nhsjhk s;sd

داستان کوتاه
داستان کوتاه جالب
داستان کوتاه زیبا
داستان کوتاه آموزنده
داستان کوتاه عاشقانه
معنی داستان کوتاه
داستان کوتاه طنز
داستان های کوتاه خنده دار
داستان کوتاه کودکانه
nhsjhk s;sd
nhsjhk s;sd
nhsjhk s;sd
nhsjhk s;sd
nhsjhk s;sd
nhsjhk s;sd
nhsjhk s;sd
tdgl s;sd
u;s s;s
s;s
s;s fh ohgi
s;s fh uli
s;s fh nojv

فقط کامنت    

چت کردن با لوله پلی اتیلن
داستان کوتاه چشماننجمهچهارشنبه 14 تیر 1396
نتیجه تصویری برای عکس نقاشی از چشمانجوانی به حکیمی گفت: «وقتی همسرم را انتخاب کردم، در نظرم طوری بود که گویا خداوند مانندش را در دنیا نیافریده است. وقتی نامزد شدیم، بسیاری را دیدم که مثل او بودند. وقتی ازدواج کردیم، خیلی‌ها را از او زیباتر یافتم. چند سالی را که را با هم زندگی کردیم، دریافتم که همه زن‌ها از همسرم بهتراند.»
حکیم گفت: «آیا دوست داری بدانی از همه این‌ها تلخ‌تر و ناگوارتر چیست؟»
جوان گفت: «آری.»

حکیم گفت: «اگر با تمام زن‌های دنیا ازدواج کنی، احساس خواهی کرد که سگ‌های ولگرد محله شما از آن‌ها زیباترند.»
جوان با تعجب پرسید: «چرا چنین سخنی می‌گویی؟»
حکیم گفت: «چون مشکل در همسر تو نیست. مشکل اینجا است که وقتی انسان قلبی طمع‌کار و چشمانی هیز داشته باشد و از شرم خداوند خالی باشد، محال است که چشمانش را به جز خاک گور چیزی دیگر پر کند. آیا دوست داری دوباره همسرت زیباترین زن دنیا باشد؟»
جوان گفت: «آری.»
حکیم گفت: «مراقب چشمانت باش.»
عضو چت اورداپ
چت کردن با samim
samim از همدان ١۴ دي ٩۶
این داستان رو دوستم برام تعریف کرده و قسم میخورد که واقعیه: دوستم تعریف میکرد که یک شب موقع برگشتن از ده پدری تو شمال طرف اردبیل،جای اینکه از جاده اصلی بیاد، یاد باباش افتاده که می گفت جاده قدیمی با صفا تره و از وسط جنگل رد میشه!اینطوری تعریف میکنه:من احمق حرف بابام رو باور کردم و پیچیدم تو خاکی20 کیلومتر از جاده دور شده بودم که یهوماشینم خاموش شد و هرکاری کردم روشن نمیشد.وسط جنگل، داره شب میشه، نم بارون هم گرفت

