ممنون

عضو ارشد
  چت کردن با پینار
پینار ١١ تير ٩٩
پینار ١۴ مرداد ٩٩

خواهش می کنم

maryam p r ٩ مرداد ٩٩

سلام ابجی ممنونم

پینار ١١ تير ٩٩

سلام خوش اومدی!

maryam p r ١١ تير ٩٩

عضو ارشد
ایجاد کننده

نوزاد نهنگ آبی در هنگام تولد ، سه تن وزن دارد . ایننوزاد تقریباً هزار بار سنگین تر از نوزاد انسان است . مادر بچه نهنگ او را پس از تولد بلافاصله به سطح آب می آورد تا بتواند تنفس کند.

ضرب المثل

جان کسی را به لب آوردن ( کسی را در انتظار طولانی گذاشتن)

صفحات ایجاد شده توسط اعضا