داستان زندگی خودم

داستان زندگیمو بزودی میزارم

فقط کامنت    

چت کردن با محمدرضاا
محمدرضاا از یزد ١٠ مرداد ٩٧
5
روزها میرفت و من واو بیقرارتر و دیوونه تر میشیدم .سخته با هوای یکی زندگی کنی اما تو بیرون و او پشت درهای بسته باشه .سخته نتونی ببینیش ..خانواده ام مرتب بزرگترای فامیل رو جلو میکردن باهام حرف بزنن ک بیخیال بشم ولی لحظه به لحظه فقط داغون داغونتر میشدم .هرجا نگاه میکردم اون دخترو میدیدم .همچیمو از دست داده بودم درس و کارم ولی ارزش همشو داشت .
یه روز تصمیم گرفتم از این شهر ببرمش ..جلسه بعدی کلاس خیاطی ک مطهره اومد پایین بهش گفتم قضیه رو .گفتم فکراتو بکن هفته بعد منتظرتم همینجا ..هفته بعد شد ..از این تصمیمم فقط یه دوستم خبر داشت ک اونم به بابام گفته بود .روز جلسه خیاطی وقتی اومد پایین سوار شد رفتیم . استرس نداشتم خوشحال بودم فقط میرفتم ..باباش وقتی میفهمه دختر غیبش زده میره مغازه بابام .حرفشون میشه بابام قلبش میگیره میبرنش بیمارستان .داداشام مادرم مرتب زنگ میزدن وقتی فهمیدم چی شده دستم لرزید .تصمیم گرفتم دخترو بزارم خونه عمم برم پیش پدرم بعد کارمو انجام بدم ..وقتی رفتم بیمارستان بابام زیر یه عالمه سوزن سرم بود گریه میکرد درخالیکه صداش بیرون نمیومد قسمم میداد بجون خودش ک بیخیال این دختر بشم .داداشام دعوام میکردن بحثمون شد خاستم برم بیرون ک باباش مامور دیدم .فرار نکردم واستادم .رفتیم کلانتری ولی ادرس دخترو ندادم .فرداش دختر تاب نمیاره میاد بیمارستان قضیه رو ک میفهمه میاد کلانتری و منکر این میشه ک با من بوده و میگه رفتم خونه دوستم .میزارن برم . یه اتفاقایی میفته این وسط ک بابام بعداز بهبودیش گفت از خونه من برو .رفتم یه مدت خونه پدربزرگم .پدربزرگم بزرگ محله کلیددار مسجد حسینیه بود ..اون روزها فقط تو مسجد بودم ..تا فهمیدم پدر اون دختر شبونه خونه رو خالی کرده رفته مغازشم خالی کرده بود به همسایه ها هیچی نگفته بود ..میمردم چندروز میشد چیزی نمیخوردم نمیتونستم چیزی بخورم خفه میشدم حس بدی بود. کارم شده بود سرکوچه پدربزرگش بایستم تا نکنه اینجاها پیداشون بشه .
ادامه پست بعدی
محمدرضاا ٢٣ ساعت قبل