.اومدم بیرون یکمی با موتور ور رفتم دیدم نه میبینم، نه از موتور ماشین سر در میارم!!راه افتادم تو دل جنگل، راست جاده خاکی رو کرفتم و مسیرم رو ادامه دادم.دیگه بارون حسابی تند شده بود.با یه صدایی برگشتم، دیدم یه ماشین خیلی آرام وبی صدا بغل دستم وایساد. من هم بی معطلی پریدم توش. اینقدر خیس شده بودم که به فکر اینکه توی ماشینو نیگا کنم هم نبودم.وقتی روی صندلی عقب جا گرفتم، سرم رو آوردم بالا واسه تشکر دیدم هیشکی پشت فرمون و صندلی جلو نیست!!پشمم ریخت.داشتم به خودم میومدم که ماشین یهو همونطور بی صدا راه افتاد هنوز خودم رو جفت و جور نکرده بودم که تو یه نور رعدو برق دیدمیه پیچ جلومونه!تمام تنم یخ کرده بود.نمیتونستم حتی جیغ بکشمماشین هم همینطور داشت میرفت طرف دره.تو لحظه های آخر خودم رو به خدا اینقدر نزدیک دیدمکه بابا بزرگ خدا بیامرزم اومد جلو چشمم.تو لحظه های آخر، یه دست از بیرون پنجره، اومد تو و فرمون رو چرخوند به سمت جاده نفهمیدم چه مدت گذشت تا به خودم اومدم.ولی هر دفعه که ماشین به سمت دره یا کوه میرفت، یه دست میومد و فرمون رو میپیچوند. از دور یه نوری رو دیدم و حتی یک ثانیه هم تردید به خودم راه ندادم.در رو باز کردم و خودم رو انداختم بیرون. اینقدر تند میدویدم که هوا کم آورده بودم. دویدم به سمت آبادی که نور ازش میومدرفتم توی قهوه خونه و ولو شدم رو زمین بعد از اینکه به هوش اومدم جریان رو تعریف کردم وقتی تموم شد، تا چند ثانیه همه ساکت بودند یهو در قهوه خونه باز شد و دو نفر خیس اومدن تو، یکیشون داد زد: ممد نیگا! این همون احمقیه که وقتی ما داشتیم ماشینو هل میدادیم سوار شده بود
48 داستان آرشیو داستان ایرانی باحال بازیگران بچه برادر پسر حال خارجی خاطرات خاطره خاله خانوادگی خواهر خواهرم داستان داستان S داستان ایرانی داستان با داستان باحال داستان بچه داستان بد داستان براد
عضو ارشد
چت کردن با بانوی بهار
بانوی بهار از فارس ١۴ آبان ٩۶
صدای زنگ تلفن - دخترک گوشی رو بر میداره - سلام . کیه؟

سلام دختر خوشگلم منم بابایی! مامانی خونه است؟ گوشی رو بده بهش!

نمیشه!

چرا؟

چون با عمو حسن رفتن تو اطاق خواب طبقه بالا در رو هم رو خودشون بستن!

سکوت


عمو حسن نداریم!

چرا داریم. الآن پهلو مامانه.

ببین عزیزم. اینکاری که میگم بکن. برو بزن به در و بگو بابا اومده خونه!

چشم بابا!

چند دقیقه بعد

بابا جون گفتم.

خوب چی شد؟

هیچی. همینکه گفتم یهو صدای جیغ مامانم اومد بعد با عجله از اطاق اومد بیرون همینطور
که از پله ها میدوید هول شد پاش سر خورد با کله اومد پایین. نمیدونم چرا تکون نمیخوره
دیگه؟ خوب عمو حسن چی؟

عمو حسن از پنجره پرید توی استخر. ولی پریروز آب استخر رو خودت خالی کرده بودی یک
صدای بامزه ای داد نگو! هنوز همون طور خوابیده!

استخر؟ کدوم استخر؟ ببینم شماره ******** نیست؟

نه!

ببخشین مثل اینکه اشتباه گرفتم
admin ٢٢ آذر ٩۶

nhsjhk s;sd - داستان سکسی - داستان سک30. Nhsjhk,Nhsjhk Jhi,Nhsjhkihd,Nhsjhk Xkc,Nhsjhk Ihd Jhi,Nhsjhk Uharhki,Nhsjhk Jvskh,Nhsjhk Ihd Uharhki,Nhsjhk Svdhg Uharhki,Nhsjhk Ksd,Nhsjhk Jhi Okni Nhv,Nhsjhk Jhi Hgf,Nhsjhk Jhi Cdfh,Nhsjhk Jhi S Sd,Nhsjhk Ihd Jhi Uharhki,Nhsjhk Ihd Jhi Hl Ckni,Nhsjhk Ihd Jhi Cdfh ...

