اعترافات احمقانه شما

اعتراف میکنم بعضی وقتا یچیزی تو دستمه و دنبالش میگردم.یه بار کیف پولم تو دستم بود و بصورت دیوانه وار اتاقو میگشتم.مامانم گفت چی میخوای؟جواب ندادم،باز گفت دنبال چی هستی گفتم مامان ول کن انقدر سوال نپرس
گفت خب بگو شاید بدونم،گفتم کیف پول بی صاحابم نیست
گفت بیشعور تو دستته

فقط کامنت    

چت کردن با برفین
برفین از آذربایجان غربی ١١ ساعت قبل
اعتراف میکنم یه زمانی با یکی از بچ های سایت دوست بودم بعد ک میونمون بهم خورد دیدم میخواد با یکی دیگه دوست شه منم با ی یوزر پسر مخ اون دخترو زدم تا ی هفته ای همینطوری باهاش دوست بودم .... تا پسره اومد و اشتی کرد و میونمون باز مث قبل شت
هیچ دیگه بعد ب دختره گفتم ک فلانی منم ... چون دوستم بهت نظر داشته و میخواستی قبول کنی مجبور شدم اینطوری کنم نیدونم چرا هرچی از دهنش دراومد بار من کرد

*yasamin* ٢ دقیقه قبل

چقدر بی جنبه بوده اییش

maryam p r ٢ ساعت قبل

عجیبه برای منم سوال شده چرا فحشت داده

*ارش* ٣ ساعت قبل

واقعا منم موندم چرا فحشت داده

عضو چت اورداپ
  چت کردن با sevda71
sevda71 ١۶ آذر ٩٨
سلام
میگیما اینا که بیشتر تعریف کردن همه خاطره خنده داربود که
آقو من راهنمایی که بودم قرار شد اتاق من جابه جا بشه ودادشم بیاد اتاق من و من برم اتاق دادشم،دادشم گفت دیگه مانیتورت نبر یه کیس ببر بزار مانیتورت بمونه منم داد بیدا دعوا نخیر یه عالمه اطلاعات دارم رو مانیتورم نمیخوام مانیتورم نباشه من رو صفحه کلی چیز دارم یهو دیدم وسط داد من میخنده گفتم چیه گفت اخه خنگول مانیتور عوض کنی اطلاعات هیچی نمیشه
من
دادشم
سوتی بدی دادم هنوز که هنوز میگه اطلاعات رو صفحه ات چی شدتو مانیتورمن نبود
برفین ١١ ساعت قبل

پینار ٢٢ آذر ٩٨

آیت ١٨ آذر ٩٨

خدا قوت

الناز33 ١٧ آذر ٩٨

sevda71 ١٧ آذر ٩٨

چیه خوب

asiana ١٧ آذر ٩٨

عضو قدیمی سایت
  چت کردن با *زهرا*
*زهرا* از گلستان ١٣ آذر ٩٨
اعتراف میکنم کلاس اول بودم،املا دو شده بودم فکر میکردم بیست شودم دوان دوان از مدرسه تا خونه با دفتر تو دستم میرفتم،تا دیدم بابام تو کوچه با رفیقش حرف میزنه رفتم جلو گفتم بابایی املا بیست شدم بابام دفترو تا باز کرد،چشماش درشت شد،سریع دفترو بست گفت آفرین دخترم،یه دستم رو سرم کشید،گفت برو خونه تا من بیام
دیگه چشمتون روز بد نبینه..
بعد اون تمام املاهامو بیست شدم
برفین ١١ ساعت قبل

maryam p r دیروز

دروخ نگی اخه منم از این چوبا خوردم ولی بیست نشدم

پینار ٢٢ آذر ٩٨

*زهرا* ١۵ آذر ٩٨

پروا واقعنی بیست میشدم،اون کتکی که من خوردم

maryam p r ١۵ آذر ٩٨

بیست با صرف یا بدون صرف

لیلیوم ١۴ آذر ٩٨

عضو ارشد
  چت کردن با *ارش*
*ارش* از مرکزی ٢١ آذر ٩٨
جی جی جی جییییینگگگگگگ
این شماااا و این قسمت سوم لیلاااااا