باران1384 ٢١ مرداد ٩٧

yeganam ١٠ مرداد ٩٧

عضو ارشد
چت کردن با محمدرضاا
محمدرضاا از یزد ١٠ مرداد ٩٧
6
کارم شده بود سرکوچه پدربزرگش بایستم تا نکنه اینجاها پیداشون بشه .دیگه کلاس خیاطی هم نمیرفتن .تقریبا 1ماهی شد ک ماشین پدرش دیدم اومد سمت خونه پدربزرگه و مادر دختر پیاده شد .صبرکردم تا اخر شب پدره اومد رفت تو خونه کمی بعد ک اومد بیرون با احتیاط تعقیب کردم .خونه رو پیدا کردم .محل کار پدره هم پیدا کردم .
اینجا به بعد نمیخام بنویسم چون نمیتونم فکرش عذابم میده .جواب اون سیلی ک پدرش دم در دانشگاه بهم زد تو بیمارستان وقتی فهمیدم چی شده بهش دادم جلو همه فامیلاش سیلی رو خورد ازم .اون دختر رفت .هر جمعه صبح اولی کاری ک میکنم میرم بهش سرمیزنم . صداش تو خونه ام میپیچه .اون عطری ک میزد .او منو عوض کرد . همه میگفتن اشتباهین شما دوتا ولی نخاستن درستش کنن خاستن فرار کنن ازش .اینقدر دکتر رفتم و دکتر عوض کردم تا بتونم پابشم ولی هیچوقت بدون او زندگی نکردم هنوزم دارمش هنوزم هست هوامو داره یجاهایی صداش میشنوم ک حرف میزنه باهام . بعد از این پدرم سالهاست اجازه نداد برم خونش .دلم تنگش میشه میرم 50متری مغازش وامیستم میبینمش از راه دور .داداش کوچیکم 2سالی میشه اومده پیش من .مدتی پیش واسه تسلیت حتی نگاه بهم نکرد ازم خاستن فقط برم .من زیر تابوت مادرمو نگرفتم چون نخاستن .من وقتایی رفتم سرخاک مادرم ک هیچکس نباشه .
من و او اشتباه اتفاقی نبودیم .زیباترین انتخاب هم بودیم ..
دیوونه میشم وقتی بهش نگاه میکنم هنوز ، خراب میشم وقتی به عکسش زل میزنم .باهاش نفس میکشم دوسش دارم کاش خدا همه عمرمو میگرفت ک او باشه بتونم لمسش کنم
تموم
باران1384 ٢١ مرداد ٩٧

جالب بود

محمدرضاا ٢٠ مرداد ٩٧

yeganam ١٩ مرداد ٩٧

ساناز بوشهر ١٨ مرداد ٩٧

محمدرضاا ١٨ مرداد ٩٧

صبا مشهد ١۵ مرداد ٩٧

چه دردناکه...

عضو ارشد
چت کردن با محمدرضاا
محمدرضاا از یزد ١٢ مرداد ٩٧
yeganam ١۵ مرداد ٩٧

لیدابقیش؟مگه ادامه داره

لیدا30 ١٣ مرداد ٩٧

خب؟منتظر بقیش هسیما

yeganam ١٣ مرداد ٩٧

عضو ارشد
چت کردن با ساناز بوشهر
ساناز بوشهر از بوشهر ١٠ مرداد ٩٧
شما رمانت بنویس کاری به پست من نداشت باش...
میگن چند تا عقل بهتر از یکی هست...
پست دادم شاید بقیه تجربه داشت باشن کمک کنن
ساناز بوشهر ١١ مرداد ٩٧

اره خاموش باش تا برق هی قطع نشه.... جواب کامنت رو اینجا دارم بدونی.... مشورت خوب...

محمدرضاا ١٠ مرداد ٩٧

جواب یه عده ای فقط خاموشیه

عضو چت اورداپ
چت کردن با ساناز بوشهر
ساناز بوشهر از بوشهر ١٠ مرداد ٩٧


چت اورداپ

عضو چت اورداپ
ایجاد کننده

کشور سیلی خشک ترین آب وهوا دنیا را دارد به طوری که در شیلی صحرایی وجود دارد که هزاران سال می شود که در آن باران نباریده است.

ضرب المثل

آنچه نپاید ،دلبستگی را نشاید (انسان نباید به مال و منال دنیا بیش از حد لزوم وابسته باشد )

مسابقه
برای شرکت در مسابقه، شماره شما باید در سیستم ثبت شود

سوال شماره 12373 تأیید کننده: پایدار
کاسیاس در کدام تیم بازی میکند
(1) رئال
(2) بارسا
(3) استیل اذین
(4) اینتر
پاسخ صحیح را به صورت
شماره سوال:پاسخ صحیح
به شماره 5000 2853 080 909 پیامک کنید.
مثال: از چپ به راست بخوانید 12373:4
هر روز یک نفر از کسانی که پاسخ صحیح داده باشند به قید قرعه، عضو ویژه اورداپ خواهند شد.
در صورت ویژه بودن امتیاز آن به شما اضافه خواهد شد.

صفحات ایجاد شده توسط اعضا