اشعار آریا معصومی -دلنوشته های آریا معصومی

شاعر جوان ایرانی آریا معصومی در ۶ آذر
۱۳72 در شهر بهبهان از توابع استان
خوزستان زاده شد اشعاری دلنشین وزیبا
دلنوشته های اریا معصومی شعرنو اریا
معصومی

چکیده
آریا معصومی- 19 ساله- دهدشت
روی قبرت را

سنگ نمی‌گذارم

شاید دوباره سبز شوی
سربازانی که از جنگ برنمی گردند

نمرده اند...

شبیه مردانی

که بعد از دیدن تو

دیگر کسی آن ها را ندید

.

از جنگ

پوکه ی گلوله هایی می ماند

که نیمی از آن ها رفته است

از زیبایی تو

هزار ته مانده سیگار

نگاه کن

آن مرد که سیگار بدست می آید

قطار کوچکیست

که اندوه یک رفتن را

آورده است

تا قطاری که روی ریل دود می کند

اندوه هزار رفتن را ببرد

.

حالا گیرم که تو

برای تمام مردان جهان

دست تکان بدهی

با شلیک آخرین گلوله

چیزی تمام نمی شود

جنگ تا سفید شدن

چشم هزاران مادر ادامه دارد

و زبیایی تو

در موهایی که سفید می شوند

به نسل های بعد ارث می رسد

.

به تو فکر خواهم کرد

آنقدر فکر خواهم کرد

که سال ها بعد

روزنامه ها تیتر بزنند

از لب های جنازه ای

دود بلند میشود

مردم متعجب نگاهم کنند

و تو لبخند بزنی

زیر لب بگویی

دیوانه هنوز به من فکر می کند

.

زیبایی یک زن

مردان زیادی را تنها می کند

تنهایی به خیابان می رود

دیوانه می شود

و چقدر دیوانه ها شبیه همدیگرند

و چقدر پوکه ی گلوله ها شبیه همدیگرند

و چقدر ته مانده ی سیگار ها شبیه همدیگرند

انگار همه از زیبایی تو برگشته باشند

شبیه من

که یک بار مرده ام

برای دوست داشتن تو

و بارها گور به گور شده ام

برای هزاران زنی

که بعد از تو دوست داشته ام

.

از جنگ های سخت

تنها یک نفر زنده بر می گردد

و تو آنقدر زیبا بود

که ما هیچیک دوست نداشتیم بدانیم

از هزاران مردی که سیگار بدست

به دنبال تو راه افتاده اند

کدام قطار به مقصد می رسد


روزی می رسد

که ناگهان در سینه هامان

تکه سنگی از سرما

متلاشی می شود

و همچون مجسمه ای

که از بلندای خودش

پرت می شود

در نقطه ای از زمین

از پا در می آییم



رابطه ها سرد شده است

سال ها کنار هم می ایستیم

همچون دو مجسمه در میدان

بدون اینکه پای قلبی در میان باشد



بارها از کنار هم می گذریم

در جستوجوی کسی

که به سادگی

از کنارمان گذشت

و به سمت انقراض می رویم



تنهایی دردیست

که روزی جهان را

زیر و رو خواهد کرد

و انسان ها را نابود

تا بازی زمین

با موجود جدیدی

دوباره آغاز شود



باورش سخت است

اما کافیست لحظه ای

به تنهایی ماموتی فکر کنی

که در جستوجوی نیمه ی دیگرش

از سیبری به راه افتاد

و قرن ها بعد

فسیلش را

در بیابان های عربستان

کشف کردند
ترکمنچای تکرار شد...

دختر- ترک - رفت

-من- تنها ماندم

-چای- از دهن افتاد

و قلبم

سرزمینی که دو تکه شد


( آریا معصومی- مجموعه شعر تنهایی خان این خانه است)
آدم های زیادی

به این فکر می کنند

که پرنده ای می شوند

نشسته بر شاخه ای در بهشت

یا موش کور گنده ای

در قلمرو قبرها



اما من

به تو فکر می کنم

به اینکه مرده ای

و هرچه زودتر

باید بمیرم
( آریا معصومی)
در من بارانیست

که اگر نبارد

مرا در خودم

غرق می کند



چشمانت را بگو بیایند

خیره ی چشم هایمان در هم

برخورد دو ابر است

چشمان تو صاعقه می زنند

چشمان من می بارند
برای اتوبوس ها

برای تمام صندلی های خالی

که خیالی بر آن ها نشسته است

و این را فقط کسی می فهمد

که روی دو صندلی آخر

دراز می کشد

تا خیال کسی که رفته است

کنارش ننشیند

و این را فقط کسی می فهمد

که صدای موتور

زیباترین آهنگیست که شنیده

وقتی هق هق گریه هاش

در آن گم می شود



مسافرم

اما هیچ مقصدی ندارم

وقتی تو نباشی

جاده ها

فقط ادامه دارند

آنقدر که روزی

پیرمردی می شوم

و از ترس اینکه

خیال کسی

روی صندلی خالی کناریم بنشیند

پیاده به قبرستان می روم



( آریا معصومی)
عشق

شانه ی مردانه می خواهد

مثل وقتی

که کوه شانه اش را

بالا می دهد

تا ابر

تمام دلتنگیش را

ببارد
بیا همینجا بمانیم

حتی اگر بگویند

زمین به زودی منفجر می شود



فقط یک لحظه

فکرش را بکن

اگر با آدم ها

به ماه برویم

شب های مهتابی نداریم

برای عاشق شدن
در سکوت آمدی
در سکوت رفتی

جهان
این همه واژه را
برای چه می خواست

( آریا معصومی)
همچون کرم کوچکی

که سال هاست

نگهبان پیله ای ترک خورده است

و حس سربازی را دارد

که باور نمی کند

هم سنگرش بدون او

به آسمان رفته باشد

هنوز در انتظارت ایستاده ام

بی خبر از اینکه

قصه ی عشق را

کلاغی می برد

که هیچوقت به خانه اش نمی رسد

بی خبر از اینکه

هیچ پروانه ای

از ترس دوباره کرم شدن

به خانه اش بر نمی گردد

( آریا معصومی)


تیک تیک تیک تیک تیک...

تاک تاک تاک تاک تاک...

تیک تاک

تیک تاک

تیک تاک...



به وقت تمام کشورهای جهان

ساعت ها مَرا

به رگبار بسته اند

اما نه من میمیرم

نه تو می آیی

( آریا معصومی)
همینکه این همه خون

از آن بیرون می زند

دلیل خوبیست که بگویم

خدا خاک قلب انسان را

از میدان آخرین نبرد خونین دایناسورها

برداشته است

که این قلب

همیشه بوی جنگ و خون می دهد



اشتباه نکن

عشق نیز

نام اولین جنگ

بعد از آفرینش انسان است

وقتی چشمان حوا

به قلب آدم

نیزه پرتاب کردند

( آریا معصومی)
بتکان باد

روی شانه هایش

تنهایی این ابر خسته را





نترس

بانوی من

غرق نمی شود

زیر باران تکه ابری ولگرد





بانوی من دریاست

آنقدر که

آب از سرش گذشته

و فواره کرده است

روی شانه هایش


چت اورداپ


مجله ادبیات اورداپ اشعار آریا معصومی2016

فقط کامنت