خب ازونجایی که دیگه فهمیدید چه عشق کور کننده و بچگانه ای به لیلا داشتم دیگه طولانیش نمیکنم.
اینم میدونید لیلا چند سالی از من بزرگتر بود و چون خوشگل هم بود خیلی کلی خواستگار براشون میومد و من سعی می کردم یه طوری این وصلت شوم رو بهم بزنم.اولیش همون پسرداییش بود که گفتم ماشینشونو که یه پیکان زرد قناری بودو پنچر کردم
به خیال خام خودم من باعث شدم خواستگاریشون بهم بخوره در حالی که بیکاری پسره باعث شده بود بهم بخوره.گذشت و گذشت یه پسره از تهران با پژو رینگ اسپرت نقره ای اومد خواستگاری.تپل و قد بلند و ریش پروفسوری بود،کاروبارش تو تهران خوب بود و خونه هم داشت.منم همونطوری که گفتم میخواستم خواستگاری بهم بخوره و چون این حریف خیلی سرسخت به نظر میومد با تمام قوا به میدون اومدم.جلسه دوم خواستگاری،زنگ ایفونشو زدم و با نوار چسب چسبوندم و فرار کردم.نفهمیدن من بودم.جلسه نامزدی که حلقه میخواستن بدن خانواده ما هم دعوت بود ولی من نرفتم.وسطای مهمونی دوتا کپسولی -که پسرا میدونن چیه شاید دخترام بدونن-اتیش زدم پرت کردم تو حیاطشون و فرار کردم.اخر شب که مامان بابا اومدن کلی از خبر ترسیدن و بهم خوردن چند دقیقه ای جلسه ذوق میکردم.ولی اخرش اون چیزی که نباید اتفاق می افتاد اتفاق افتاد و عقد کردن.من کلی کینه به دل گرفتم و منتظر فرصت بودم که ضربه اساسی رو بزنم.یه روز تابستونی که شوهر لیلا ماشین خوشگلشو جلو در خونشون پارک کرده بود و پنجره خونشونم باز بود و توری نداشت.خونه خالمم روبروی خونشون بود و خالم اینا بنایی داشتن.رفتم یه مشت خاک گچ،سیمان،ماسه برداشتم و اب زدم و یه معجون چسبناک درست کردم.ماشین شوهر لیلا رو قشنگ کردم.بعد از پشت بوم یه مشت بزرگ پرت کردم تو خونشون.پرده،مبل،فرش و هیکل شوهر لیلا حسابی خوشگل شد وحید داداش لیلا که بزرگ بود و هیکلی مثل شمر ذی الجوشن پرید بیرون که عامل این حمله رو پیدا کنه و دهنشو صاف منم تو خرپشته قایم شدم ولی بخاطر سوابقم فهمیدن منم
خیلی ادمای خوبی بودن که کتکم نزدن ولی ابروی خونوادون رفت چون تو محلمون خبرا خیلی دقیق پخش میشد
برفین ١١ ساعت قبل

asal ١۶ ساعت قبل

شیطون بودی و ما خبر نداشتیم آررررررررررررش

*ارش* دیروز

زهره مریم

maryam p r ٢٢ آذر ٩٨

زهره 21 ٢١ آذر ٩٨

بازم خوبه عروس شد رفت دیگه بیشتر خرابکاری نکردی

*ارش* ٢١ آذر ٩٨

چرا انقد سوتی میدم قسمت دوم

عضو ارشد
  چت کردن با *ارش*
*ارش* از مرکزی ١۴ آذر ٩٨
مجموعه اعترافات لیلا
قسمت اول
لیلا دختر همسایمون بود روبرویی
پنج شیش سال ازم بزرگتر بود ولی عاشقش بودم
همین حس بچگانه در 13،14 سالگی کلی اتفاقات رقم زد
اعتراف میکنم ماشین داییِ لیلا اینارو من با میخ پنچر کردم.چون میخواست برا پسرش بگیرتش
البته اخر به اون ندادنش خداروشکر
*ارش* دیروز

پینار

پینار ٢٢ آذر ٩٨

.. وااا

*ارش* ١۵ آذر ٩٨

اره والا لیلی

لیلیوم ١۵ آذر ٩٨

مجنونی بودی برا خودت

*ارش* ١۵ آذر ٩٨

یه کارایی برا لیلا کردم حالا کم کم اعتراف میکنم

*زهرا* ١۵ آذر ٩٨

..این نامه رو فقط لیلا بخونه

عضو ارشد
ایجاد کننده
  • *ارش*
  • آقا مجرد مرکزی
  • در حال تحصیل علوم انسانی حقوق

زمانی که گورخرها ، گله ای در کنار هم می ایستند و با خطهایی که در بدن دارند ، در همدیگر ادغام می شوند و این باعث می شود که حیوانات درنده ، نمی توانند جهت کار آنها تمرکز حواس کنند.

ضرب المثل

رستم است و یک دست اسلحه ( بسیار فقیر و تهیدست بودن )

مسابقه
برای شرکت در مسابقه، شماره شما باید در سیستم ثبت شود

سوال شماره 29783 تأیید کننده: omid2000
من وتو میشیم کی؟
(1) ما
(2) بازی با چوب
(3) بچه
(4) بر و بخواب خودش خوب میشه
پاسخ صحیح را به صورت
شماره سوال:پاسخ صحیح
به شماره 5000 2853 080 909 پیامک کنید.
مثال: از چپ به راست بخوانید 29783:4
هر روز یک نفر از کسانی که پاسخ صحیح داده باشند به قید قرعه، عضو ویژه اورداپ خواهند شد.
در صورت ویژه بودن امتیاز آن به شما اضافه خواهد شد.

صفحات ایجاد شده توسط اعضا