محمدرضا یزد ١٩ آذر ٩۶

همشهری خوبی ...چ خبرا دماقت چاقه ..برو صحفه من مطلب بزار ...از من حمایت کن

عضو چت اورداپ
چت کردن با شبکه اجتماعی
شبکه اجتماعی ١۴ آبان ٩۶
در قدیم برای قمار بازی علاوه بر خانه هائی که در آن قمار راه می انداختند مکانهای مثل خرابه ها و پشت دروازه های شهر و روی پشت بام حمامها و جاهای کم رفت و آمد سفره هائی برای این کار گشوده میشد و گرداننده قمار را کاسه کوزه دار می گفتند


کاسه کوزه سمبل این حرفه بشمار میرفت و غرض از کاسه ظرفی بود که از هر یک تومان بُرد , یک قران سهم گرداننده یا قمار خانه دار در آن انداخته میشد یعنی یک دهم مبلغ بُرد و کوزه نیز گلدان دهن باریک یا کوزه کوچکی بود که تاس را در آن ریخته و تکان داده و روی بساط می انداختند تا از یک تا شش چه رقمی بنشیند

و البته هنگامی که کار به دعوا و چاقو کشی رسیده و آژان و پاسبان پست سر رسیده و به بساط قماربازها حمله می کردند اول کار آنها این بود که با لگدی کاسه و کوزه و بساط داخل سفره را به کناری پرت کرده و با گفتن جمع کن کاسه کوزه تو , همه اراذل را ریسه کرده و به کلانتری محل می بردند.
محمدرضا یزد ١٩ آذر ٩۶

همشهری خوبی ...چ خبرا دماقت چاقه ..برو صحفه من مطلب بزار ...از من حمایت کن

عضو چت اورداپ
چت کردن با ♥حجت فاتح ♥
♥حجت فاتح ♥ از مرکزی ١٣ آبان ٩۶
nhsjhk s;sd
داستان کوتاه
داستان کوتاه جالب
داستان کوتاه زیبا
داستان کوتاه آموزنده
داستان کوتاه عاشقانه
معنی داستان کوتاه
داستان کوتاه طنز
داستان های کوتاه خنده دار
داستان کوتاه کودکانه
nhsjhk s;sd
nhsjhk s;sd
nhsjhk s;sd
nhsjhk s;sd
nhsjhk s;sd
nhsjhk s;sd
nhsjhk s;sd
tdgl s;sd
u;s s;s
s;s
s;s fh ohgi
s;s fh uli
s;s fh nojv
فقط کامنت
جستجو...


چت اورداپ


چت اورداپ

محمدرضا یزد ١٩ آذر ٩۶

گروه بچه های یزد گروه بچه های یزد گروه چت یزد گروه تلگرام یزدیها گروه چت یزدی ها گروه یزدی تلگرام لینک گروه تلگرام یزدی ها گروه چت بچه های یزد گروه یزدیها لینک گروه بچه های یزد سوپر گروه بچه های یزد

حسام اهوازی ١٣ آبان ٩۶

عضو ارشد
ایجاد کننده

در زیر شش ها ماهیچه بی رگی به نام دیافراگم قرار دارد که در نفس کشیدن به ما کمک می کند . وقتی سکسکه می کنیم به این علت است که این ماهیچه ناگهان پایین کشیده می شود و در نتیجه هوا ناگهانوارد شش ها م شود و دریچه ای که در ابتدای نای قرار دارد برای جلوگیری از هجوم هوا ناگهان بسته می شود . این عمل چنان به سرعت ، جریان هوا را قطع می کند که تمام بدن شما تکانمی خورد.

ضرب المثل

وبال گردن کسی شدن(سربار او شدن)

مسابقه
برای شرکت در مسابقه، شماره شما باید در سیستم ثبت شود

سوال شماره 8861 تأیید کننده: آیلارناناز
تالار بارعام در کدام منطقه باستانی قرار دارد؟
(1) تخت جمشید.شیراز
(2) پاسارگاد.شیراز
(3) نقش رستم.شیراز
(4) بارعام.شیراز
پاسخ صحیح را به صورت
شماره سوال:پاسخ صحیح
به شماره 5000 2853 080 909 پیامک کنید.
مثال: از چپ به راست بخوانید 8861:4
هر روز یک نفر از کسانی که پاسخ صحیح داده باشند به قید قرعه، عضو ویژه اورداپ خواهند شد.
در صورت ویژه بودن امتیاز آن به شما اضافه خواهد شد.

صفحات ایجاد شده توسط اعضا